پنجشنبه 1385/07/27
عضويت در كادر گردان تا نيروي دسته
روزها به همان صورتي که قبلاً گفته شد، يک نواخت مي گذشت. شيفت در پست امداد، مطالعه، بازي، شنا در رودخانه و گشت و گذار. گاهي به همان مقر گردان سيدالشهدا (س) سري مي زدم. از بهترين گردان هاي لشکر بود با زبده ترين نيروها. مسئول بهداري آن گردان هم شخصي بود به نام مريزاد؛ پاسدار رسمي بود و هر از چند گاهي براي کاري به پست امداد مي آمد. خوش رو و قابل تحمل بود. اصالتاً قمي بود ولي همسرش محلاتي بود و از سپاه محلات اعزام شده بود. لهجه ي شيرين محلاتي هم داشت!
يک روز بدون مقدمه به من گفت:«... مي خواهي بيايي گردان سيدالشهدا؟» گفتم که تأييد نمي کنند و تا همين جا هم با زور آمده ام. گفت:«تو فقط بگو دوست داري يا نه؟» گفتم:«معلومه که دوست دارم.» گفت که با بقيه اش کاري نداشته باش و آن روز گذشت. چند روز بعد آمد و با همان لهجه ي شيرين محلاتي گفت:«وسايلت را جمع کن و بيا برويم گردان.» با عجله آماده شدم. مسئول پست امداد هم در جريان بود. برادر خليفه اي هم که در چنگوله نبود. اين خان مهم را بدون کمترين زحمتي پشت سرگذاشتم. يعني قبل از اينکه زمان حرکت و عمليات و ... فرا برسد و مجبور به ترفند انديشي باشم، عضو گردان شده بودم. در گردان سيدالشهدا و در چادر بهداري گردان مستقر شدم. يعني رفتم جزو کادر گردان. احتمالا به دليل کار بلدي و ديگر به خاطر علاقه ي مريزاد به من بود. مريزاد اکنون در قم است. بازنشسته شده و به قول دوستان مشغول بيزينس است. مي توان از خودش پرسيد. به هر حال يکي از مهم ترين دوران جبهه ام چند صباحي بود که در کادر بهداري گردان سيدالشهدا بودم. معمولاً شلوغ و حاضر جواب بودم. بارها مريزاد و معاونش به من تذکر دادند که شأن کادر را حفظ کنم و باوقار بيشتري رفتار کنم. اما از يک نوجوان 14-13 ساله چه انتظاري مي توان داشت؟
فرمانده گردان هم از سپاه محلات بود. آقاي آهنگران. تا آخرين خبر، او را در مسئوليت بنياد شهيد اراک ديده بودم و به هر حال با ترکش هاي فراواني که نوش جان کرد از 8 سال دفاع مقدس جان به در برد. يک روز که در چادر نشسته بودم، آمد روي جعبه مهمات هاي خالي جلو در نشست و سر صحبت را باز کرد. پرسيد که نماز شب بلدم و پاسخ من منفي بود. گفت:«دوست داري ياد بگيري؟» گفتم:«ضرر ندارد.» با صبر و حوصله نماز شب را يادم داد و قول گرفت که بين 40 نفر او را به ياد داشته باشم و رفت. فصل جديدي از هوشياري من آغاز شد. به زودي سير مطالعاتي ام به کتاب هاي استاد مطهري، شهيد آيت الله دستغيب و کتاب هاي سير و سلوک تغيير کرد. اما همچنان شلوغ بودم و شوخي ها و شلوغ کاري هايم توي ذوق مي زد. ظاهراً به مريزاد گفته بودند يا اين برادر را هماهنگ کن يا بفرستش برود دسته. يک روز مريزاد با حزن و لطافت خاصي آمد و گفت که مي خواهم باهات صحبت کنم. مي گفت:«دوست دارم تو را در کادر نگه دارم، ولي با اين رفتارت نمي توانم. به من گفته اند که به عنوان امدادگر بفرستمت دسته، نظرت چيست؟» گفتم:«خيلي هم خوب است، مي روم دسته.» واقعاً منظور مريزاد را نمي فهميدم که دارد آخرين فرصت را به من مي دهد که در کادر باقي بمانم، اما من خيلي بچه گانه مي گفتم که دسته خيلي هم خوب است. مريزاد مثل کسي که چاره اي نداشته باشد، با ناراحتي زياد گفت:«باشد، آماده شو برو گروهان يک، دسته يک. فرمانده دسته حاج آقا وفايي است.» يک ربع بعد خودم را به فرمانده دسته معرفي کردم.
