چهارشنبه 1386/01/15
نامحرمانه های روایت فجر
حرف نخست – 4/1/1386
بهار آمده، حيات رنگ تازگي گرفته و «روايت فجر» هم کمي تغيير کرده است. از اين پس در ستون نامحرمانه برخي ناگفتهها را خواهيد خواند و «روايت فجر» نيز مسير پيشين را پي خواهد گرفت (به جز اين يادداشت که در دو ستون مشترک است). نامحرمانه در موضوعهاي گوناگون نوشته ميشود و اکنون براي داوري در بارهي آن زود است. خوشحال ميشوم که اساتيد، بزرگان و عزيزان در مورد تغييرات گرافيکي وبلاگ نظر بدهند و اشکالها را گوشزد کنند.
--------------------------------------------------------------------------------
ديگران – 5/1/1386
تفتي جانباز شيمايي است. نميدانم هنوز هست يا به ملکوت اعلي رسيده؟! يک روز در جمع نويسندگان مي گفت:«در آلمان که بستري بوديم، يک مرتبه ديدم بيمارستان قُرُق شد. کسي ديگر به ما توجه ندارد و همه براي يک مورد خاص بسيج شدهاند. از پنجره ديدم که چندين بنز – که در آلمان هم مدلش قابل دست رسي براي همه نبود – ايستادهاند و يک نفر را همراهي مي کنند. فکر کردم از مسئولين درجه اول مملکتي کسي براي بازديد آمده است يا بيمارياي دارد. بعد از يک ساعت که وضعيت عادي شد، فهميدم يکي از مصدومان آلماني جنگ جهاني آمده تا پاي مصنوعي جديدش را قالب گيري کند!» ... ادامه ندارد!!!
--------------------------------------------------------------------------------
شباويزان - 7/1/1386
خيال رفتگان شب تا سحر در جانم آويزد
خدايا اين شباويزان چه مي خواهند از جانم؟!
يعني شهيدان نيز وبلاگت را مي بينند؟
--------------------------------------------------------------------------------
آسيب شناسي - 8/1/1386
در آخرين سفرم به خوزستان و قدمگاه شهيدان، يکي از بستگان سردار باقر زاده نيز همراه بود. به عبارتي ايشان واسطه ي حضور بودند. در اثناي سفر به ايشان گفتم که براي سردار گزارشي خواهم نوشت و در خصوص مسائل فرهنگي مناطق نظراتم را ارائه مي دهم. اين را گفتم تا بدانيد از ديد بنده قضيه کلي تر و جدي تر از اين حرف هاست! هر بار هم خواستم درباره اين مطلب در وبلاگ بنويسم، دلم راضي نشد.
اخيراً در باب مختلط بودن اردوي پلاک تا بلاگ بين دوستان بحثي درگرفته است که چون بي ربط به ماجرا نيست به آن وارد مي شوم. دوستاني که در جريان بحث نيستند، مي توانند لينک هاي داده شده در پايان اين مطلب را ملاحظه بفرمايند. قبلاً بگويم که بنده نه افتخار آشنايي با آقاي مهاجري را دارم و نه با جناب احسان بخش آشنا هستم. از دوستان دفتر توسعه نيز يکي دو تن را به صورت گذري ديده ام، همين! به دليل حساسيت موضوع وارد شرح نمي شوم و نظراتم را فهرست مي کنم:
1- اگر کسي به دوستان اردوي پلاک تا بلاگ تهمت زده، غلط کرده است!
2- من دو يادداشت محمد مسيح مهاجري را خواندم. تهمتي نديدم، الا اينکه کنايه هاي تندي داشت.
3- با اردوي مختلط مخالفم. در هر صورت مطلوب نيست؛ البته چه بسا عزيزان دفتر توسعه محذوراتي براي انجام دو سفر جداگانه داشته اند.
4- بنده هم وقتي مطالب آقاي احسان بخش را خواندم مکدر شدم. نه اينکه اشکال شرعي بر آن مترتب بدانم، نه! به لحاظ سليقه خوشم نيامد؛ همچنانکه سليقه ي دوستان چه بسا برخي يادداشت هاي بنده را برنتابد. به هر حال خوب است ما خود را موظف بدانيم برخي حساسيت ها را در نظر داشته باشيم، به ويژه اگر به نهادي منتسب باشيم! همچنين وقتي عکس منتخب ايشان را ديدم (که از فارس نيوز انتخاب کرده بودند) دوباره به ياد همان دغدغه و طرحش با سردار باقر زاده افتادم؛ چه عکس کار ايشان نبود و در فارس نيوز با آن برد عظيم کار شده بود. براي چندمين بار تأکيد مي کنم که کمترين بدبيني اي نسبت به آقايان دفتر توسعه ندارم! بدي محيط سايبر اين است که گاهي غرض اصلي نگارنده مشخص نمي شود و مخاطب به اشتباه مي افتد!
