تبليغاتX
روایت فجر

شنبه 1385/03/27

گريه ... گريه ... گريه

مادر كجاست؟ گريه! پدر؟ گريه! خواهر؟ گريه! برادر؟ گريه!


   

نوشته شده توسط امیر عباس در 9:29 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/03/25

نخستین اعزام (4)

ديگر همه چيز را از دست رفته مي ديدم. دلم مي خواست همان جا وسط جمعيت بزنم زير گريه ؛ چيزي هم نمانده بود كه همين اتفاق بيفتد، ولي به هر جان كندني بود خودم را نگه داشتم. ديدم وقت، وقتِ توسل است. در دل گفتم:«خدايا! اينجا فقط خودت هستي كه مي تواني دستم را بگيري، اگر از اينجا رد بشوم قول مي دهم سرباز خوبي براي اسلام باشم.» بعد به خود گفتم:«دروغ مي گويي! بار پيش هم كه از اين وعده ها داده بودي نتوانستي خوب بماني، خدا خودش مي داند كه دروغ مي گويي.» يادش به خير ؛ در سن چهارده سالگي چقدر راحت مي شد با خدا حرف زد. دوباره گفتم:«خدايا! اين بار راست مي گويم. من بناست بروم با دشمن بجنگم. مي خواهم از اسلام دفاع كنم. معني ندارد كه خودم را گول بزنم.» باز هم دلم راضي نشد. رفتم يك گوشه نشستم و دفترچه و خودكارهايم را بيرون آوردم. آن زمان عادت داشتم كه چند رنگ بنويسم. جدولي كشيدم و براي خطاهايي كه ممكن بود در آينده انجام دهم جريمه گذاشتم. اين را هم از شهيد رجايي ياد گرفته بودم. شنيده بودم كه هر وقت نماز ظهر را بعد از ناهار مي خواند، روز بعد روزه مي گرفت.


به خود كه آمدم از 600- 500 نيرو فقط 30 نفر باقي مانده بودند. همه يا خيلي پير بودند و يا به قول مسئول اعزام بچه محصل! صحنه ي خيلي جالبي بود. اكثراً گريه مي كردند. چند نفر مسئول اعزام را دوره كرده بودند و التماس مي كردند تا كارت هايشان را بدهد. يك پيرمرد آرام كناري ايستاده بود. وقتي مرا هم آرام ديد، با لهجه ي اراكي گفت:«عيبي ندارد. من كه به تكليفم عمل كردم، حالا اگر مي گويند به تو احتياجي نيست، برمي گردم اراك.» يك پيرمرد هم رفته بود نزديك مسئول اعزام ايستاده بود و به او بد و بيراه مي گفت. مي گفت:«مگر تو چكاره اي؟ پيغمبري؟ امامي؟ رئيس جمهوري؟ چه كاره اي؟ كارت هاي ما را بده!» مسئول اعزام كه در جواب اصرارها و گريه ها فقط مي خنديد و سعي مي كرد خودش را از دست نيروها خلاص كند، به شوخي در جواب پيرمرد گفت:«آره، من همه ي اينهام!» پيرمرد با عصبانيت گفت:«... خوردي! تو هيچ خري نيستي!» من در آن لحظه نمي دانستم چه بايد بكنم، اما آرامش عجيبي داشتم. مي دانستم كه خدا كمكم خواهد كرد. صبر كردم ببينم كسي با داد و بيداد يا گريه كاري از پيش مي برد يا نه؟ ديدم اين بابا از همه ي باباهاي دنيا سمج تر است! و انگار براي يك همچين دقايقي استخدام شده است تا با التماس و گريه و داد و بيداد از كوره درنرود و كوتاه نيايد.


صداي قرآن از بلندگوهاي پادگان پخش مي شد و اذان ظهر نزديك بود. رفتم وضو گرفتم. يكي از امدادگرهاي قم را ديدم. وقتي موضوع را فهميد گفت برو راه آهن. ساعت 4 اعزام است. قاطي بچه ها سوار شو و منطقه بگو كارتم را گم كرده ام. مجبور مي شوند يكي ديگر برايت صادر كنند. فكر خوبي بود. به طرف نمازخانه به راه افتادم. فكر كردم كه بعد از نماز ناهار است و بعد هم حركت. با اين حساب اگر اذان بشود ديگر دستم به كسي نمي رسد. اگر هم بنا به كلك است بايد در همين پادگان كار را تمام كنم. بدون هدف به طرف ساختمان اداري حركت كردم و در راه فكرم را سامان دادم. به اتاق اعزام نيرو رسيدم. در زدم و وارد شدم. جواني با حدود 25 سال سن پشت ميز نشسته بود و چند كارت روي ميزش بود. با ديدن من كارت ها را داخل كشو گذاشت و لبخند زد. دستم را خوانده بود. گفت:«بفرماييد؟» گفتم:«ببين برادر! من آمده ام با شما اتمام حجت كنم و به قم برگردم. من متولد 1345 هستم و 17 سال دارم و شما مي خواهيد مرا اعزام نكنيد. امدادگر هستم و كارم عالي است. در اورژانس نكويي قم دوره ديده ام. هر روز هم در راديو تلويزيون پيام مي دهيد كه به امدادگر احتياج است ...» حرفم را قطع كرد و گفت:«گفتي چند سالت است؟» گفتم:«هفده سال.» گفت:«نشان نمي دهد؟!» گفتم كه ما خانوادگي همين طور هستيم. اگر پدرم اينجا باشد تعجب مي كنيد. كمي فكر كرد و اسمم را پرسيد. كشو را بازكرد و كارتم را پيدا كرد و آن را به طرفم دراز كردم. چند دقيقه بعد با يك شيء بسيار گران بها در جيب چپ پيراهن نظامي ام به طرف نمازخانه مي رفتم.