توجه: لطفاً ادامهي اين خاطره را در اينجا مطالعه فرماييد.[لينك]
چهارشنبه 1385/05/18
پست امداد
اشاره: اين مطلب ادامه ي ورود به كادر، و به نوعي ادامه ي مطالب ورود به كادر، پست امداد و نخستين اعزام است.
بعد از صحبت با آقاي علوي فهميدم كه در غرب عمليات است و به هيچ وجه بنا نيست كه من به منطقه ي عملياتي اعزام شوم؛ چون از طرفي يكي مثل من را در تعاون نياز داشتند و از طرف ديگر سن و سال و جثه را در نظر گرفته بودند. دوباره زدم به سيم آخر. به مسئول تعاون گفتم كه اگر بنا بود به اين حرف ها توجه كنم الآن بايد قم باشم. كليدهايم را تحويل دادم و موقع حركت بچه ها وسايلم را جمع كردم و به همراه آنها جلو اتوبوس ها به خط شديم. برادر خليفه اي آمد و برايم صحبت كرد. از ولايت و شئون فرماندهي گفت و اينكه اگر به حرفش گوش نكنم با ولايت فقيه مخالفت كرده ام. جوابي نداشتم كه به او بدهم. وقتي از سلسله مراتب و مخالفت با ولايت صحبت مي كرد، تقريباً به گريه افتاده بودم، اما مصمم بودم كه كوتاه نيايم. فقط نمي دانستم كه اگر متوسل به زور شود چه بايد بكنم؟ خوش بختانه زوري در كار نبود. برادر خليفه اي حالت قهر به خود گرفت و من به همراه نيروها سوار اتوبوس شدم. برادر خليفه اي هم با راننده ي واحد و توياتاي وانت به عنوان مسئول كاروان همراهمان شد. در راه هر جا براي نماز يا استراحت مي ايستاديم، برادر خليفه اي به من چنان اخم مي كرد كه مي ترسيدم.
روز بعد به روستاي چنگوله ي مهران رسيديم. نزديك نماز ظهر بود. روستا محل استقرار لشكر بود و محدوده ي وسيعي از آن به بهداري تعلق داشت. يك خانه ي بزرگ تبديل به درمانگاه و اورژانس و به اصطلاح تبديل به پست امداد شده بود و چند خانه ي ديگر محل استراحت و يا منزل مسكوني نيروها بود. دو اتاق شيك – از نوع روستايي اش – به گروه ما تعلق گرفت. بعد از استقرار، وقتي نماز خوانده شد و ناهار مختصري خوردم، آقاي خليفه اي آمد و به محض ورود خطاب به جمع گفت:«مبارك است.» من كه تصميم گرفته بودم گردشي در روستا بكنم، از آقاي خليفه اي پرسيدم:«برنامه چيست؟» با اخم گفت:«شما را نمي دانم، اختيارت با خودت است! ولي بچه ها امروز استراحت مي كنند.» و وقتي كه از كنارش رد شدم تا بيرون بروم گفت:«اگر من مسئولت هستم بايد برگردي.» اعتنا نكردم و ابتدا به درمانگاه رفتم. مسئول درمانگاه را ديدم و با او آشنا شدم. از وسايل و تجهيزات آنجا پرسيدم. در نوع خودش و در شرايط جنگي، درمانگاه مجهزي بود. فهميدم كه از امدادگرها در اين درمانگاه به صورت كشيك استفاده مي كنند. به او گفتم كه بعد از ظهر برايم كشيك بگذارد. وقتي داشت از زبان آقاي خليفه اي مي گفت كه امروز نيازي به كار كردن ما نيست، آقاي خليفه اي هم به درمانگاه رسيده بود. به مسئول پست امداد گفتم :«ايشان خودشان به من گفتند اختيارم با خودم است، شكر خدا هواي مرا همه جوره دارند.» برادر خليفه اي باز هم اخم كرد. مسئول پست امداد كه يك پاسدار رسمي و پزشك يار بود، گفت كه ساعت 4 آنجا باشم. به او گفتم كه من مي خواهم گشتي در روستا بزنم اشكالي ندارد؟ گفت نه و به راه افتادم. خانه هايي كه به بهداري تعلق داشت در بلندترين نقطه ي چنگوله بود و به همين دليل براي ديدن روستا به سمت مركز آن پايين رفتم. چنگوله در ساحل يك رودخانه ي زيبا ساخته شده بود. در يكي از پيچ هاي رودخانه تعداد زيادي از نيروهاي لشكر را ديدم كه شنا مي كردند. در آن قسمت، رود به يك تپه ي صخره اي رسيده بود و يك پيچ نود درجه ايجاد شده بود و آنجا به شكل يك استخر درآمده بود. چون شنا بلد نبودم، وقتي مطمئن شدم قسمت كم عمق هم دارد، لباس هايم را درآوردم و مشغول آب تني شدم. با اينكه نزديك ساحل بودم، ولي به دليل سرعت آب و تلاطمي كه از شناي نيروها ايجاد مي شد، چند بار آب خوردم. آب مزه ي بدي داشت. بعدها فهميدم كه حاوي املاح معدني و گوگرد است. بعد از آب تني، زير آفتاب به سرعت خشك شدم و لباس هايم را پوشيدم. در ميان روستا و زير درختان به يك سلسله چادر رسيدم. از روي تابلوها فهميدم متعلق به گردان سيدالشهدا است. در اكثر چادر ها نيروها درازكشيده بودند و استراحت مي كردند. برخي كه بيدار بودند مشغول مطالعه يا نوشتن بودند. حال و هواي چادرها را باصفاتر ديدم. پس از گشتي مختصر به پست امداد رفتم. چون نيروها اغلب استراحت مي كردند، مسئول شيفت به اتاق استراحت رفت و تأكيد كرد كه اگر مشكلي بود حتماً اطلاع دهم. البته شنيده بودم كه مراجعات معمولاً به دليل بيماري است و به همين دليل كساني موفق تر بودند كه به مسائل پزشك و بيماري ها آشنايي بيشتري داشته باشند. روپوش سفيد رنگي را كه به همراه آورده بودم پوشيدم و از قفسه ي كتاب ها يك كتاب اطلاعات دارويي بيرون آوردم و مشغول خواندن شدم. به اين صورت كه از قفسه دارويي را انتخاب مي كردم و سپس با مراجعه به كتاب اطلاعاتش را به خاطر مي سپردم.
ناگهان چند نفر با سر و صدا وارد شدند. يك از آنها چپيه اي را روي پيشاني گرفته بود و رنگش پريده بود. پرسيدم:«چي شده؟» و يكي از همراهان توضيح داد كه در حين شوخي و سنگ پراني سنگ به پيشاني اش خورده و چون از بخيه مي ترسيده به زور آورده اندش. به همان كه توضيح داد گفتم كه بماند و خطاب به بقيه گفتم:«بيرون.» بعد از كشمكشي كوتاه همراهان را به بيرون فرستادم و به كمك دوست مصدوم مشغول شست و شوي زخم و بخيه زدن شدم. به هنگام تزريق آمپول بي حسي موضعي، برادر بسيجي التماس مي كرد كه بخيه نزنم. مي گفت:«به خدا خوش زخم ام، رويش را ببند خودش خوب مي شود!» خلاصه در حين بخيه زدن بودم كه ديدم مسئول پست امداد با شتاب وارد شد و گفت:«صبر كن ببينم.» از قرار بسيجياني كه بيرون پست امداد بودند، از ترس كم سن و سالي من رفته بودند و اطلاع داده بودند. با تكان دادن پنس و اشاره به او فهماندم كه مشكلي نيست و بي خود مصدوم را نترساند. وقتي محل زخم را نگاه كرد طوري گفت «آفرين» كه خيال آن بسيجي و همراهاني كه سرك مي كشيدند راحت شد. بالاي ابرويش نياز به حدود 5 بخيه داشت و مشغول انجام آن بودم. به دليل اينكه با اصرار خودم نوبت كشيك را قبول كرده بودم (كه البته به دليل شلوغي و ماجرا جويي ام بود) و با اين اتفاق و زدن بخيه ها، خيلي زود به عنوان يك امدادگر كار بلد و علاقمند معروف شدم. روز بعد با كادر بهداري آشنا شدم و فهميدم كه اين همه امدادگر براي كار كردن در اين پست امداد نياز نيست. بنا بود اكثر آنها در گردان هاي رزمي تقسيم شوند. حتي به ذهنم خطور نكرد كه به گردان بروم. تا همان جا هم با سلام، صلوات و با تمرّد رفته بودم. ولي فكرش را كه مي كردم، مي ديدم حضور در گردان رزمي و شركت در عمليات، آن چيزي است كه به خاطرش اين همه زحمت كشيده ام!