5- چون بحث قابل تعميم است مي گويم: هم تهمت زدن خلاف شرع است و تهمت زننده در دو دنيا مسئول است، و هم نوع استدلال آقاي محمد سوي قابل رد است. بايد عرض شود که صداي ضجه ها و ناله ها و ياحسين ها بسيار عالي است و به شرط اخلاص عامل را به بهترين درجات مي رساند و حتي اگر بدون اخلاص باشد نيز اميد قبول از طرف درگه حضرت حق وجود دارد، اما اين ضجه ها مجوزي براي اعمال بعدي نيست. يا بهتر است بگوييم نمي توان فرض کرد هر که ضجه ي يا حسين(ع) مي زند، امکان ندارد گناه کند! مگر ضجه ي يا حسين (ع) آدمي را به درجه ي عصمت مي رساند؟ در همين زمينه حاج آقا ماندگاري در مشهد مقدس و يکي از اردوهاي راهيان نور – اخيراً - نکته جالبي گفته اند. ايشان – تقريباً – مي گويند همه به مهماني دعوت مي شوند، اما برخي مدعوين به جاي استفاده از غذاهاي لذيذ به [...] مشغول مي شوند. چون مي دانم ارتباط دوستان با حاج آقا ماندگاري سخت نيست، لطفاً از خود ايشان بپرسيد يا بخواهيد دقيقش را خصوصي عرض کنم. تأکيد مي کنم که اين بخش در رد اين نوع استدلال است، نه اينکه کنايه هاي آقاي محمد مسيح مهاجري را تأييد کنم.
6- به آقاي محمد سوي هم عرض مي کنم اين نوع هجمه به محمد مسيح مهاجري که وبلاگش نشان مي دهد خودي است، صحيح نيست. ايشان – ولو غلط – چه بسا احساس تکليف کرده باشند که مواردي را تذکر دهند. شما چگونه مي گوييد:« ... مطمئن هستم دعوت نشديد. شما كه از جو معنوي اون خبر نداشتيد كه اگر بوديد هم به نظر من بي خبر مي مونديد» ؟ از کجا ايشان را بي تقوا خوانده ايد؟ آيا اين تهمت نيست برادر؟
7- چه عزيزان زحمت کشم در دفتر توسعه خوششان بيايد چه بدشان بيايد، از بزرگان ايشان انتظار مي رود که به دوستان تذکر دهند در برخي مواضع قرار نگيرند.
لينک هاي مرتبط: محمد مسيح مهدوي + محمد مسح مهدوي 2 + محمد سوري + عکاسباشي + حامد احسان بخش
--------------------------------------------------------------------------------
ملاقات در قطار – 10/1/1386
شتاب، استرس، سردرد، شوق؟!
آري ولي کدام شوق؟
کجاست آن اشتياق و هيجان روزهاي جنگ؟
- اين جعفري اينجا نبود؟
- برادر مگر خودت چشم نداري؟
و چند لحظه بعد صدايي از داخل کوپه:
- جعفري بيا پايين از لاي ساک ها، مسئول اعزام رفت!
نشسته ام روي صندلي عادي قطار درجه 2. واگن اتوبوسي. خواهرها پشت سرم هستند و برادران را نمي دانم. کسي به ندايم پاسخ نمي دهد. خدايا هستي؟ در اطرافم کسي نيست. نه از «فيض» خبري هست و نه از «وفايي». حتي «اسماعيل عطايي» هم تحويل نمي گيرد. سراغ «زين الدين» را بگيرم؟ مي توانم؟ اما نه! انگار اين زين الدين است که با لبخندي به لب خوش آمدم مي گويد:
- مي خواهي ما را فيلم کني عجم؟!
- آقا مهدي ما غلط بکنيم. مي خواهم رشادت هايتان را به تصوير بکشم.
- اي بابا! گارد رياست جمهوري عراق هم از اين رشادت ها زياد نشان دادند.
- يعني همان اخلاص و خداباوري و شهادت طلبي و ...
- آفرين حالا شد. فقط يادت باشد پول و شهرت سريال برايت شيريني نداشته باشد.
- اما نمي شود که. هدف اصلي، ثبت کاري است که شما کرده ايد، اما خوب بالأخره پول و شهرت هم با کار تلويزيون عجين است ديگر!
- نشد! اگر يک ذره برايت شيريني داشته باشد [کار] در نمي آيد.
- …
- کي بود تماس گرفت باهاش حرف زدي؟
- خانم صابري، مسئول بسيج دانشکده [...] .
- پس برو، معطلشان نکن.
- آقا مهدي خسته ام، حوصله شان را فعلاً ندارم. استراحت مي کنم، بعد. ... کجا هستيد آقا مهدي؟ ... کجا رفتيد؟
پي نوشت: جدي نگيريد!
--------------------------------------------------------------------------------
يا الله - 12/1/1386
خدايا! يک روسياه مي خواهد از شهيد بنويسد، کمکش کن!
--------------------------------------------------------------------------------
باز هم پارسي بلاگ - 15/1/1386
چقدر ما بايد بدبخت باشيم كه در جواب آنها كه ميگويند پارسي بلاگ ديني است و وبلاگهاي ديني را برميگزيند، با قسم و آيه بخواهيم ثابت كنيم كه اينگونه نيست! متأسفانه مجموعهي پارسي بلاگ توان کافي را براي دفاع از اصولي که با آن شناخته ميشود، ندارد. وقتي يکي از کاربران، اصل ِ پرداختن به دفاع مقدس را زير سؤال مي برد، پارسي بلاگ نميتواند از اين اصل مهم و ارزشي دفاع کند، و به اين پاسخ بسنده ميکند که نه خير، ما چنين قصدي نداريم و همه نوع مطلب را انتخاب ميکنيم. همچنين هرگاه بحث ديني بودن پارسي بلاگ مطرح مي شود، دوستان هيچ جواب منطقي و اصولي براي دفاع از دين ندارند و در مقابل فقط سعي مي کنند با انتخاب چند مطلب ملّي، در عمل نشان دهند که خيلي هم – خداي نکرده – مذهبي نيستند. و اگر کسي هم پيدا بشود و در وبلاگي ]شيفت + کليک کنيد[ به اين موضوع بپردازد، به جاي اينکه اين ياري را قدر بدانند، هشدار ميدهند که شما انتقاد کنيد، ما هم هر کاري دلمان بخواهد مي کنيم ]شيفت + کليک کنيد[. از اين منظر مي توان نتيجه گرفت که دوستان اگر چه اهل ورع و تلاش براي رضاي خدا هستند، ولي قادر به کنترل حاشيهها و پاسخ به شبهات (البته به صورت منطقي) نيستند. فقدان کارشناساني که اهل بحث و مناظره باشند و يا عدم توانايي پارسي بلاگ در استفاده از اين کارشناسان کاملاً مشهود است.