پي نوشت: 1- بدين سان به جبهه اعزام شدم. اگر بنا بود روايتِ همين اعزام را دنبال كنم، متوجه مي شديد كه هنوز خان هاي ديگري در راه است. اما براي اينكه وبلاگ از يك روندي خارج شود، اين خاطره را در همين جا به پايان مي برم. 2- ممكن است در چند روز آينده خط تلفن منزل يك طرفه شود و تا مدتي نتوانم بنويسم و مهم تر از همه نتوانم خدمت دوستان برسم. اما در آينده باز هم به تكليفم عمل خواهم كرد. دعا بفرماييد.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/03/23

نخستین اعزام (3)

خيلي زود فكري به خاطرم رسيد. به اتاق مسئول پذيرش امداد بسيج رفتم و به او گفتم كه خانواده ام با اعزام من مخالفت كرده اند و از او خواستم كه پرونده ام را پس بدهد و او با خوش رويي پذيرفت. پرونده را گرفتم و به خانه رفتم. فتوكپي شناسنامه را برداشتم و با يك شيوه ي ابتكاري، 1348 را به 1345 تغيير دادم و سپس از فتوكپي ِ تقلبي، دو فتوكپي گرفتم و آن را در پرونده جا دادم. سپس به خانواده گفتم كه با توجه به سن پايين و تخصص امدادگري بناست ما در اهواز باشيم و به مناطق جنگي اعزام نشويم. بدين ترتيب مشكل رضايت نامه هم حل شد. پرونده را دوباره به بسيج تحويل دادم و گفتم كه رضايت والدين جلب شده است. از آنجا كه هيچ صحبتي در مورد سال تولد نكرده بودم، بنابراين بدون مشكلي نامم در رديف اعزامي ها قرار گرفت.


روز 2/5/1362 پس از اجتماع در ساختمان بسيج مستضعفين قم، پياده به قصد زيارت حضرت معصومه (س) به راه افتاديم. خانواده ها هم بودند، البته من از پدر و مادرم خواسته بودم كه نيايند و نيامده بودند. قدم به قدم با استقبال - يا بهتر بگويم مشايعت – صميمي مردم مواجه مي شديم. شربت، شيريني و شكلات بود كه تعارف مي شد. مزه ي فداكاري براي اسلام را از همان لحظه كه قدرداني مردم را ديدم احساس كردم. خون گاو و گوسفندهايي كه مردم قرباني مي كردند، روي آسفالت خيابان جوش مي خورد. قبلاً ديدن ذبح حيوانات حالم را منقلب مي كرد، ولي آن روز ديدن خون برايم تقريباً عادي بود و آن را فقط يك مايع قرمز رنگ مي ديدم! حضور در مركز فوريت هاي پزشكي كار خودش را كرده بود و از يك نوجوان 14 ساله ي احساساتي نيمه شاعر، يك پزشكيار سنگ دل ساخته بود. خدايا چقدر تغيير كرده بودم. همان طور كه به طرف حرم مي رفتيم، به خودم مي گفتم: شعر و شاعري را بگذار براي وقتي كه از جنگ تحميلي اثري باقي نباشد. وقتي هر روز شهيد و مجروح مي آورند، سخن از گل و بلبل و فراق يار چه وجهي دارد؟(آن هم تقليدي! چون آن موقع عمق معاني و رموز كلمات را نمي دانستم و مي دانستم كه نمي دانم و تقليد مي كنم.) به هر حال زيارت حرم مطهر توأم شد با سخن راني فرمانده سپاه قم (حاج آقا ايراني) و بعد سوار اتوبوس ها شديم. در آن زمان خيلي از مسائل را متوجه نمي شدم و سرعت انتقال ذهنم ار بقيه كه بزرگ تر از من بودند، كمتر بود و پي در پي از ديگران توضيح مي خواستم. مثلاً وقتي اتوبوس ها به طرف تهران حركت كردند، از دوستان پرسيدم:«مگر جنوب از اين طرف است؟» بيچاره ها نمي دانستند بخندند يا پاسخ دهند؟! به هر حال فهميدم كه براي تجهيز و تدارك به پادگان امام حسن(ع) تهران مي رويم. دو روز فقط به پوشيدن لباس، تعويض، مراجعه به خياطي براي تنگ و گشاد كردن لباس ها و بقيه ي مسائل مربوط به آن گذشت. صبح روز سوم به خط شديم تا كارت شناسايي (موسوم به كارت جنگي) خود را تحويل بگيريم. مسئول مربوط اسامي را مي خواند و هر كس براي دريافت كارتش مراجعه مي كرد. خيلي زود به اسم من رسيد، وقتي به طرف او مي رفتم كارت را كنار گذاشت و با اشاره گفت كه همان جا بمانم تا بعد. فكر كردم حتماً قضيه ي دست كاري فتوكپي لو رفته است، اما وقتي ديدم كه كارت افراد بسيار مسن و نوجوان ها به آنها تحويل داده نمي شود، فهميدم كه بنا دارد از اعزام ما جلوگيري كند.