دوشنبه 1385/05/09
ورود به کادر
اشاره: اين مطلب ادامه ي مقر انرژي اتمي، و به نوعي ادامه ي مطلب نخستين اعزام است.
مسئول بهداري لشكر برادر پاسدار سيد محمد علوي1 بود. قدي نسبتاً كوتاه داشت و در نگاه اول چيزي كه در ظاهرش نمي شد ديد، فرماندهي بود. هميشه لبخندي به لب داشت و زياد مزاح مي كرد. در عين حال وقار و نفوذ كلام عجيبي داشت و از همين رو هميشه در نظرم يك فرمانده تمام عيار بود. فرمانده اي كه در عين خودماني بودن با نيروها جَذَبه و جَذْبه اي خاص داشت. معاون واحد بهداري هم يك برادر بسيجي بود به نام آقاي خليفه اي.
همه چيز مقر و نيروها برايم جالب بود و مي خواستم همه چيز را حس كنم. رفتارم براي دوستان عجيب بود. مثلاً وقتي به مقر ادوات مي رفتم و از تانك ها و نفربرها عكس مي گرفتم و يادداشت برمي داشتم، مرا نديد بديد مي دانستند و مي گفتند:«بابا اينها هميشه اينجاست!»
يك از روزهاي اول حضور در مقر، موقع نماز ظهر به جاي رفتن به نمازخانه، در مقر به گردش پرداختم. (چون به تكليف نرسيده بودم گاهي به نماز نمي رفتم). تماشاي همه چيز برايم لذت بخش بود. كوچه پس كوچه هاي بين كانتينرها، بندهاي لباس، زمين هاي بازي، پاركينگ ادوات با تانك ها و نفربرهاي پهلو به پهلوي هم، توپ هاي ضد هوايي و ... . در همان حال حس كردم كه كسي تعقيبم مي كند يا از داخل يكي از كانتينرها مرا زير نظر دارد. آن موقع ها حس ششم نسبتاً خوبي داشتم و آن را جدي مي گرفتم. بعد از ناهار براي گرفتن وضو و خواندن نماز ظهر و عصر از كانتينر بيرون رفتم. برادر خليفه اي همراهم شد. در راه از جهاد و فلسفه اش پرسيد و من هم مثل يك دانش آموز در امتحان شفاهي، پاسخ مي دادم. مسير سؤال ها و بحث به نماز چرخيد و اينكه همه ي مجاهدت ها به خاطر نماز است و بايد به بهترين شكل اقامه شود. بعد جمله اي گفت كه بازتابش در ذهنم اين بود كه نماز جماعت در جبهه واجب است! خواستم بگويم كه من از شما تقليد نمي كنم، اما ديدم بي ادبي است. گفتم:«چرا امروز ظهر مرا تعقيب مي كرديد؟» گفت :«من را به جاي برادر خودت بدان و مطمئن باش كه من هم همين طور فكر مي كنم.» بعد پرسيد:«تسبيح داري؟» فكر كردم مي خواهد به امانت بگيرد؛ گفتم كه نه من اصلاً تسبيح دست نمي گيرم. دست در جيب خود كرد و يك تسبيح نو بيرون آورد و به من داد. از رفتارش فهميدم كه هديه است. وقتي تشكر كردم گفت:«قابلي ندارد، مال تبليغات است.» ...
