تبليغاتX
روایت فجر

یکشنبه 1385/02/31

آنها که ایستادند



و اما مهمتر از همه اينها حماسه هشت سال دفاع مقدس و مظلومانه ارتش و سپاه و نيروهاي انتظامي و مردمي است كه در حقيقت در برابر همه جهانخواران ايستادند و متجاوزيني كه به خود وعده فتح سه روزه خوزستان و سقوط تهران را داده بودند به باتلاق مرگ و هلاكت فرستاد. واقعا ارتش و نيروهاي سپاهي و بسيجي ها مظلومانه و با كمترين امكانات جنگيدند و برگهاي زرين افتخار و كرامت و شرافت و شهادت را به اسلام عزيز هديه نمودند. شجاعت ها و رشادت هاي بي نظير نيروي هوايي و هوانيروز و خلبانان دلاور در نفوذ به اعماق خاك دشمن و رويارويي با مدرن ترين امكانات اهدايي استكبار به صداميان و دفاع از حريم هوايي كشور نشانه تعهد، عشق و ايمان آنان به خدا و اسلام و ميهن اسلامي است. مهيا نگه داشتن و تعمير و بازسازي ادوات و ابزار پيچيده هواپيماها و رادارها و سلاح هاي ضد هوايي و موشك ها و پدافند از كشور دليل مهارت و تخصص و ارزش هاي علمي والاي اين عزيزان است كه خداوند بر توان و ايمان آنان بيفزايد. صحيفه امام- جلد 21- صفحه 356

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/02/28

اشاره: براي كسي مي نويسيم كه گمان مي كنيم از ميانمان رفته است. يادواره را به نام كسي برپا مي كنيم كه به خيال خام ما از دست رفته است، اما حقيقت اين است كه آقا مهدي زنده است و با همان تبسم شيرين و آسماني و با همان نگاه ژرف و مهربان، ناظر اعمال ماست.

 


كجا مجروح شد؟ كسي نمي داند، حتي هم رزمان او! يكي مي گويد:«گمان كنم يك تركش به پايش خورده بود!؟» ديگري مي گويد:«يك تير هم انگار به دستش خورده بود.» آقا مهدي كسي نبود كه دردش را براي كسي جز خداي مهربان بازگو كند. 


استراتژي (راه برد) را به ياد من آورد! فرمانده وقت سپاه مي گويد:«اولين بار اين مهدي (زين الدين) بود كه اين سؤال را از من كرد:"برادر محسن! آيا ما در جنگ استراتژي داريم يا نه؟ و اگر داريم چيست؟" و بنده شروع كردم به صحبت با او ... البته سوال ايشان مرا تشويق كرد كه در همان موقع، مقاله اي راجع به تغيير راهبرد خودمان و دشمن بنويسم. سوال ايشان حركتي را به وجود آورد ...». 


طلسم ِ جنگ در روز را شكست! براي اولين بار دستور داده بود كانال كنده بودند مي رفتند داخل آن و از صبح تا شب مي جنگيدند و تمام قوتشان در كانال بود، اين اولين تدبير جنگ در روز بود.

نوشته شده توسط امیر عباس در 9:21 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/02/21

این صحنه ها را هرگز فراموش نمی کنم

عمليات ايذايي «عاشوراي دو» بود. لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) به تنهايي و با استعداد دو گردان وارد عمل شده بود. گردان امام سجاد (ع) زودتر با دشمن درگير شد. يكي از اولين نيروهايي كه به بالاي تپه رسيد، بر اثر تلهء انفجاري فوگاز (مواد آتش زا) بيشتر نقاط بدنش آتش گرفت و در همان حال به سمت پايين تپه شروع به دويدن كرد.

رزمندهء مظلوم فرياد هاي دل خراشي مي زد. گاهي «يا زهرا» مي گفت، گاهي «يا حسين» و گاهي مهدي فاطمه (عج) را صدا مي زد. در ميان اين ذكرها يكي دو بار هم فرياد زد:«نامردها سوختم!» 

چون عمليات ايذايي (به قصد ضربه زدن به دشمن) بود، صبح مي بايست ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس در 10:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/02/17

شوخی خوب شوخی بد

مرحله ي اول عمليات والفجر 10 انجام شده بود. در معيت گردان حضرت معصومه(س) از لشكر 17 علي بن ابي طالب (ع) در منطقه ي عملياتي جلو مي رفتيم تا مرحله ي بعد را انجام دهيم. مأموريت ما تصاحب يك تپه ي بسيار بزرگ بود. مسافت زيادي را با كليه ي تجهيزات راه رفته بوديم و به شدت خسته بوديم. سعي داشتم با بذله گويي خستگي را از خود و نیروها دور كنم.

به عقبه ي تداركات لشكر كه رسيديم، 5 قاطر به عنوان سهميه ي لشكر به گردان تعلق گرفت. بديهي بود در چند روزي كه در منطقه بوديم، مي بايست از قاطرها براي حمل و نقل ِ آب و آذوقه، تجهيزات و مجروح ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس در 6:5 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/02/13

سرانجام و آغاز يعني خدا

من از انتهاي جنون آمدم                من از زير باران خون آمدم

از آنجا كه پرواز، يعني خدا              سرانجام و آغاز، يعني خدا *

 

چهارده سالم تمام نشده بود كه عازم جبهه شدم. در جنگ به بلوغ جسمي رسيدم. اگر به كمال بلوغ عقلي هم مي رسيدم اكنون در ميان شما نبودم و كسي مي بايست سرگذشتم را روايت كند. اما هر چه دارم از آن دوران دارم. همه ي زندگي ام را مديون چند صباحي هستم كه در ميان رزمندگان گذراندم. مثل يك دوربين كه از تصاوير چيزي نمي فهمد، خاطراتي را در ذهن ثبت كرده ام. دلم مي خواهد همه چيز را همان گونه كه اتفاق افتاده ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس در 23:15 |  لینک ثابت   •