ادامه دارد.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/03/21

نخستین اعزام (2)

مثل كلاس درس و با شور و اشتياق بيشتر، در رديف اول مي نشستم و تمام مطالب را با دقت و موشكافي مي شنيدم و يادداشت برمي داشتم. پس از يك ماه دوره ي نظري به اتمام رسيد و با توجه به مطالب كتاب كمك هاي اوليه (اثر شهيد فياض بخش) امتحان به عمل آمد. پس از آن مي بايست يك دوره ي عملي 15 روزه در بيمارستان هاي قم طي شود. امدادگران در دسته هاي 15 تا 20 نفري با توجه به خيابان محل سكونتشان، در بيمارستان هاي قم تقسيم شدند. البته من با ترفند كاري كردم كه در بيمارستان نكويي دوره ي عملي را بگذرانم، چرا كه در آن زمان، تنها مركز فوريت هاي پزشكي قم در آن بيمارستان بود و به لحاظ كسب تجربه، بودن در آنجا حائز اهميت بود. در مركز فوريت هاي پزشكي نكويي، تقريباً هيچ گاه بي كار نبوديم. روزي نبود كه كه 10-20 مورد مصدوم با زخم هاي نيازمند به بخيه و يا شكستگي استخوان نداشته باشيم. بدين ترتيب پس از 15 روز يك پرستار تمام عيار شده بوديم. از پانسمان زخم هاي سطحي و عميق گرفته، تا زدن بخيه هاي چند لايه اي و ترزريقات را به صورت عملي فرا گرفتيم. البته آنچه بيش از همه اهميت داشت، آشنايي با روحيه ي بيماران و مجروحين گوناگون و يادگيري طرز برخورد با مصدومين مختلف، در كنار كادر مجرب بيمارستان بود.


پس از پايان دوره و كسب امتياز قبولي، چند روز تا اعزام به جبهه باقي مانده بود و به قبول شدگان اعلام شد كه رضايت نامه ي پدر و مادر را براي ثبت در پرونده ارائه كنند. در اين حال فهميدم كه دو مانع بزرگ وجود دارد: نخست اينكه خانواده با به جبهه رفتن من مخالف هستند و ديگر اينكه با داشتن 14 سال سن، به لحاظ قانوني نمي توانم به جبهه اعزام شوم! خانواده را شايد مي شد يك كاري كرد، اما چون در حين ثبت نام اوليه، مدارك شناسايي و كپي شناسنامه را تحويل داده بودم، راهي باقي نمانده بود.


 ادامه دارد.


پي نوشت: به نظرم مي رسد كه آيندگان حق دارند از جزئيات اعزام رزمندگان مطلع شوند و به همين دليل تصميم گرفته ام به جاي انتخاب لحظاتي از خط مقدم، جزئيات اعزام را نيز بنگارم. دوستاني كه مطلب را مي خوانند اگر نظري در اين خصوص دارند، حتماً بفرمايند و اگر مطلب را لايق نظر دادن نمي دانند، مي توانند به صورت خصوصي اعلام كنند.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/03/18

نخستین اعزام (1)

در مدرسه ي راهنمايي علامه حلّي قم، آخرين امتحان سال دوم راهنمايي در حال انجام بود. آقاي رحيمي ،مدير مدرسه، آمد و بدون كوچك ترين توضيحي يك فرم با آرم سپاه پاسداران به من داد. چند فرم ديگر در دستش بود و سراغ دانش آموزان ممتاز مدرسه مي رفت و يك فرم روي ورقه ي امتحاني شان مي گذاشت. بعد از امتحان فهميدم كه يك اردوي دانش آموزي در پيش است و اين گونه پايم به بسيج شد. عاشق بسيج بودم، ولي به فكرم هم نمي رسيد كه با آن سن و سال بتوانم وارد بسيج شوم. پس از پر كردن فرم و گرفتن رضايت نامه، حدود يك ماه بعد، يعني اواسط تيرماه سال 61، اردوي يك هفته اي، در يكي از روستاهاي قم به نام «وَبس» (Vabs) برگزار شد. يك هفته اي كه دست كم يك سال برايم ارزش داشت. يك دقيقه هم حساب خودش را داشت. براي همين خيلي چيزها ياد گرفتم كه يك سال بعد پشتوانه اي براي به جبهه رفتنم شد: باز و بسته كردن سلاح، آشنايي با مواد منفجره و آموختن حركات رزمي (مثل سينه و خيز و مارپل)، توأم بود با كلاس هاي عقيدتي و مراسم دعا. بازي و تفريح و سرگرمي هم در جاي خود محفوظ بود. البته بچه ها بيشتر به برنامه هاي سرگرم كننده ي اردو علاقه نشان مي دادند، به ويژه خيلي ها تمام حواسشان به باغ گيلاس و آلبالويي بود كه متعلق به ارتشبد اويسي (معدوم) بود و در همان اردوگاه قرار داشت. ولي من با جدي گرفتن حرف هاي مربيان كه آموزش ها را مشابه آموزش هاي جنگي برادران رزمنده مي دانستند، با تمام وجود سعي در فراگيري آنها داشتم و در خيال خود از آنها در جنگ با دشمن استفاده مي كردم. براي همين از اردو كه برگشتم خودم را آدم ديگري حس مي كردم. احساس مي كردم كه اتفاقاتي در درون من رخ مي دهد و در صدد كشف آن بودم.