روزها مي گذشت و نيروها عملاً بي كار بودند. البته ساعات به نحوي پر مي شد. از مطالعه و نامه نگاري و بازي گرفته تا دعا و نيايش و تلاوت. برادر خليفه اي هر وقت مرا در جمع مي ديد مي گفت:«اين امير يك دقيقه هم آرامش ندارد». به جز محبت، معلوم بود كه اين جمله پيام ديگري هم داشت. شلوغي من توي ذوق مي زد و خودم اين را نمي دانستم. حدود يك ماه كه از بودنمان در مقر انرژي اتمي گذشت، يك روز برادر علوي مسئول بهداري لشكر آمد و گفت:«از امروز برو به اتاق تعاون و همان جا ساكن شو!». منظورش بخش تعاون از واحد بهداري لشكر بود. در اين بخش امانات رزمندگان و ساك هايشان تحويل گرفته مي شد و فهرست مشخصات و شماره پلاك هاي نيروها ثبت مي شد. به همين راحتي داخل كادر و مسئولين شده بودم. به همين دليل و به اين خاطر كه از بي كاري درمي آمدم خوش حال شدم. مسئوليت ثبت مشخصات به من سپرده شد. كسي كه مسئول تعاون بود مي گفت:«فكر نكن پارتي بازي شده ها، چون هميشه خودكار و كاغذ دستت گرفتي، گفتند از اين ديوانه كس بهتري پيدا نمي شود فهرست ها را مرتب كند!»
همه ي نيروهاي امدادگر ساك ها را تحويل دادند و يك كوله پشتي ساده تحويل گرفتند. بعد هم همه پلاگ گرفتند و به گردن آويختند. به زودي معلوم شد كه نيروهاي امدادگر و بهداشت ِ واحد بهداري لشكر، به منطقه اي در غرب منتقل مي شوند. البته به جز كساني كه در مقر مسئوليتي به عهده داشتند، مثل من! تازه فهميدم كه قضيه چيست! با خود فكر كردم كه من اين همه آموزش نديده ام كه حالا نگهباني ساك هاي مردم(؟) را بدهم. مي روم به آقاي علوي مي گويم كه اين مسئوليت مال خودتان، به هر كس كه مي خواهيد بدهيد، چون من هم مي خواهم اعزام شوم.
پاورقي: 1- برادر پاسدار سيد محمد علوي در تاريخ 7/12/1362 در سن 22 سالگي و در عمليات پيروزمندانه ي خيبر به شهادت رسيد.
پنجشنبه 1385/03/25
نخستین اعزام (4)
ديگر همه چيز را از دست رفته مي ديدم. دلم مي خواست همان جا وسط جمعيت بزنم زير گريه ؛ چيزي هم نمانده بود كه همين اتفاق بيفتد، ولي به هر جان كندني بود خودم را نگه داشتم. ديدم وقت، وقتِ توسل است. در دل گفتم:«خدايا! اينجا فقط خودت هستي كه مي تواني دستم را بگيري، اگر از اينجا رد بشوم قول مي دهم سرباز خوبي براي اسلام باشم.» بعد به خود گفتم:«دروغ مي گويي! بار پيش هم كه از اين وعده ها داده بودي نتوانستي خوب بماني، خدا خودش مي داند كه دروغ مي گويي.» يادش به خير ؛ در سن چهارده سالگي چقدر راحت مي شد با خدا حرف زد. دوباره گفتم:«خدايا! اين بار راست مي گويم. من بناست بروم با دشمن بجنگم. مي خواهم از اسلام دفاع كنم. معني ندارد كه خودم را گول بزنم.» باز هم دلم راضي نشد. رفتم يك گوشه نشستم و دفترچه و خودكارهايم را بيرون آوردم. آن زمان عادت داشتم كه چند رنگ بنويسم. جدولي كشيدم و براي خطاهايي كه ممكن بود در آينده انجام دهم جريمه گذاشتم. اين را هم از شهيد رجايي ياد گرفته بودم. شنيده بودم كه هر وقت نماز ظهر را بعد از ناهار مي خواند، روز بعد روزه مي گرفت.
