سه شنبه 1385/06/28
غلط زيادي پاپ، رهبر ارجمند مسيحيان جنگ طلب جهان
|
1- هر چه مي خواهم سکوت کنم و چيزي ننويسم، نمي شود. اين بار حضرت رهبر واتيکان نشين کاتوليک ها مجبورم کرد تا کار و زندگي را رها کنم و چند خط بنويسم.
2- پيش از هر گونه توضيحي عرض سلام دارم به پيشگاه حضرت عيسي(ع) که زنده است و چه بسا از ياران و نزديکان حضرت حجت (عجل الله فرجه الشريف) باشد. و به ايشان به دليل تحريف دين مسيحيت و پيرواني ناآگاه تسليت عرض مي کنم.
3- آنچه مسلم است يک نظريه ي ظالمانه و انحرافي زنجيره اي در باره ي دين مبين اسلام وجود دارد. سردمدار اين نظريه دولت آمريکاست و هم پيمان اصلي اش رژيم صهيونيستي است. گروهک تروريستي القاعده و بن لادن هم سعي دارند كه همين نظريه را در عمل به اثبات برسانند. جلوتر که مي آييم بر مي خوريم به کشورهاي اروپايي اي که هر کدام با درصدهاي مختلف به اين نظريه ي دروغين و انحرافي چنگ مي زنند. متأسفانه برخي حکام خود فروخته ي عرب نيز آب به همين آسياب مي ريزند. در اين هم نوايي اصحاب نار ، رازي هست که اميدوارم مخاطب خود به آن برسد.
4- رژيم صهيونيستي ثابت کرد که به عنوان بازوي استعمار به شهرک واتيکان نيز تسلط کافي دارد و يکي از عناصر ناشناخته ي خود را به جمع کشيشان عالي رتبه نفوذ داده است و البته اين عنصر ديگر سوخت و تاريخ مصرفش تمام شد، بنابراين اگر تا يکي دو سال ديگر شاهد بوديد که به سرنوشت پاپ قبلي دچار شد، اصلاً تعجب نکنيد.
5- اينکه پاپ بنديکت شانزدهم در مورد اسلام گفته است :«فكر جهاد در اسلام، ناشي از خشونت است و مغاير با روش الهي و دور از منطق است»، تنها دو پيام دارد: الف – اطلاعات پاپ در مورد دين مبين اسلام ناقص است و او واقعاً نمي فهمد که فلسفه ي جهاد آزادگي بشريت و مبارزه با ظلم و بي عدالتي و دفاع در برابر تجاوز است! اين فرض خود به خود منتفي است و نمي توان رهبر کا تول يک هاي جهان را اين همه نادان و احمق فرض کرد! ب – وقتي قبول کنيم که پاپ احمق نيست و اطلاعاتش از دين رحمت کافي است، به اين نتيجه مي رسيم که همگامي پاپ با القاعده ، سران ستمگر و جنگ افروز کاخ سفيد و رژيم صهيونيستي اتفاقي نيست و اين پيوند شيطاني است. از اين رو بار ديگر ضمن پوزش از ساحت حضرت عيسي (ع) براي مسيحيان جهان تأسف مي خوريم.
6- کم کم سخنان جورج دبليو بوش ، مبني بر صليبي بودن جنگ هاي اخير به اثبات مي رسد. مدعيان مسيحيت براي يک جنگ همه جانبه با اسلام مهيا مي شوند و با زير سؤال بردن فلسفه ي جهاد دست پيش گرفته اند. با نگاهي به جنگ هاي جهان به ويژه در سال هاي اخير، به روشني مي توان دريافت که متجاوزين و رهبران جنگ طلب دنيا، خود را مسيحي مي دانند. از طرفي گروهک هاي مسلمان نما مثل القاعده را نيز توليد مي کنند!
7- زنگ خطر براي علماي جهان اسلام هم به صدا در آمد. در سال هاي گذشته دانشمندان اسلامي با کتمان واقعيت ها سعي در هم زيستي فکري با مسيحيت داشته اند. وقت آن رسيده است که ميانِ مسيحيت راستين، با پيامبري بنده اي صالح، به نام مسيح بن مريم (ع)، و مسيحيت تحريف شده اي که حضرت عيسي (ع) را مرده مي پندارد تفاوت قائل شد و از تبيين عقايد صحيح چشم پوشي نکرد.
سه شنبه 1385/06/21
قاتلان ارزش ها فراري هستند!