به جز موارد ارزشي و ديني، هر جا نياز به پاسخ کارشناسي هست، دوستان پارسي بلاگ دچار سکوتي مرگبار مي شوند. وقتي شخصي ميآيد ميگويد (البته به اشتباه) که تمام منتخبين يا داستان نوشتهاند يا خاطره، و اين گونه ارزش داستان و خاطره (دو ژانر مهم ادبي) را ناديده ميگيرد، دريغ از يک پاسخ کارشناسانه و تبيين جايگاه خاطره و داستان. پاسخ اين اشکال نيز همان سخن هميشگي آقاي مدير است که مديران محتوايي انتخاب مي کنند، تعدادي نهايي مي شود و قصد داريم مديران محتوايي را زياد کنيم! بيچاره اين دو ژانر مهم، و بيچاره آنها که از وقتشان ميگذرند و در پارسي بلاگ مطلب مي نويسند که به هنگام به سخره گرفته شدن، کسي قادر به دفاع از ايشان نيست. البته من شخصاً تا کنون هيچ داستاني (در معناي کارشناسي) ميان مطالب پارسي بلاگ نديدهام. خلاصه اينکه در پارسي بلاگ يک پاسخ براي تمام شبهات وجود دارد و به صورت کليشهاي ارائه ميشود (همان مديران محتوايي و اضافه شدنشان تا چندي ديگر). معتقدم از بين بلاگرها، عزيزاني كه از پارسي بلاگ دفاع ميكنند، بنا به خلوص و احساس تكليف خودشان است و فكر ميكنند اسلام به خطر افتاده است(!)، غافل از اينكه در بسياري موارد مشكل از عملكرد غلط مديريت پارسي بلاگ است. من شخصاً اشكالات اين مجموعه را متوجه شخص مدير ميدانم، همچنان كه افتخار نقاط قوت نيز براي ايشان است. مدير نميتواند مثل غربيها هر كار ميخواهد انجام دهد و سپس قيافهِ بيطرفي بگيرد و با علم كردن تعدادي از دوستان نقش خود را بيرنگ نشان دهد، مگر انتخاب مديران محتوايي با ارگان يا سازماني خاص است؟ وقتي مدير تمام تصميمات را ميگيرد، من زير بار نميروم كه نقش او را نزديك به صفر بدانم و حتي براي كساني كه به جاي او سيبل شدهاند دلم ميسوزد.
به جز بلاگرها، ديگراني هم که دورادور پارسي بلاگ را تأييد ميکنند، براي اين است که به صداقت و تقواي دوستان ايمان دارند – که ما هم در اين مورد شک نداريم – اما نميدانند که چه ايرادات جدياي به لحاظ علمي به اين مجموعه وارد است و به چه آساني مي توان آن را حل کرد. مشکل خيليها اين است که در مواجهه با يک بلاگر اکتيو که احياناً به فنوني چون طراحي وب و نرم افراز نيز آشنايي دارد، براي او لزوماً شأنيت کارشناسي امور مختلف ديني، ادبي، هنريّ اجتماعي، سياسي و ... نيز قائل هستند. و اگر کسي چون نگارنده با شجاعت به اين مسائل بپردازد، به انواع اتهامات بسته ميشود. اميدوارم بتوانم در آينده با توجه به استنادات و اشاره به روند برگزيدگان نشان دهم كه اين قابليت (مطالب برگزيده و وبلاگ منتخب) حربهاي در دست مدير است تا به اهداف خاصش برسد و خيلي هم اين طوري نيست كه ضعيف يا قوي طبق يك مكانيزم بيشائبه انجام پذيرد.
دوستان اين صراحت لهجهي ما را ببخشند، قسمت اين بوده از دوستاني که شما جاي پايشان را ميبوسيد (و البته ما نيز به همچنين) جا بمانيم و مورد لعن و غضب دوستان فعلي قرار بگيريم و البته حقمان است! اين تنبلي و عقب افتادگي کم گناهی نیست، وقتی کلید دست خودت باشد و بتوانی عروج کنی، اما زندگی کثیف و روزمرهی این دنیا را انتخاب نمایی، چاره ای نداری به جز اینکه این عذاب نصيبت باشد و هر روز اين لجن و منجلاب را تحمل كني!
امام(ره) فرمودند:«نگذارید پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمرهي خود به فراموشی سپرده شوند» و این تکلیف خودمان هم هست، ما خود را به فراموشی نمیسپاریم و محکم و ثابتقدم در صحنه هستیم از هر نوع رفیقبازی غیرالهی هم برائت میجوییم. روح شهید والامقام، بلبل نوجوان اهل بیت(ع)، محمد حسین مالکی نژاد شاد که میگفت:«دوستی اگر برای خدا باشد، هیچ مشکلی پیش نمیآید» و من درس میگیرم که: دوستی اگر برای خدا نباشد، پشیزی ارزش ندارد!