به خود كه آمدم از 600- 500 نيرو فقط 30 نفر باقي مانده بودند. همه يا خيلي پير بودند و يا به قول مسئول اعزام بچه محصل! صحنه ي خيلي جالبي بود. اكثراً گريه مي كردند. چند نفر مسئول اعزام را دوره كرده بودند و التماس مي كردند تا كارت هايشان را بدهد. يك پيرمرد آرام كناري ايستاده بود. وقتي مرا هم آرام ديد، با لهجه ي اراكي گفت:«عيبي ندارد. من كه به تكليفم عمل كردم، حالا اگر مي گويند به تو احتياجي نيست، برمي گردم اراك.» يك پيرمرد هم رفته بود نزديك مسئول اعزام ايستاده بود و به او بد و بيراه مي گفت. مي گفت:«مگر تو چكاره اي؟ پيغمبري؟ امامي؟ رئيس جمهوري؟ چه كاره اي؟ كارت هاي ما را بده!» مسئول اعزام كه در جواب اصرارها و گريه ها فقط مي خنديد و سعي مي كرد خودش را از دست نيروها خلاص كند، به شوخي در جواب پيرمرد گفت:«آره، من همه ي اينهام!» پيرمرد با عصبانيت گفت:«... خوردي! تو هيچ خري نيستي!» من در آن لحظه نمي دانستم چه بايد بكنم، اما آرامش عجيبي داشتم. مي دانستم كه خدا كمكم خواهد كرد. صبر كردم ببينم كسي با داد و بيداد يا گريه كاري از پيش مي برد يا نه؟ ديدم اين بابا از همه ي باباهاي دنيا سمج تر است! و انگار براي يك همچين دقايقي استخدام شده است تا با التماس و گريه و داد و بيداد از كوره درنرود و كوتاه نيايد.
صداي قرآن از بلندگوهاي پادگان پخش مي شد و اذان ظهر نزديك بود. رفتم وضو گرفتم. يكي از امدادگرهاي قم را ديدم. وقتي موضوع را فهميد گفت برو راه آهن. ساعت 4 اعزام است. قاطي بچه ها سوار شو و منطقه بگو كارتم را گم كرده ام. مجبور مي شوند يكي ديگر برايت صادر كنند. فكر خوبي بود. به طرف نمازخانه به راه افتادم. فكر كردم كه بعد از نماز ناهار است و بعد هم حركت. با اين حساب اگر اذان بشود ديگر دستم به كسي نمي رسد. اگر هم بنا به كلك است بايد در همين پادگان كار را تمام كنم. بدون هدف به طرف ساختمان اداري حركت كردم و در راه فكرم را سامان دادم. به اتاق اعزام نيرو رسيدم. در زدم و وارد شدم. جواني با حدود 25 سال سن پشت ميز نشسته بود و چند كارت روي ميزش بود. با ديدن من كارت ها را داخل كشو گذاشت و لبخند زد. دستم را خوانده بود. گفت:«بفرماييد؟» گفتم:«ببين برادر! من آمده ام با شما اتمام حجت كنم و به قم برگردم. من متولد 1345 هستم و 17 سال دارم و شما مي خواهيد مرا اعزام نكنيد. امدادگر هستم و كارم عالي است. در اورژانس نكويي قم دوره ديده ام. هر روز هم در راديو تلويزيون پيام مي دهيد كه به امدادگر احتياج است ...» حرفم را قطع كرد و گفت:«گفتي چند سالت است؟» گفتم:«هفده سال.» گفت:«نشان نمي دهد؟!» گفتم كه ما خانوادگي همين طور هستيم. اگر پدرم اينجا باشد تعجب مي كنيد. كمي فكر كرد و اسمم را پرسيد. كشو را بازكرد و كارتم را پيدا كرد و آن را به طرفم دراز كردم. چند دقيقه بعد با يك شيء بسيار گران بها در جيب چپ پيراهن نظامي ام به طرف نمازخانه مي رفتم.