سال سوم راهنمايي نيز با موفقيت سپري شد و تعطيلات تابستان از راه رسيد. يك روز صبح پدرم به شوخي گفت:«امير! در مدرسه ي علامه طباطبايي كلاس امداد داير است، همين الآن راديو گفت. شركت نمي كني؟» پرسيدم:«امداد براي چي؟» گفت:«براي اعزام به جبهه.» گفتم:«چرا كه نه» و پدر كه بيش از يك شوخي ساده منظوري نداشت، غافل گير شد. تا ظهر ثبت نام كرده بودم و چند روز بعد يعني 29 خرداد 1362 دوره آغاز شد.


ادامه دارد.

نوشته شده توسط امیر عباس در 10:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/13

پیام قطعنامه

مقدمه: ۱- به بازديدكنندگان محترم پيشنهاد مي كنم كه وقت بگذارند و با دقت فرازهاي پيام قطع نامه را مرور كنند. نكات والا و ارزنده اي در اين پيام نهفته و حيف است كه فراموش شوند و مسلماً با دقت در جملات پيام، لذّت آن درك خواهد شد .۲- برايم آسان تر بود كه مطلبي كوتاه و جذاب از قلم خودم درج كنم. اما وقتي در هيچ سايتي اين پيام را نيافتم، به نظرم رسيد كه با شنيدن نوار پيام قطع نامه، كه در وقت خود (۱۳۶۷) از راديو پخش شد، شخصاً فرازهاي مهم آن را انتخاب، تايپ و در وبلاگ درج كنم. و بايد گفت: از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است!








 


... و اما در مورد قبول قطعنامه، كه حقيقتاً مسئله ي بسيار تلخ و ناگواري براي همه و خصوصاً براي من بود، اين است كه من تا چند روز قبل معتقد به همان شيوه ي دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم. و مصلحت نظام و كشور و انقلاب را در اجراي آن مي ديدم. ولي به واسطه ي حوادث و عواملي كه از ذكر آن فعلاً خودداري مي كنم و به اميد خداوند در آينده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامي كارشناسان سياسي و نظامي سطح بالاي كشور، كه من به تعهد و دل سوزي و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم و در مقطع كنوني آن را به مصلحت انقلاب و نظام مي دانم. و خدا مي داند كه اگر نبود انگيزه اي كه همه ي ما و عزت و اعتبار ما بايد در مسير مصلحت اسلام و مسلمين قرباني شود، هرگز راضي به اين عمل نمي بودم و مرگ و شهادت برايم گواراتر بود، اما چاره چيست؟ كه همه بايد به رضايت حق تعالي گردن نهيم و مسلّم ملت قهرمان و دلاور ايران نيز چنين بوده و خواهند بود. و من در اينجا از همه ي فرزندان عزيزم در جبهه هاي آتش و خون كه از اول جنگ تا امروز به نحوي در ارتباط با جنگ تلاش و كوشش نموده اند تشكر و قدرداني مي كنم و همه ي ملت ايران را به هوشياري و صبر و مقاومت دعوت مي كنم. در آينده ممكن است افرادي آگاهانه يا از روي ناآگاهي در ميان مردم اين مسئله را مطرح نمايند كه ثمره ي خون ها و شهادت ها و ايثارها چه شد؟ اينها يقيناً از عوالم غيب و از فلسفه ي شهادت بي خبرند! و نمي دانند كسي كه فقط براي رضاي خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگي نهاده است حوادث زمان به جاودانگي و بقا و جايگاه رفيع آن لطمه اي وارد نمي سازد. و ما براي در ك كامل ارزش و راه شهيدانمان فاصله اي طولاني را بايد بپيماييم و در گذر زمان و تاريخ انقلاب و آيندگان آن را جست و جو نماييم. مسلّم خون شهيدان انقلاب و اسلام را بيمه كرده است! خون شهيدان براي ابد درس مقاومت به جهانيان داده است. و خدا مي داند كه راه و رسم شهادت كور شدني نيست. و اين ملت ها و آيندگان هستند كه به راه شهيدان اقتدا خواهند نمود. و همين تربت پاك شهيدان است كه تا قيامت مزار عاشقان و عارفان و دل سوختگان و دارالشفاي آزادگان خواهد بود.  خوشا به حال آنان كه با شهادت رفتند. خوشا به حال آنان كه در اين قافله ي نور جان و سر باختند. خوشا به حال آنهايي كه اين گوهرها را در دامن خود پروراندند.  خداوندا! اين دفتر و كتاب شهادت را همچنان به روي مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم نكن. خداوندا! كشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه اند و نيازمند به مشعل شهادت. تو خود اين چراغ پرفروغ را حافظ و نگهبان باش. خوشا به حال شما ملّت! خوشا به حال شما زنان و مردان. خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودين و خانواده هاي معظم شهدا. و بدا به حال من كه هنوز مانده ام و جام زهرآلود قبول قطع نامه را سركشيدم و در برابر عظمت و فداكاري اين ملت بزرگ احساس شرمساري مي كنم. و بدا به حال آناني كه در اين قافله نبودند. بدا به حال آنهايي كه از كنار اين معركه ي بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظيم الهي تا به حال ساكت و بي تفاوت و يا انتقاد كننده و پرخاشگر گذشتند. آري؛ ديروز روز امتحان الهي بود كه گذشت و فردا امتحان ديگري است كه پيش مي آيد و همه ي ما نيز روز محاسبه ي بزرگ تري در پيش رو داريم. آنهايي كه در اين چند سال مبارزه و جنگ به هر دليلي از اداي اين تكليف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و ديگران را از آتش حادثه دور كردند، مطمئن باشند كه از معامله با خدا طفره رفتند. و خسارت و زيان و ضرر بزرگي كرده اند كه حسرت آن را در روز واپسين و در محاسبه ي حق خواهند كشيد. من مجدداً به همه ي مردم و مسئولين عرض مي كنم كه حساب اين گونه افراد را از حساب مجاهدان در راه خدا جدا سازند و نگذراند اين مدعيان بي هنر امروز و غايبين كوته نظر ديروز به صحنه ها برگردند! من در ميان شما باشم و يا نباشم به همه ي شما وصيت و سفارش مي كنم كه نگذاريد انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بيفتد ، نگذاريد پيش كسوتان شهادت و خون ، در پيچ و خم زندگي روزمره ي خود به فراموشي سپرده شوند . اكيداً به ملت عزيز ايران سفارش مي كنم كه هوشيار و مراقب باشيد! قبول قطعنامه از طرف جمهوري اسلامي ايران به معناي حل مسئله ي جنگ نيست. با اعلام اين تصميم حربه ي تبليغات جهان خواران عليه ما كند شده است، ولي دورنماي حوادث را نمي توان به طور قطع و جدي پيش بيني نمود. و هنوز دشمن از شرارت ها دست برنداشته است و چه بسا با بهانه جويي ها به همان شيوه هاي تجاوزگرانه ي خود ادامه دهد. ما بايد براي دفع تجاوز احتمالي دشمن آماده و مهيا باشيم و ملت ما هم نبايد فعلاً مسئله را تمام شده بداند. البته ما رسماً اعلام مي كنيم كه هدف ما تاكتيك جديد در ادامه ي جنگ نيست. چه بسا دشمنان بخواهند با همين بهانه ها حملات خود را دنبال كنند. نيروهاي نظامي ما هرگز نبايد از كيد و مكر دشمنان غافل بمانند. در هر شرايطي بايد بنيه ي دفاعي كشور در بهترين وضعيت باشد. [...]