دعا بفرماييد.
دوشنبه 1386/01/13
صدام عیدی مان را داد
نکته: همان گونه که عرض شد، با اين استقبال ضعيف لازم نمي بينم روايت روزهاي نبرد را در وبلاگ درج کنم؛ از اين مقطع ميگذرم تا به سال تحويل برسم. به ياري خدا به زودي در قالب کتاب خاطره به چاپ خواهد رسيد.
بعد از اتمام مأموريت در کانال و آن نبرد جانانه، دسته ي 2 جاي ما را گرفت. دستهي ما در سنگرهاي اجتماعي مستقر شد. در اينجا فرصتي دست داد تا طبيعت جزيره را بهتر ببينيم. در کنار باران توپ و خمپاره، چشممان به قورباغههاي بازيگوش و گوشمان با قورقور شبانهروزيشان آشنا شد. به ويژه شبها، هور حال و هواي عجيبي داشت. اينکه ميگويم عجيب، چون توصيفش آسان نيست. فوقالعاده زيبا، توهمآفرين و ابهامآميز بود. قارپ و قورپ انفجارها، قورقور دستهجمعي قورباغهها، تلألو نور آسمان و ماه در آبِ جزبره (به قول دوستان آذري زبان آيسودا) ، انواع منورها، سر و صداي شليک تير از اطراف، رفت و آمد گاه و بي گاه موتور تريل، منظرهي انفجار خمپارهها و پرکشيدن ترکش هاي سرخ به اطراف، براي يک نوجوان 15 ساله، آن هم بعد از آن نبرد جانانه، بي نهايت جذاب، زيبا و اسرارآميز بود. اين بود که مينشستم به تماشا. هر که مرا مي ديد مي گفت:«بچه بيا برو تو سنگرت، مگر عقل تو کلهات نيست؟ از کانال جان به در بردي حالا ميخواهي اينجا ...». فکر ميکردند کم سن و سالي باعث اين حال عجيب است. مطمئنم اگر اکنون هم در آن فضا قرار بگيرم، دوست دارم بنشينم به تماشا. به هر ترتيب زيبايي منطقه باعث شد دوباره دست به قلم ببرم و يادداشتهايم را ثبت کنم.
روز 30 اسفند رسيد. سفرهي هفت سيني آماده نکرديم، اما هرچه سين جنگي به فکرمان مي رسيد نام ميبرديم و ميگفتيم بايد با اينها سفره بيندازيم. «سرنيزه، سنگر، سربند(پيشاني بند)و ...». در يادداشتهايم آوردهام: حدود سال تحويل (راديو نداشتيم) دعا را زير لب زمزمه کردم. جالب اينجاست که ساعت سال تحويل در يادداشت هايم ثبت نشده و جناب خونساري هم فکر مي کردند که 22:30 – 22 شب باشد، اما تقويم سال 1363 را که پيدا کردم ديدم سال تحويل ساعت 13:54:06 روز سهشنبه 30 اسفند ماه 1362 بوده است. آنها که باتجربهتر بودند مي گفتند هر کاري داريد تا غروب انجام دهيد که بعد از آن آتش دشمن شدت مي گيرد. دشمن مواقعي که احتمال حمله و پيشروي مي داد، به صورت گسترده و سرسام آور آتش مي ريخت و ميدانست که در ايام جشن و شادي احتمال عمليات رزمندگان اسلام بيشتر است (معمولاً عمليات در ايام شادي انجام مي شد تا مردم كشورمان شاد شوند). پيشبينيها درست بود. حدود ساعت 21 بود که خمپاره پشت خمپاره به زمين مي خورد. سنگر مانند گهواره تکان ميخورد و داخلش پر شده بود از خاک و دود انفجار و بوي باروت، و نفس کشيدن مشکل شده بود. به صورت درازکش مشغول زمزمهي سورهي واقعه شدم. برادران به شوخي مي گفتند:«صدام عيديمان را داد!» خيلي زود خوابم رفت. هنگام نماز صبح بيدار شدم. آتش دشمن نيمه سنگين بود و از آن هجم شب گذشته خبري نبود. يکي از برادران گفت:«من تعجب مي کنم که تو چطور خوابيدي؟» فهميدم که هيچ کس از اطرافيان نتوانسته بخوابد. گفتم:«آتش از کي کم شده؟» گفت که تازه کم شده. براي وضو گرفتن آرام از سنگر خارج شدم. بياختيار گفتم:«واي!» قابل تصور نبود. منظرهي بيرون عوض شده بود. آن قدر چاله در اطراف اضافه شده بود که انگار به منطقهي ديگري وارد شده بودم. داد زدم:«بچه ها بياييد ببينيد چه خبر است!» (شهيد) محمد باقر فلسفي نژاد از داخل سنگر فرياد زد:«خواب بودي خير باشد!» يعني اينکه به جز تو همه ديدهاند! خودم را زدم به کوچه علي چپ و گفتم:«جان باقر بيا ببين چي شده! مي دانم نديدي!» (شهيد) فلسفي نژاد گفت:«قربان فيلم بازي کردنت بروم. زود وضو بگير بيا تا کار دستمان ندادي!» باقر مهربان شده بود. قبل از آمدن به خط زياد سر به سر من ميگذاشت، البته از روي محبت بود، ولي چون سنم ار بقيه كمتر بود، هميشه تلاش ميكرد مرا دست بيندازد؛ اما بعد از آن رفتارش توأم با احترام شده بود. مدام مرا تشويق ميکرد و ميگفت:«بعضي از آنها که خيلي ادعايشان مي شد هم در آن شرايط جا زده بودند.» وضعيت نبرد در كانال را ميگفت.