پي نوشت: 1- بدين سان به جبهه اعزام شدم. اگر بنا بود روايتِ همين اعزام را دنبال كنم، متوجه مي شديد كه هنوز خان هاي ديگري در راه است. اما براي اينكه وبلاگ از يك روندي خارج شود، اين خاطره را در همين جا به پايان مي برم. 2- ممكن است در چند روز آينده خط تلفن منزل يك طرفه شود و تا مدتي نتوانم بنويسم و مهم تر از همه نتوانم خدمت دوستان برسم. اما در آينده باز هم به تكليفم عمل خواهم كرد. دعا بفرماييد.
سه شنبه 1385/03/23
نخستین اعزام (3)
خيلي زود فكري به خاطرم رسيد. به اتاق مسئول پذيرش امداد بسيج رفتم و به او گفتم كه خانواده ام با اعزام من مخالفت كرده اند و از او خواستم كه پرونده ام را پس بدهد و او با خوش رويي پذيرفت. پرونده را گرفتم و به خانه رفتم. فتوكپي شناسنامه را برداشتم و با يك شيوه ي ابتكاري، 1348 را به 1345 تغيير دادم و سپس از فتوكپي ِ تقلبي، دو فتوكپي گرفتم و آن را در پرونده جا دادم. سپس به خانواده گفتم كه با توجه به سن پايين و تخصص امدادگري بناست ما در اهواز باشيم و به مناطق جنگي اعزام نشويم. بدين ترتيب مشكل رضايت نامه هم حل شد. پرونده را دوباره به بسيج تحويل دادم و گفتم كه رضايت والدين جلب شده است. از آنجا كه هيچ صحبتي در مورد سال تولد نكرده بودم، بنابراين بدون مشكلي نامم در رديف اعزامي ها قرار گرفت.
روز 2/5/1362 پس از اجتماع در ساختمان بسيج مستضعفين قم، پياده به قصد زيارت حضرت معصومه (س) به راه افتاديم. خانواده ها هم بودند، البته من از پدر و مادرم خواسته بودم كه نيايند و نيامده بودند. قدم به قدم با استقبال - يا بهتر بگويم مشايعت – صميمي مردم مواجه مي شديم. شربت، شيريني و شكلات بود كه تعارف مي شد. مزه ي فداكاري براي اسلام را از همان لحظه كه قدرداني مردم را ديدم احساس كردم. خون گاو و گوسفندهايي كه مردم قرباني مي كردند، روي آسفالت خيابان جوش مي خورد. قبلاً ديدن ذبح حيوانات حالم را منقلب مي كرد، ولي آن روز ديدن خون برايم تقريباً عادي بود و آن را فقط يك مايع قرمز رنگ مي ديدم! حضور در مركز فوريت هاي پزشكي كار خودش را كرده بود و از يك نوجوان 14 ساله ي احساساتي نيمه شاعر، يك پزشكيار سنگ دل ساخته بود. خدايا چقدر تغيير كرده بودم. همان طور كه به طرف حرم مي رفتيم، به خودم مي گفتم: شعر و شاعري را بگذار براي وقتي كه از جنگ تحميلي اثري باقي نباشد. وقتي هر روز شهيد و مجروح مي آورند، سخن از گل و بلبل و فراق يار چه وجهي دارد؟(آن هم تقليدي! چون آن موقع عمق معاني و رموز كلمات را نمي دانستم و مي دانستم كه نمي دانم و تقليد مي كنم.) به هر حال زيارت حرم مطهر توأم شد با سخن راني فرمانده سپاه قم (حاج آقا ايراني) و بعد سوار اتوبوس ها شديم. در آن زمان خيلي از مسائل را متوجه نمي شدم و سرعت انتقال ذهنم ار بقيه كه بزرگ تر از من بودند، كمتر بود و پي در پي از ديگران توضيح مي خواستم. مثلاً وقتي اتوبوس ها به طرف تهران حركت كردند، از دوستان پرسيدم:«مگر جنوب از اين طرف است؟» بيچاره ها نمي دانستند بخندند يا پاسخ دهند؟! به هر حال فهميدم كه براي تجهيز و تدارك به پادگان امام حسن(ع) تهران مي رويم. دو روز فقط به پوشيدن لباس، تعويض، مراجعه به خياطي براي تنگ و گشاد كردن لباس ها و بقيه ي مسائل مربوط به آن گذشت. صبح روز سوم به خط شديم تا كارت شناسايي (موسوم به كارت جنگي) خود را تحويل بگيريم. مسئول مربوط اسامي را مي خواند و هر كس براي دريافت كارتش مراجعه مي كرد. خيلي زود به اسم من رسيد، وقتي به طرف او مي رفتم كارت را كنار گذاشت و با اشاره گفت كه همان جا بمانم تا بعد. فكر كردم حتماً قضيه ي دست كاري فتوكپي لو رفته است، اما وقتي ديدم كه كارت افراد بسيار مسن و نوجوان ها به آنها تحويل داده نمي شود، فهميدم كه بنا دارد از اعزام ما جلوگيري كند.