روزنامه ي شرق هم توقيف شد. [لينک] اين نخستين بار نيست که نشريه اي به دليل چاپ کاريکاتور توهين آميز توقيف مي شود. به احتمال قوي آخرين بار هم نخواهد بود. کاري که البته مفيد و بلکه لازم به نظر مي رسد. روي سخن ما با نشريات و کاريکاتورها نيست. نگارنده در عجب است که چرا داستان هايي که ارزش هاي دفاع مقدس را با بي رحمي هتک مي کنند اجازه ي انتشار مي يابند و حتي در مواردي تقدير مي شوند؟ حال آنکه کاريکاتور توهين آميز، پيامش آشکار است و اغلب در مخاطب ايجاد انزجار مي کند و کمتر موفق مي شود انديشه ي مخاطب را تحت تأثير قرار دهد. اما در مقام مقايسه، داستان، هم تأثير گذاري بيشتري دارد و هم خطاها و هتک حرمت هايش اغلب در زواياي پنهان اثر قرار دارد و مخاطب ناخودآگاه از آن تأثير مي گيرد.
براي نمونه مجموعه داستان «من قاتل پسرتان هستم» اثر احمد دهقان، که به واقع ارزش هاي دفاع مقدس را لگدمال کرده و حتي در داستاني منافقين را (در عمليات مرصاد) تطهير کرده و رزمنده ي بسيجي را متجاوز به عنف(!!!) خوانده، همچنان تجديد چاپ و تقدير مي شود. خود احمد دهقان نيز به عنوان کارشناس خاطره در بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس (؟) مشغول کار است. او همچنين کارشناس داستان بنياد شهيد و امور ايثارگران (؟) است. اغلب مسئولين هم به بهانه ي چند صباح جبهه ي او، از او حمايت مي کنند. جالب است که سردار باقر زاده (رياست بنياد حفظ آثار) کتاب او را مغاير ارزش ها دانسته و از برنامه ي نقد بنياد حذف کرده است، اما او همچنان بر مسند کار است.
نمونه ي ديگر رمان «پل معلق» است. اين رمان از رزمنده ي ايراني بک چهره ي متذبذب و ترسو ارائه مي دهد، با اين حال مسئوليني معلوم الحال به خاطر حفظ موقعيت خود از آن حمايت مي کنند. جالب اينکه نويسنده اش (محمد رضا بايرامي) کارشناس داستان بنياد حفظ آثار است.

جديدترين شاهکار بنياد حفظ آثار رد يک مجموعه داستان دفاع مقدس است. اين مجموعه ويزاي بهشت نام دارد و کارشناسان، داستان هاي اين مجموعه را داراي استانداردهاي جهاني مي دانند. تنها جرم نويسنده اين است که ارزش هاي دفاع مقدس را – آن گونه که هست – والا بيان کرده و با قلم تواناي خود جوايز بسياري از جشنواره ها را به خود اختصاص داده است. با اعتراض نويسنده، مجموعه ي ويزاي بهشت اکنون در دست بررسي مجدد قرار دارد.
مجتبي شاکري، مدير سابق دفتر هنر و ادبيات ايثار و همچنين دفتر هنر و ادبيات داستاني و مدير فعلي کارگاه انقلاب سيما فيلم در اين زمينه مي گويد:«نويسنده ي ويزاي بهشت صاحب قلمي توانا و از اميدهاي آينده ي ادبيات داستاني ارزشي کشور است ؛ اما معلوم است کساني که قاتل ارزش هاي دفاع مقدس هستند (اشاره به احمد دهقان) و پل معلق را مي نويسند (اشاره به محمد رضا بايرامي) نمي توانند يک رقيب تمام عيار و البته ارزشي را تحمل کنند.»
اين نويسنده و منتقد افزود:«نويسنده ي ويزاي بهشت به زودي با آثارش گل خواهد کرد و کساني که خود را به خواب زده اند و در پاس داشت ارزش ها از مردم عقب هستند، نمي توانند جلو نور خورشيد را بگيرند.»
وي در پايان گفت:«آقاي حسام معاونت ادبيات بنياد حفظ آثار بايد خدا را شکر کند که اين جوان اهل تبليغات و جار و جنجال نيست و تا کنون عليه بنياد مصاحبه نکرده است. نويسنده ي ويزاي بهشت گفته تا زمان پاسخ نهايي بنياد حفظ آثار سکوت خواهد کرد.»
با این حساب خودتان قضاوت کنید که در بنیاد حفظ آثار و جامعه ی ادبی کشور چه می گذرد؟!
جمعه 1385/06/17
به تو سلام مي كنم
به تو سلام مي کنم اي يوسف گم گشته ي هستي!
اي بهانه ي آفرينش!