حدود ساعت 10 صبح روز اول فروردين 1363 بود که چند کارتن از طرف تبليغات به عنوان عيدي رسيد. به هر نفر يک بسته عيدي دادند. بسته ها از طرف قائم مقام رهبري بود. حاوي مهر و تسبيح، قرآن کوچک، کتاب دعا و يک اسکناس 20 توماني به عنوان تبرّک(؟) و عيدي. معمولاً در اين ايام عيدي و اسکناس تبرّک از حضرت امام(ره) را انتظار داشتيم و من تعجب کردم که چه معني دارد که قائم مقام رهبري هم همين کار را بکند؟ و شخصاً دلگير شدم. قرآن و كتاب دعا را برداشتم، اما اسکناس به هيچ وجه برايم حكم تبرّك نداشت و آن را براي خرج کردن ميان پول هايم گذاشتم. پايان
دوشنبه 1386/01/13
به خط مقدم رسیدیم
سوار تويوتاها شديم و در نزديکي خط مقدم پياده شده، با شتاب خود را به خط رسانديم. خط مقدم تشکيل شده بود از يک جادهي خاکي ِ کمعرض که در دل هور پيش رفته بود. دشمن در امتداد جاده بود، به اين صورت که بخشي از جادهي خاکي در دست دشمن بود و بخشي از آن هم در دست ما. دو طرف جاده را هور - با منظره اي بسيار زيبا - تشکيل مي داد.

البته حد فاصله خط ما با دشمن و در عقبهي دشمن نيهاي کمتري وجود دشت، چون عمق آب کم بود و چولانها جلو ديد را نميگرفتند. لبهي جلو ِ منطقهي نبرد، «عرض جاده» بود. يک کانال در عرض جاده کنده شده بود و در دو طرف آن، دو سنگر نگهباني نسبتاً مستحکم ساخته شده بود که بايد به نوبت در آن نگهباني مي داديم و يا به عبارتي با دشمن مي جنگيديم. يک کانال نيز در طول جاده کشيده شده بود که با کانال جلويي (سنگرهاي نگهباني) شکل T مي ساخت. اين کانال حدود 40 متر و در وسط جاده کشيده شده بود. درون کانال در دو طرف، سنگرهاي اجتماعي قرار داشت، که روي آن با گوني و خاک محکم شده بود. بعد از اين کانال نيز تا عمق 100 متري عقبه ي خودي، سنگرهاي اجتماعي در کنار جاده وجود داشت. در اين قسمت بين جاده و هور حدود 5 الي 15 متر خشکي بود.
با توجه به اين که گروهان ضد زره از سه دسته تشکيل شده بود، ابتدا دسته يک در کانال مستقر مي شد، و سپس دو دستهي ديگر به نوبت جلو ميآمدند تا با دشمن بجنگند و جلو ضدّحمله و پيشرويي دشمن را بگيرند. من در دسته يک بودم كه مسئوليت آن با محمد جواد خونساري (مدير کل سياسي انتظامي استان قم در حال حاضر) بود. به اين ترتيب ابتدا ما در کانال مستقر شديم. سنگري که من به همراه دو نفر ديگر انتخاب کردم، نزديک سنگر نگهباني بود. شايد سنگر دوم يا سوم! اما براي من ساعت نگهباني در نظر گرفته نمي شد، چون تنها امدادگر دسته بودم و ميبايست هميشه آماده و سالم(!) باشم. در عين حال معمولاً بيشتر اوقاتم را در سنگر نگهباني مي گذراندم. اين توضيح هم ضروري است که شبها علاوه بر کانال جلويي، در طول جاده (کانال) نيز نگهبانهايي مستقر مي شدند تا دشمن با استفاده از تاريکي شب حمله نکند.
پي نوشت: به دليل اينکه بيم دارم نتوانم به قولم – مبني بر روايت سال تحويل در خط مقدم - عمل کنم، در يادداشت بعد به سال تحويل مي پردازم و اگر توفيق شد، جريان نبرد را توضيح خواهم داد. ضمن اينکه اگر ميزان استقبال (صرف نظر از تعداد بازديدها) همين باشد، خاطرات تکميلي در وبلاگ قرار نمي گيرد، و در هر صورت به زودي به چاپ خواهد رسيد (ان شاء الله تعالي).
یکشنبه 1386/01/12
نوروز در خط مقدم / مرحلهي سوم عمليات خيبر
زمان حرکت به سمت خط مقدم (جزيره مجنون جنوبي) فرا رسيد. مرحلهي سوم عمليات خيبر بود. در اين مرحله بايد جزاير مجنون حفظ مي شد. در مرحلهي اول تلاش اصلي انجام شده بود و نيروها به نقاط هدف رسيده بودند و در مرحلهي دوم الحاق بين جزاير مجنون و طلائيه صورت گرفته بود. در مرحلهي سوم بايد به هر ترتيبي بود جزاير مجنون شمالي و جنوبي حفظ مي شد. فرماندهي کل قوا، حضرت امام خميني (رضوان الله عليه) دستور داده بودند که جزاير مجنون بايد حفظ شود! پيش از بيان آنچه بر ما گذشت، تشريح شرايط منطقه خالي از لطف نيست.