من باز مي گويم كه قبول اين قطعنامه براي من از زهر كشنده تر است ولي راضي به رضاي خدايم و براي رضايت او اين جرعه را نوشيدم.[...]


در شرايط كنوني آنچه موجب اين امر شد، تكليف الهي ام بود. شما مي دانيد كه من با شما پيمان بسته بودم كه تا آخرين قطره ي خون و آخرين نفس بجنگم، اما تصميم امروز فقط براي تشخيص مصلحت بود و تنها به اميد رحمت و رضاي او، از هر آنچه گفتم گذشتم! و اگر آبرويي داشتم، با خدا معامله كردم. عزيزانم شما مي دانيد كه تلاش كردم راحتي خود را بر رضايت حق و راحتي شما مقدم ندانم! خداوندا! تو مي داني كه ما سر سازش با كفر را نداريم. خداوندا! تو مي داني كه استكبار آمريكاي جهان خوار گل هاي باغ رسالت تو را پرپر نمودند. خداوندا! در جهان ظلم و ستم و بيداد، همه ي تكيه گاه ما تويي و ما تنهاي تنهاييم و غير از تو كسي را نمي شناسيم و غير از تو نخواسته ايم كه كسي را بشناسيم ؛ ما را ياري كن كه تو بهترين ياري كنندگاني! خداوندا تلخي اين روزها را به شيريني فرج حضرت بقيةالله – ارواحنا لتراب مقدمه الفدا – و رسيدن به خودت جبران فرما! فرزندان انقلابي ام! اي كساني كه لحظه اي حاضر نيستيد كه از غرور مقدستان دست برداريد! شما بدانيد كه لحظه لحظه ي عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما مي گذرد. مي دانم كه به شما سخت مي گذرد ؛ ولي مگر به پدر پير شما سخت نمي گذرد؟! مي دانم كه شهادت شيرين تر از عسل در پيش شماست؛ مگر براي اين خادمتان اين گونه نيست؟! ولي تحمل كنيد كه خدا با صابران است. بغض و كينه ي انقلابي تان را در سينه ها نگاه داريد. با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگريد و بدانيد كه پيروزي از آن شماست و تاكيد مي كنم كه گمان نكنيد كه من در جريان كار جنگ و مسئولان آن نيستم؛ مسئولين مورد اعتماد من مي باشند، آنها را از اين تصميمي كه گرفته اند، شماتت نكنيد كه براي آنان نيز چنين پيشنهادي سخت و ناگوار بوده است كه انشاءالله خداوند همه ي ما را موفق به خدمت و ضيافت خود فرمايد. [...]