اي زينت بهشت و اي رؤياي فراموش ناشدني بينوايان جهان!
به تو سلام مي کنم اي اميد ستم ديدگان و اي آرزوي عدالت طلبان!
به تو سلام مي کنم اي خورشيد اهل بهشت!
اي بهانه ي بهشت و اي برتر از بهشت، که بهشت نيز وصال تو را در انتظار است.
به تو سلام مي کنم اي مولا! اي دار و ندارم!
وقتي دشمنان از هر سو چنگ و دندان تيز مي کنند ،
و هنگام که مشکلات ريز و درشت دوره ام مي کنند ،
به تو سلام مي کنم!
وقتي که خود را در گرداب معصيت غرق مي بينم و شرم دارم که خدايم را بخوانم،
به تو سلام مي کنم اي صبح اميد!
وقتي بدخواهان پاک بازي ام را به سخره مي گيرند ،
و نشانه هاي ايثارم را با انگشت استهزاء اشاره مي روند ،
به تو سلام مي کنم که مرا جز تو ياري نباشد.
به تو سلام مي کنم در هر بامداد
و به تو سلام مي کنم در هر شامگاه
و شب و روزم را به عشق لقايت مي گذرانم
که زندگي بي ياد و نام تو بيهوده است!
بگذار خفاشان خورشيد را انکار کنند
بگذار مرا ديوانه بدانند و متضرر بخوانند
من به همراه خيل مشتاقانت
در صف عظيم شيعيانت
هر صبح جمعه، مويه کنان ندبه خوانت خواهم بود
و هر روز هفته و هماره، دردهايم را جز براي تو بازگو نخواهم کرد
عزيز من! مولايم! اميدم! يارم! سرورم!
ميلادت مبارک!
جمعه 1385/06/17
تا به كي سرگردان تو باشم؟
امروز نمي دانم چطور شد که پياده راهي جمکران شديم. من، يکي از بستگان و يک کودک دو و نيم ساله. همين طور بي ريا زديم به جاده ي خاکي اي که از انتهاي شهرک امام خميني (ره) تا جمکران کشيده شده است. يکي دو خانواده ي ديگر هم با کودکان ريز و درشت در راه بودند. همه خندان و به عشق امام زمانشان. در ميانه ي راه تويوتاي استيشني ايستاد و گفت که مي تواند ما را سوار کند. خستگي و ضعف بالا گرفته بود و نذري هم در ميان نبود و در نتيجه براي پياده رفتن اجباري نداشتيم، بدم نيامد که سوار شويم، اما نگاهي که به همراهانم کردم، از خودم خجالت کشيدم و گفتم:«نه آقا تشکر، پياده مي رويم!»
راهمان را از جاده به بيابان کج کرديم تا ميان بر برويم. دو نفر هم کمي جلوتر از ما همين کار را کردند و حدود 40 متر جلوتر در مسير ما قرار گرفتند. وقتي جلوتر رفتيم چيز عجيبي ديدم. نگاهم به جاي پاي آنها افتاد که بر روي خاک و خار و خاشاک و تيغ هاي بيابان به جا مانده بود. مي توانيد حدس بزنيد؟ آن دو پابرهنه بودند. دو نوجوان عاشق که هر کدام زير 17 سال سن داشتند. تيزپا بودند و با وجود زن و بچه نمي توانستم خودم را به آنها برسانم و بر پايشان بوسه زنم. اشکي نثار جاي پايشان کردم و درودشان گفتم.
در دل گفتم: آقا جان! فداي غصه هايت! تا به کي سرگردان تو باشيم؟ و بعد فکر کردم من که هيچ وقت نيمه ي شعبان را به جمکران نمي رفتم. هميشه مي گفتم اين روز متعلق به مسافرين است نه ما که هميشه مي توانيم مسجد را زيارت کنيم. فکر کردم چگونه اين طور بي مقدمه و ديوانه وار راهي مسجد هستيم؟ يادم افتاد که در همين وبلاگ يک سلام الکن به محضر حضرت حجت داشته ام و کرامت آقا شامل حال ما شده است. آن هم به گونه اي که درست هنگام اذان مغرب به مسجد برسيم، نماز را بخوانيم، شام و چاي را مهمانش باشيم، درددل و نجوايي کنيم و بازگرديم.
تلاطم درياي جمعيت باعث مي شد که بفهميم عددي نيستيم. از کنار چند دختر خانم که رد مي شديم، يکي به بقيه مي گفت:«مواظب باشيد، آقا نگاهمان مي کند.» گفتم همين يک درس براي امسالم و بلکه براي بقيه ي عمرم کافي است: مواظب باشيد آقا نگاهمان مي کند!