روي تصوير ( شيفت + کليک ) کنيد.
منطقهي هور براي انجام عمليات خيبر با دقت زيادي انتخاب شده بود. به جز حساسيت منطقه، بکر بودن آن و عدم هوشياري دشمن و همچنين ضربهپذيري دشمن از مؤلفههاي اين انتخاب بودند. به علاوه دشمن امکان مانور گستردهي زرهي نداشت. علاوه بر همهي اينها ، وجود تعدادي چاه نفت در جزاير، اهميت راهبردي آن را دوچندان کرده بود. اما طولاني بودن عقبهي خودي (دور بودن نيروهاي پشتيباني) و نداشتن مسير ارتباطي خشکي از اشکالات منطقه بود. پس از اينکه مرحلهي نخست و دوم با موفقيت سپري شد، مشکل طولاني بودن عقبهي خودي بيش از پيش خود را نشان داد.
نيروهاي بسيج به دليل کم بهره بودن از تجهيزات و سلاحها، براي دوري از آسيبهاي گوناگون، معمولاً سرشب يا نيمه شب را براي آغاز نبرد انتخاب و از موانع متعدد عبور مي کردند، خود را به خط دشمن ميرساندند و با استفاده از غافلگيري دشمن، منطقه را تصرف مي کردند و تا دشمن به خود بيايد، خط را تثبيت مينمودند. در جزيرهي مجنون جنوبي دشمن به هيچ وجه مايل نبود نيروهاي اسلام جاي پايي داشته باشند. از اين رو روزها با شدت هر چه تمامتر ضدحمله مي کرد. از حداکثر توان پياده و زرهي خود سود ميبرد و شديدترين آتش را به سوي جزيره مجنون جنوبي گسيل مي داشت و در يک برآورد، در مدت 72 ساعت، يک ميليون گلولهي توپ و خمپاره مصرف کرد.
روي تصوير ( شيفت + کليک ) کنيد.
سردار شهيد مهدي زين الدين که خود از طراحان اصلي عمليات خيبر بود، با طرحي ابداعي که آغاز يک تحول در تاکتيک هاي رزمي نيروهاي اسلام برآورد ميشود، مشکل نبرد در روز را به نحو شايستهاي حل کرد. به اين صورت که دستور داد جلوتر از خط مقدم ِ خودي کانالي کندند و نيروها درون کانال ميرفتند و مي جنگيدند و قوت رزمندگان در کانال بود و نيروها تا حد قابل توجهي آسيبناپذير شده بودند.
سرلشکر محسن رضايي در صفحه 135 کتاب مباني مديريت و فرهنگ سازي، تأليف: احمد يارمحمدي و حسن زارعي متين (نشر روح) مي گويد:«برادرمان مهدي، خودش يک تنه، قسمتي از جزيرهي مجنون – عمليات خيبر – دستش بود. آنچنان ماهرانه فرماندهي کرده بود و به برادران دستور داده بود کانال کنده بودند – براي تقليل تلفات خودي – و اين از تدابير جنگ ما بود که مهدي اين تدبير را به کار برد. الحمد لله رزمندگان لشکر (17 علي بن ابي طالب-ع-) آنچنان خوب و دقيق عمل کرده بودند که داخل کانالها از صبح تا شام ميجنگيدند و تمام قوتشان در کانال بود. مشکل جنگ در روز که يک معضل بود و ما معمولاً سعي مي کرديم در روز با دشمن نجنگيم، مهدي عزيز اين طلسم جنگ در روز را شکست. ايشان در جزاير ماند و مقاومت کرد.»
پنجشنبه 1386/01/09
اوج لذت و هیجان در جریره مجنون
زمان عبور از روي پل خيبر فرا رسيد. هنگام سحر بود و هوا تاريک. تويوتاي نخست را سوار شديم. بنا بود که راننده آرام حرکت کند تا خودروهاي بعدي به ستون و بدون فاصلهي چشمگير همراه شوند. اما رانندهي ما براي اينکه نشان دهد چقدر استاد است، تخته گاز مي رفت. ما هم نيشمان تا بناگوش باز بود و کيف مي کرديم.

در ميان پل رسيديم به تويوتايي که با زاويهي 45 درجه منحرف شده بود و يکي از چرخهاي جلوش از پل خارج شده بود و کجدارمريز مانده بود تا فکري به حالش بکنند. نيشهاي مبارک بسته شد و تا رسيدن به مقصد هر چه ذکر بلد بوديم زير لب خوانديم. موقع پياده شدن با ژست تشکر، متلکي به راننده گفتم و او بلند خنديد و التماس دعا گفت. فکر ميکنم جملهام اين بود:«اخوي خيلي ممنون که ما را شهيد نکردي!»
خلاصه در قسمتي از عقبهي جزيره مجنون – که نميدانم کجا بود - اتراق کرديم. منتظر بوديم تا به خط برويم. صبح که شد طبيعت زيباي جزيره چشمانمان را مسحور کرد. زيبايي هور را فقط بايد ديد. آب راکد، زلال و شفاف با عمق 1 الي 8 متر و با پوشش گياهي بسيار فشرده. (البته در اين چند عکس کمتر زيباييها منعکس است، چون در اين قسمتها يا بخشي از آب جزيره توسط مهندسي رزمي خشک شده است و يا مکان پرتردد است و نيها به خشکي گراييدهاند.)