و نكته ي ديگري كه از باب نهايت ارادت و علاقه ام به جوانان عرض مي كنم، اين است كه در مسير ارزش ها و معنويات، از وجود روحانيت و علماي متعهد اسلام استفاده كنيد. و هيچگاه و تحت هيچ شرايطي خود را بي نياز از هدايت و همكاري آنان ندانيد.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/03/09

فرزندان اسلام



امروز مي‌بينيم‌ كه‌ ملت‌ ايران‌ از قواي‌ مسلح‌ نظامي‌ و انتظامي‌ و سپاه‌ و بسيج‌ تا قواي‌ مردمي‌ از عشاير و داوطلبان‌ و از قواي‌ در جبهه‌ها و مردم‌ پشت‌ جبهه‌ها، با كمال‌ شوق‌ و اشتياق‌ چه‌ فداكاري ها مي‌كنند و چه‌ حماسه‌ها مي‌آفرينند. و مي‌بينيم‌ كه‌ مردم‌ محترم‌ سراسر كشور چه‌ كمك هاي‌ ارزنده‌ مي‌كنند. و مي‌بينيم‌ كه‌ بازماندگان‌ شهدا و آسيب‌ ديدگان‌ جنگ‌ و متعلقان‌ آنان‌ با چهره‌هاي‌ حماسه‌آفرين‌ و گفتار و كرداري‌ مشتاقانه‌ و اطمينان‌ بخش‌ با ما و شما روبه‌رو مي‌شوند. و اينها همه‌ از عشق‌ و علاقه‌ و ايمان‌ سرشار آنان‌ است‌ به‌ خداوند متعال‌ و اسلام‌ و حيات‌ جاويدان‌. در صورتي‌ كه‌ نه‌ در محضر مبارك‌ رسول‌ اكرم‌ ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ و سلم‌ ـ هستند، و نه‌ در محضر امام‌ معصوم‌ ـ صلوات‌ الله عليه‌. و انگيزه ي آنان‌ ايمان‌ و اطمينان‌ به‌ غيب‌ است‌. و اين‌ رمز موفقيت‌ و پيروزي‌ در ابعاد مختلف‌ است‌. و اسلام‌ بايد افتخار كند كه‌ چنين‌ فرزنداني‌ تربيت‌ نموده‌، و ما همه‌ مفتخريم‌ كه‌ در چنين‌ عصري‌ و در پيشگاه‌ چنين‌ ملتي‌ مي‌باشيم‌. وصيت نامه سياسي - الهي امام خميني (رضوان الله عليه)

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/03/07

بچه هاي خط اول

به شيميايي ها که بي صدا مي سوزند.(عليرضا قزوه)


 


ماهياي سرخ عاشق توي حوضي از اسيدن          دلشون يه دريا درده كي مي دونه چي كشيدن


مي دوني چه دردي داره بي صدا ترانه خوندن         مي دوني چه سوزي داره تو آتيش نفس كشيدن


هدهد سبا شديم و هفت شهر عشقو گشتيم      ما نفس كم نياورديم معلومه كيا بريدن!


سينه آتيش خليله اينجا عشقه كه دليله                 ببين اين دلاي عاشق چه بهشتي آفريدن!


بچه هاي خط دوم سرشون به خاكه اما                   بچه هاي خط اول آسمونو سر كشيدن


فكر اون گلاي سرخم كه سرا رو خم نكردن             ميميرن ولي نميگن كه سراشونو بريدن


لاله ها كي گفته تنها همونايي ين كه رفتن؟            اينايي كه پر شكستن مگه كمتر از شهيدن؟

نوشته شده توسط امیر عباس در 22:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/06

ضد جنگ یا ضد دفاع مقدس

مدتي قبل در گروه ادبيات پايداري، دوست محترمي يك مطلب نوشت كه متأسفانه آن را بسيار دير ديدم و پاسخ دادم. در اينجا شما مي توانيد مطلب خانم مائده و پاسخ اين جانب را بخوانيد.


مطلب خانم مائده: فكر مي كنم شما به عنوان كسي كه تو كار نوشتن هستيد بايد بيش تر از من با نويسنده هاي دفاع مقدس آشنا باشيد. به احتمال قوي احمد دهقان رو بايد بشناسيد كسي كه «سفر به گراي 270 درجه » اش برنده ي جايزه ي 20 سال داستان نويسي پس از انقلاب را برد. نمي دانم كتاب جديدش «من قاتل پسرتان هستم » را خونديد يا نه . تماما سياه نمايي راجع به دفاع مقدس . من البته كتاب قبلي شو نخوندم . يعني گير نياوردم . اما از اونايي كه خوندن شنيدم كه اون جا ديدگاه ديگه اي داشته .شما فكر مي كنيد چي باعث مي شه امثال اين آدم در طول چند سال اين قدر تغيير جهت بدن؟ 

 

پاسخ: قبل از هر چيز بايد بگويم كه احمد دهقان به شهادت آثارش يك نويسنده ي متوسط است و نه يك نويسنده ي قوي، البته در بهترين آثارش متوسط است و الا آثار متوسط به پايين زياد دارد. البته خودش گمان مي كند يا اين گونه مي نماياند كه گمان مي كند از نويسندگان طراز اول كشور است؟!


به لحاظ انديشه هم از ابتدا بدون مشكل نبود و حتي از كتاب خاطرات «روزهاي آخر»ش هم مي توانيم كد بياوريم. در مورد جايزه اي هم كه سفر به گراي 270 درجه گرفت، صحبت زياد است. به ويژه در مورد تيم داوري، كه تيم خودشان بود.


اما اينكه چگونه يك نويسنده ي رزمنده تبديل به ضد خودش مي شود و آثار ضد ارزشي و ضد دفاع مقدس (دقت كنيد نمي گويم ضد جنگ!) توليد مي كند، بايد گفت كه بدون هيچ قضاوتي و بدون در نظر داشتن نام شخصي خاص، يكي از گزينه هاي زير عامل آن است:


۱-      تحليل غلط از آرمان هاي انقلاب و دفاع مقدس و عدم درك درست از عمل كرد مسئولين طراز اول نظام.