پنجشنبه 1385/06/16
«گنج» ي که استخراج نشده است
يکي از دغدغه هايي که براي نسل اول انقلاب وجود دارد اين است که مبادا فرهنگ انقلاب که در دفاع مقدس مجالي براي رشد و بالندگي پيدا کرده بود از بين برود و مبادا ارزش ها و مفاهيم انقلاب به نسل هاي بعد منتقل نشود!
مهم ترين، کاربردي ترين و مؤثرترين شيوه، استفاده از ابزارهاي هنري است. حقيقت وقتي به شيوه ي هنري بيان شود، فطرت هاي زيبا پستد را جذب و شيفته مي سازد و رفتار انسان ها را تحت تأثير قرار مي دهد.
يکي از مهم ترين ابزارهاي هنري نيز داستان است. مخاطب داستان با عمل ذهني وارد ماجراها مي شود و ضمن همذات پنداري با اشخاص داستان، بدون ترديد تحت تأثير قرار مي گيرد. حال بايد ديد که آيا هنرمندان و نويسندگان انقلاب و دفاع مقدس توانسته اند از اين ابزار بهره ببرند يا خير؟
بنا به واقعيت هاي موجود و تصريح کارشناسان، اگر چه داستان کوتاه انقلاب و دفاع مقدس به لحاظ کيفي (و نه کمّي) جايگاه نسبتاً مناسبي دارد و گاه تک داستان هايي با استانداردهاي جهاني نوشته شده است، اما متأسفانه نمي توان حتي يک رمان را نام برد که آينه ي تمام نماي واقعيات دفاع مقدس و نمودي از ارزش هاي والاي آن باشد.
مشکل کجاست؟ گفته اند که براي خلق يک اثر هنري بزرگ، هم به حقيقت بزرگ نياز هست و هم به نويسنده ي بزرگ. حقيقت بزرگ که در پيش روي ماست، اما براي رشد، آموزش و ميدان دادن به نويسندگاني که مي توانند اين بار را بر دوش کشند چه کرده ايم؟ اشتباه متوليان ادبيات داستاني اين است که وقتي سخن از نويسندگان بزرگ به ميان مي آيد، به ياد اسامي مشهور مي افتند! در حالي که نويسندگان بزرگ هر استان در ميان جوانان و نوجوانان همان استان اند و کافي است که پس از هدايت و آموزش، دست ايشان را براي خلق آثار ارزشمند باز گذاشت.
در ادامه به برخي آسيب ها که مانع خلق رمان دفاع مقدس گشته است، اشاره مي شود:
1- فقدان اعتبار: کشوري که بناي هجمه ي فرهنگي عليه ارزش هاي انقلاب اسلامي را دارد، قبل از هر چيز بودجه ي کلاني را به اين امر اختصاص مي دهد و سپس از متخصصين خود درخواست مشارکت مي کند. اما هنرمند ارزشي اين مرز و بوم بايد براي اثبات توانايي خود ابتدا طرح بدهد و سپس با دست خالي نمونه ي کار ارائه کند، آن گاه اگر بخت يارش بود، اعتباري اغلب ناکافي در اختيارش قرار گيرد.
2- توجه به نام هاي مشهور: اين مسئله موجب شده که نويسندگان صاحب نام به اين مقوله به عنوان يک حرفه ي درآمد زا نگاه کنند و از خلق آثار ارزشي صميمي ناکام بمانند و آثارشان به گونه اي رقم بخورد که از جذب مخاطب ناتوان باشد.
3- عدم توجه به استعدادهاي بومي: براي مثال در همين استان قم وقتي نويسندگان توانمندي هستند که به شهيدان و عمل کرد لشکرشان اشراف دارند، پروژه هاي داستاني به نويسندگان غير بومي اي سپرده مي شود که به ضد دفاع مقدس نويسي اشتهار دارند. طبيعتاً نتيجه ي کار ايشان بيانگر ارزش هاي دفاع مقدس نيست و مخاطب فهيم بومي را جذب نمي کند و در ادامه در کشور و جهان نيز اقبالي نمي يابد.