همه فکر ميکنند که پوشش هور به ني خلاصه مي شود؛ اما در هور به جز ني (که 2 تا 7 متر ارتفاع دارد و در جاهاي عميق مي رويد) بَردي و چولان نيز وجود دارد. ارتفاع بردي 1 تا 2 متر است و در آبهاي نيمهعميق مي رويد؛ در جاهاي کمعمق شاهد چولان، با ارتفاع کمتر از نيم متر هستيم. چند نوع گل نيز کم و بيش و پراکنده رشد مي کنند که من اسم يکي از آنها را که بيشتر به چشم مي خورد، نيلوفر آبي گذاشته بودم و چه بسا در اصل هم همين اسم را داشت، چون شکل نيلوفر بود. حرکت در هور به دليل همين پوشش گياهي با زحمت ميسر است. قايقها از آبراههاي مصنوعي و يا نهرها عبور مي کنند و البته بلمها مي توانند از محل عبور حيوانات وحشي (مثل گراز) هم بگذرند كه امکان تصادف (به اون معنا) هم منتفي نيست. نيهاي جزيره بهترين محل براي کمين زدن به دشمن (به ويژه در جزيره مجنون شمالي) بود. به همين منظور پلهاي شناور (خيبري) در ميان نيها به هم متصل ميشد و تشکيل يک پاسگاه مخفي را ميداد که رزمندگان شبانه روز در آن نگهباني ميدادند که خود حکايت مفصلي دارد و چون خاطرهاش به اين اعزام مربوط نميشود، بماند براي توفيقي ديگر.

در همان يکي دو ساعت اول بعد از طلوع آفتاب هيجان خط مقدم در وجودمان نوسان گرفت. گلولههاي پراکندهي توپ و خمپاره 120 ميليمتري به صورت پراکنده به زمين مي خورد. آتش توپخانهي خودي هم قطع نميشد. هميشه لحظات اول ورود به خط سوم برايم شيرين و پر از هيجان بود؛ اما به سرعت همه چيز عادي مي شد و فقط به مأموريتمان فکر مي کرديم. بچه ها با اينکه وصيتنامه نوشته و تحويل داده بودند، باز هم چيزهايي مينوشتند و برخي مشغول نامه نگاري بودند. اما من هميشه اين کارها را پشت خط و در حد افراطي انجام ميدادم (به ويژه نامهنگاري را) و در خط، کمتر به اين امور ميپرداختم. هميشه به محض اينکه به سروصداي انفجار و شليک توپخانه ميرسيديم، مي نشستم و فکر مي کردم که تا چند ساعت يا چند روز ديگر ممکن است برخي دوستانمان به شهادت برسند و تلاش مي کردم که با همه مهربان باشم. در حالي که در اطراف قدم مي زدم، و از شور و هيجان و زيباييهاي طبيعت لذت مي بردم، ماجرايي پيش آمد که هيجان و شور و نشاط را به اوج رساند. يکي از هواپيماهاي دشمن که کمي رويش زياد شده بود و براي عکس برداري در ارتفاع پايين پرواز ميکرد، توسط يک بسيجي، با توپ ضدهوايي چهار لول منهدم شد. چهارلول همزمان با ما وارد منطقه شده بود و هنوز به قول خودشان يک پدال هم نزده بود و پدال آزمايشي را به شکم هواپيماي دشمن خالي کرد. مي توان فرض کرد که خلبان با توجه به عکسهاي هوايي روز قبل، گمان نمي کرده که در آن مسير پدافند هوايي وجود داشته باشد.
یکشنبه 1386/01/05
حرکت به سمت جزیره ی مجنون
فلسفهي تبديل گردان به گروهان، موقعيت ويژهي جزيره مجنون جنوبي بود. ضمناً در اين حالت ميزان تلفات پايين ميآمد. مسئلهي ديگر هنگام سال تحويل و ايام نوروز بود. سردار شهيد کلهر مي خواست تعداد بيشتري از رزمندگان عيد را در کنار خانواده باشند. ما ايرانيها مشغول هر کاري و در هر جاي دنيا که باشيم، دوست داريم عيد را در کنار خانواده بگذرانيم. آن سال هم تعداد زيادي از رزمندگان که در پشت خط و در مقرها مستقر بودند، ميگفتند که اگر با ما کاري نداريد برويم عيد را در کنار خانواده باشيم. حضرت امام خميني(ره) در سخناني با توجه به اهميت حفظ جزاير مجنون، فرمودند که رزمندگان ما امسال عيد را در جبهه مي مانند. همين جمله کافي بود تا ديگر کسي حاضر نباشد به مرخصي برود.
به هر حال حرکت کرديم و به ابتداي هور رسيديم. منطقهاي که به آن پشت دژ مي گفتند. خاکريزهاي بلندي که سنگرهاي مختلف در آن ساخته شده بود. پتو گرفتيم و شب را در آنجا سپري کرديم. براي نخستين بار بود که ميديدم هواپيماها بمباران منور مي گفتند. بمبها خوشهاي بود و مانند چلچراغ مدت زماني بيش از خمپارهها و بمب هاي منور در هوا روشن مي ماندند. اينجا منطقهاي بود که دشمن براي نخستين بار از بمبهاي شيميايي به صورت گسترده استفاده کرد. نيروها به خوبي براي مقابله با حملات شيميايي توجيه شده بودند. تمرين کرده بودند که ماسکها را در کمتر از 9 ثانيه بيرون آورند و به صورت بزنند. بادگيرهاي پلاستيکي براي جلوگيري از رسيدن عوامل شيميايي هميشه روي لباس ها پوشيده ميشد.