۲-   بها دادن به هواي نفس و ميل به تعريف و تمجيد (آن هم در دوران به اصطلاح اصلاحات، كه بدون تعارف دوران افول موقت ارزش ها بود) ؛ و ديگر تظاهر به جهاني نويسي، آن هم بدون در نظر گرفتن اعتقادات و حيثيت ملي. مشخص است كه جهان روي كردي به ارزش هاي اسلامي ندارد و كساني كه تظاهر به جهاني نويسي مي كنند،‏ اگر هنرمندان بالاتر از متوسطي نباشند و نتوانند با توانايي هنري خود توجه بين المللي را نسبت به خود جلب كنند، مجبورند به لحاظ محتوايي به گونه اي بنويسند كه مورد تمجيد ديگراني كه با مباني اسلام ضديت دارند، قرار بگيرند.


۳-   عامل نفوذي. يكي از گزينه ها هم اين است كه فردي ممكن است برخي عناوين را يدك بكشد، ولي دستش در دست بيگانگان باشد.


حال بايد با ژرف روي در رفتار احمد دهقان كشف كرد كه كدام يك از سه گزينه ي بالا شامل حال اوست.


در اين ميان وجود يك مافياي ادبي در حيطه ي دفاع مقدس و دفاع ناعادلانه از متخلفين نسبت به ارزش ها، موجب شده است كه تا كنون تعدادي از اين دست نويسندگان، جايگاه هاي مهمي را در عرصه ي ادبيات دفاع مقدس اشغال كنند كه پيش بيني مي شود با توجه به سياست هاي عدالت محور ِدكتر احمدي نژاد، اين معضل در سال هاي آينده مرتفع شود.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/03/02

خرمشهر شهري در آسمان - ۲

۱۳۶۱/۲/۱۶- آغاز مرحله ي دوم: ساعت 22:30 است كه دستور مرحله ي دوم عمليات، به منظور رسيدن به مرز بين المللي و محاصره ي خرمشهر صادر مي شود. رزمندگان اسلام به سرعت جاده ي مرزي و مرز بين المللي مي رسند. دشمن سر در گم مي شود و نسبت به ادامه ي عبور در منطقه و اجراي ضدحمله، دچار ترديد جدّي مي شود. برتري رزمندگان اسلام نسبت به دشمن قطعي شده است و ابتكار عمل به طور كامل در اختيار نيروهاي اسلام است.در ادامه ي اين مرحله، محاصره ي خرمشهر تشديد مي شود و مواضع رزمندگان اسلام تثبيت و ارتباط خط مقدم با عقبه، از طريق جاده ي اهواز خرمشهر برقرار مي گردد.


      


۱۳۶۱/۲/۱۹– آغاز مرحله ي سوم: نيمه هاي شب است و نيروهاي ارتش عراق دستپاچه عقب نشيني مي كنند. فرماندهان ارشد عراقي، بصره را در خطر هجوم رزمندگان اسلام ديده اند و براي پدافند آن عقب نشيني مي كنند. ديگر مقاومت دشمن در خرمشهر بي فايده است. اين مرحله در ساعت 22 آغاز مي گردد و روز بعد نيز ادامه مي يابد و علاوه بر انهدام نيروهاي دشمن، نحوه ي آرايش دشمن مشخص مي شود و همين زمينه ساز طراحي دقيق مرحله پاياني عمليات است.

... ادامه دارد.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/03/02

خرمشهر شهري در آسمان - ۳

۱۳۶۱/۳/۲ – آغاز مرحله ي چهارم: در ساعت 22:25 هجوم از سه نقطه آغاز و محاصره ي خرمشهر كامل مي شود؛ اما بنا به دستور اكيد فرماندهي كل قواي عراقي و وعده هاي فرمانده نيروهاي دشمن و تشويق آنها، مقاومت دشمن در خرمشهر ادامه دارد. بر اساس يكي از سندهاي به دست آمده از سنگرهاي نيروهاي عراقي مستقر در خرمشهر، ثابت مي شود كه اين شهر براي دشمن از اهميت زايدالوصفي برخوردار بوده است:« دفاع از خرمشهر نگهباني از پيروزي است ؛ دفاع از خرمشهر، شرافت آزادگان عراقي(؟) را به همراه خواهد داشت؛ دفاع از خرمشهر، نابودي دشمن فارسي(؟) را تضمين مي كند.»


                   


نيروهاي عراقي مستقر در خرمشهر


۱۳۶۱/۳/۳: حلقه ي محاصره ي خرمشهر به قدري تنگ شده است كه حتي فرماندهان نيروهاي عراقي نيز نااميد شده اند و درصدد نجات نيروهايشان هستند. فرمانده نيروهاي عراقي مستقر در خرمشهر كشته مي شود. انواع كلاه ها و پوتين ها، به طرز حيرت آوري در كنار اروند رود به نشانه ي فرار مذبوحانه ي سربازان و فرماندهان عراقي تل انبار مي شود. بسياري از سربازان در حال فرار غرق مي شوند. صداي رزمندگان اسلام از بلندگوها پخش مي شود و نيروهاي عراقي را به تسليم دعوت مي كند. عراقي هايي كه تا ساعاتي پيش غرور ناشي از تجاوز در چهره شان موج مي زد، رام و وحشت زده، دسته دسته خود را تسليم مي كنند. در دست بعضي از آنها عكس امام(ره) و قرآن ديده مي شود. باز هم دشمن غافلگير شده است.