4- وجود يک نحله ي ادبي مريض در عرصه ي ادبيات داستاني: گروهي که با انواع ابزارهاي رواني سند بيشتر هيئت هاي کارشناسي داستان را به نام خود زده اند، با تظاهر به استادي بلامنازع، به توليد و نشر آثار ضد ارزشي روي آورده اند و با اين دروغ بزرگ که فرم از محتوا جداست، آثار ارزشی را از گردونه خارج و داستان های در تضاد با دفاع مقدس را برمی گزینند. از طرفی با انگیزه ی جهانی نویسی به فرم ها و درون مایه هایی روی می آورند که با واقعیات تاریخ انقلاب و دفاع مقدس هم خوانی ندارد، غافل از اینکه اثر هنری پس از اینکه مطابق واقعیت های بومی نوشته شود و مورد توجه مخاطبان محلی قرار گیرد، شانس جهانی شدن را پیدا می کند!
5- کوتوله بودن نویسندگان صاحب نام: متأسفانه برخی از نویسندگان صاحب نام قدشان از مردم کوتاه تر است و با مردم همگام نیستند. ایشان دغدغه ی شخصی دارند و به علاقه ی مردم به ارزش های مکتبی توجهی ندارند و دچار پزمدرنیسم (!) شده اند.
6- داستان نویسی شغل نیست: چندی پیش به سردبیر یکی از نشریات استانی که مدعی بود داستان نویسی به قهقرا رفته است و نسل نویسندگان توانا منقرض شده است، گفتم: مگر یک داستان نویس، در طول یک ماه، چند اثر هنری تمام عیار می تواند تولید کند؟ و شما به عنوان یک سردبیر آیا حاضرید یک داستان نویس استخدام کنید که در ماه دو داستان کوتاه خوب بنویسد؟ پاسخ او را خودتان می توانید حدس بزنید.
7- عدم ارتباط نویسندگان ارزشی: در استان قم نویسندگان توانایی قلم می زنند که گاه حتی همدیگر را نمی شناسند و این عدم ارتباط، ایشان را از پویایی و هم پوشانی محروم می کند.
8- ...
نیازهای داستان نویسان ارزشی را نیز با اغماض می توان در :«اعتبار، منابع آموزشی و کتابخانه ی تخصصی، جلسات مستمر نقد، توجه مسئولین در ارتباط با تشویق، برپایی اردوها، مسئولیت سپاری و چاپ آثار» خلاصه کرد.
رهبر معظم انقلاب سال ها پیش فرمودند:«این جنگ یک گنج است، آیا ما خواهیم توانست که این گنج را استخراج کنیم یا نه؟»
آیا خواهیم توانست؟
چهارشنبه 1385/06/15
دعوا بر سر ارزش هاست
در برخي مطالب وبلاگ و تبادل نظري كه در بخش نظرات با دوستان داريم، نكاتي در خصوص چسبيدن افرادي به پيكره ي ادبيات پايداري و توزيع ناعادلانه ي جوايز مطرح بود. ذكر اين توضيح ضروري است كه دعوا بر سر چند عنوان و تعدادي سكه نيست! اگر هم هست بنده چنين داعيه اي ندارم. ايراد بنده به اين است كه برخي نويسندگان به لحاظ انديشه مشكل دارند و ارزش هاي دفاع مقدس را در آثار داستاني شان لگد مال مي كنند، آن گاه جايگاه هاي ارزشي را اشغال مي كنند و جوايز هم از طرف تيم خودشان به خودشان تعلق مي گيرد!
اگر آثار اين نويسندگان به لحاظ درون مايه و محتوا مشكلي نداشت، اهميتي نداشت كه به جاي دهم شدن و دريافت نيم سكه، مثلاً اول شود و 10 سكه جايزه بگيرد. در هر جشنواره اي چنانچه پس از داوري ِ آثار، تيم داوري تغيير كند، برگزيده ها نيز به صورت طبيعي تغيير مي كند ؛ چرا كه عنصر سليقه نقش مهمي در گزينش ها دارد و البته نبود دستورالعمل تدوين شده نيز مزيد بر علت است.
اين نكته يادآوري شد تا كساني گمان نكنند اگر گاهي انتقادي مي شود، دغدغه ي جايزه وجود دارد و مثلاً اگر منتقدين به جوايزي برسند، مشكل حل مي شود، نه خير! ايراد ارزشي است و منتقد را نمي توان خريد. حتي شايد بد نباشد اشاره كنم كه نويسنده ي همين سطور هرگاه در جشنواره اي شركت جسته، به لطف خدا از رتبه بي نصيب نمانده است. اما هم بنا به مشكلات روزگار و هم به دليل اهم تشخيص دادن برخي امور فرهنگي و در يك كلام به خاطر رسيده به دغدغه ها، گاه جشنواره ها را از دست داده است. حتي گاهي نوشتن با زحمت فراوان در چنين وبلاگي را، از نوشتن براي جشنواره مهم تر تشخيص داده است.