گريز: زندگي روي خاک زيبا بود. روي خاک قدم ميزدي، روي خاک مينشستي، روي خاک ميخوابيدي و روي خاک سجده ميکردي. بوي نم ِ هور. بوي خاک، طبيعت زيباي جزيره، آب و ني و پرندگان زيبا. پلهاي شناور ابداعي رزمندگان. رفت و آمد و شور و هيجان. هر از چند گاهي نواي آهنگران که از يکي از خودروها به گوش ميرسيد. شوخي بچهها. تعارفات و تکه کلامها که همه يک جوري با نام خدا آميخته بود. مي گفتي: خسته نباشي برادر! مي گفت: کار براي خدا که خستگي ندارد! مي گفتي: برادر شما ميداني تا کي بناست اينجا بمانيم؟ مي گفت: بله ، اين که سوال ندارد اخوي، تا هر وقت خدا بخواهد! ميديدي يک نفر با عجله و دوان دوان مي آيد و مي گويد: دو نفر داوطلب مي خواهم براي يک کاري که خدا خوشش بيايد. سه چهار نفر که با او ميرفتند بقيه ميديدند مشکل حل شده منصرف مي شدند. ميگفت: خوب حالا بنشيند اينجا. همه مي نشستند. چپيهاش را باز ميکرد و سه تا کمپوت ميافتاد روي خاک. با سرنيزه بازشان مي کرد و مي گفت: گفتم دو نفر حالا اشکالي ندارد با هم مي خوريم. تو ميگفتي: اين بود کار براي خدا. مي گفت: بله اخوي، شک داري؟ بخور بانشاط بشوي، براي خدا خوب بجنگي! و خودش نميخورد. مي گفت: هنوز سهميهها را نداده اند. تا نيم ساعت ديگر کمپوتها را پخش ميکنند. و بعد متوجه مي شدي که سهميه خودش و دو دوست ديگر را قبلاً گرفته و خواسته اند ايثار کنند. ميتوانيد تجسم کنيد که خوردن کمپوت گيلاس در آن فضا چه لذتي داشت؟ لعنت به تو! چرا نامش به يادت نمانده؟!
پنجشنبه 1386/01/02
گروهان ضدزره سازماندهي ميشود
پيش درآمد: روايت خاطرات جبهه آسان نيست. آن همه بٌعد و جذابيت دارد که انتخابِ زواياي کار به آساني مقدور نيست. براي ادامهي همين خاطره نميدانم به صورت خطي و گام به گام توضيح دهم؟ يکسره لحظهي سال تحويل را بگويم؟ از رزمندگان و روابط بگويم؟ جزاير مجنون را توصيف کنم؟ سختي يا راحتي ماندن در جزيره را بگويم؟ از شهدا و مجروحين و نحوهي آتش دشمن بگويم؟ از چه بنويسم؟ نميتوانم صبر کنم تا نظر مخاطبِ روزانهي وبلاگ را بدانم، چرا که نگاهم فقط به بازديدکنندگان فعلي و آمار بازديد و کامنت نيست. اين است که تلاش مي کنم در يکي دو پست تمام ماجرا را عرض و به قولم عمل کنم و سپس اگر توفيق بود، خاطراتِ پراکنده و مربوط به آن درج خواهد شد؛ دعا بفرماييد!
وقتي ديدم تکتيراندازها در گروهان ضدزره جايي ندارند، رفتم به مسئول دسته گفتم:«من که ميدانيد، اصالتاً امدادگرم!» مسئول دسته با اخم گفت:«موقع سازماندهي هر چي بهت گفتند که امدادگر خوبي هستي، گفتي نخير مي خواهم تک تيرانداز باشم، حالا ميگويي من امدادگرم؟ تازه گردان 18 تا امدادگر دارد که فقط 6 نفرشان اعزام مي شوند؛ بيخود زور نزن!» و به نتيجه نرسيديم. چاره را در اين ديدم که به سردار شهيد کلهر مراجعه کنم. خوشبختانه در عمليات والفجر 4 که امدادگر دسته 1 گروهان 1 گردان سيدالشهدا (س) بودم، شهيد کلهر معاون گردان بود و به خوبي مرا ميشناخت. سلام و عليکي کردم و گفتم:«ميخواهيد من هم به عنوان امدادگر با شما بيايم؟» سردار شهيد کلهر با جذبهي مخصوص به خود و با مهرباني گفت :«آره» و رو کرد به محمد جواد خونساري (مدير کل سياسي انتظامي فعلي استانداري قم) و گفت:«اسم اين را هم بنويس.»
با عجله به چادر دسته رفتم و کولهي شخصيام را جمع و جور کردم. همه تعجب کرده بودند که کارم درست شده و دوستان اشتياق داشتند با من عکس بگيرند؛ بندههاي خدا فکر مي کردند بناست شهيد شوم! تجهيزات نظامي به سرعت تحويل شد و من هم کولهي امدادم را تحويل گرفتم. گروهان ضدزره توسط سردار شهيد کلهر سازماندهي شد و به سرعت راهي شديم.