                  


خرمشهر بعد از ۵۷۵ روز اشغال، آغوش خود را به روي رزمندگان اسلام گشوده است. شهري كه بدون سلاح و امكانات و با وجود خيانت هاي عناصر خود فروخته پس از ۳۴ روز مقاومت، به دست دشمن افتاده بود، اكنون در مدت ۳ روز آزاد شده است. رزمندگان براي اداي نماز شكر به مسجد جامع رفته اند و خبر آزادي خرمشهر در ساعت ۱۴ از صداي جمهوري اسلامي ايران اعلام مي شود.


                              


خرمشهر را خدا آغاز كرده است و رزمندگان و مردم مغرور نيستند. همه نماز شكر به جا مي آورند و با فرارسيدن شب بر فراز بام ها نداي تكبير سر مي دهند. رزمندگان، مردم و مسئولين در برابر خالق متعال رفتاري خالصانه و خاضعانه دارند. در آستانه ي آزادسازي خرمشهر توسط رزمندگان اسلام، يكي از فرماندهان به محضر حضرت امام خميني(ره) رفته بود و وقتي به توانايي رزمندگان براي بازپس گيري خرمشهر اذعان كرده بود، امام(ره) فرموده بودند:«الحمدلله» سپس دعا كرده و فرموده بودند: «ما بايد به خدا توكل كنيم.» در زمان اشغال خرمشهر توسط ارتش بعث نيز، وقتي حضرت امام(ره) مهياي اقامه ي نماز و آماده ي گفتن تكبيرة الاحرام بودند، خبر سقوط شهر را به ايشان گفته بودند و امام فقط فرموده بودند: «جنگ است ديگر» و رو به قبله كرده و قامت بسته بودند:«الله اكبر.»


                    

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/03/01

خرمشهر شهري در آسمان - ۱

اشاره: سال روز فتح خرمشهر را امسال در حالي جشن مي گيريم كه دانشمندان هسته اي ميهنمان، با رسيدن به چرخه كامل سوخت هسته اي به صورت بومي، افتخاري ديگر براي ايران اسلامي آفريدند و روح پر فتوح شهداي دفاع مقدس را خشنود ساختند. از طرفي بيش از يك سال است كه ابّهت دروغين مرد شماره يك تجاوز به ايران فروريخته است و صدام حسين بيش از يك سال است كه با گرفتار آمدن در بدترين شرايط، آن هم به دست اربابان چون خود جنايتكارش، سرنوشتي شوم تر از «خود كشي» نصيبش گشته است.


                     


افول حكومت بعث: بدون اغراق، شمارش معكوس افول حكومت بعث، از عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر آغاز شد. عملياتي كه طي 25 روز و در 4 مرحله، دستاوردهايي چون:«آزادسازي خرمشهر، پادگان حميد، هويزه، جفير و حسينيه؛ 19000 تن اسير و 16500 تن كشته و زخمي از دشمن؛ انهدام عدوات جنگي دشمن و غنايم متعدد» به همراه داشت.


سرعت عمل نيروهاي اسلام و طرح مانور عالي، حاميان منطقه اي و جهاني صدام را به وحشت واداشت. تا حدي كه برخي تحليلگران، از توانايي ايران در برقراري نظام جمهوري اسلامي در عراق، ابراز نگراني كردند. با اين توضيح، مروري بر عمليات پرافتخار بيت المقدس خالي از لطف نيست.


9/2/1361 – آغاز مرحله ي اول عمليات: شب از نيمه گذشته است و نيروها در مواضع خود مستقر شده اند و آماده ي صدور فرمان عمليات هستند. فرمانده سپاه به دليل ابهامش در مورد رفتن به سمت خرمشهر و چگونگي پاتك دشمن، استخاره مي كند. آيه با نقل داستان حضرت موسي(ع)، اين نويد را به همراه دارد:«نترسيد، ما شما را از قوم ظالمين نجات خواهيم داد.» فرماندهان سپاه و ارتش در قرارگاه مركزي كربلا گرد آمده اند و شهيد آيت الله صدوقي(ره) و آيت الله مشكيني هم حضور دارند. آياتي از سوره ي فتح تلاوت مي شود و در ساعت 24:30 رمز عمليات توسط فرماندهي قرارگاه اعلام مي شود: يا علي بن ابي طالب! روز 13 رجب است و صادق آهنگران روضه مي خوانَد و دعاي ملكوتي توسل، فضاي قرارگاه مركزي را عطرآگين كرده است. در كنار هدايت نيروها توسط فرماندهان، شهيد صدوقي(ره) و آيت الله مشكيني، براي رزمندگان پيام مي فرستند. رزمندگان ضمن عدول از نظر متخصصان مجرّب جنگ، با طرحي ابتكاري و بر خلاف انتظار و آرايش دشمن، از كارون عبور مي كنند و از پهلو به دشمن مي زنند. اگر چه ارتش عراق قبل از شروع عمليات در مورد تهاجم رزمندگان اسلام هوشيار بوده است، اما نسبت به «زمان» و «تاكتيك» غافلگير مي شود و در پايان روز نخست، دستاوردهاي نبرد، فراتر از محاسبات است و تعادل دشمن بر هم خورده است.


... ادامه دارد.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   •