ادامه دارد.
یکشنبه 1385/03/21
نخستین اعزام (2)
مثل كلاس درس و با شور و اشتياق بيشتر، در رديف اول مي نشستم و تمام مطالب را با دقت و موشكافي مي شنيدم و يادداشت برمي داشتم. پس از يك ماه دوره ي نظري به اتمام رسيد و با توجه به مطالب كتاب كمك هاي اوليه (اثر شهيد فياض بخش) امتحان به عمل آمد. پس از آن مي بايست يك دوره ي عملي 15 روزه در بيمارستان هاي قم طي شود. امدادگران در دسته هاي 15 تا 20 نفري با توجه به خيابان محل سكونتشان، در بيمارستان هاي قم تقسيم شدند. البته من با ترفند كاري كردم كه در بيمارستان نكويي دوره ي عملي را بگذرانم، چرا كه در آن زمان، تنها مركز فوريت هاي پزشكي قم در آن بيمارستان بود و به لحاظ كسب تجربه، بودن در آنجا حائز اهميت بود. در مركز فوريت هاي پزشكي نكويي، تقريباً هيچ گاه بي كار نبوديم. روزي نبود كه كه 10-20 مورد مصدوم با زخم هاي نيازمند به بخيه و يا شكستگي استخوان نداشته باشيم. بدين ترتيب پس از 15 روز يك پرستار تمام عيار شده بوديم. از پانسمان زخم هاي سطحي و عميق گرفته، تا زدن بخيه هاي چند لايه اي و ترزريقات را به صورت عملي فرا گرفتيم. البته آنچه بيش از همه اهميت داشت، آشنايي با روحيه ي بيماران و مجروحين گوناگون و يادگيري طرز برخورد با مصدومين مختلف، در كنار كادر مجرب بيمارستان بود.
پس از پايان دوره و كسب امتياز قبولي، چند روز تا اعزام به جبهه باقي مانده بود و به قبول شدگان اعلام شد كه رضايت نامه ي پدر و مادر را براي ثبت در پرونده ارائه كنند. در اين حال فهميدم كه دو مانع بزرگ وجود دارد: نخست اينكه خانواده با به جبهه رفتن من مخالف هستند و ديگر اينكه با داشتن 14 سال سن، به لحاظ قانوني نمي توانم به جبهه اعزام شوم! خانواده را شايد مي شد يك كاري كرد، اما چون در حين ثبت نام اوليه، مدارك شناسايي و كپي شناسنامه را تحويل داده بودم، راهي باقي نمانده بود.
ادامه دارد.
پي نوشت: به نظرم مي رسد كه آيندگان حق دارند از جزئيات اعزام رزمندگان مطلع شوند و به همين دليل تصميم گرفته ام به جاي انتخاب لحظاتي از خط مقدم، جزئيات اعزام را نيز بنگارم. دوستاني كه مطلب را مي خوانند اگر نظري در اين خصوص دارند، حتماً بفرمايند و اگر مطلب را لايق نظر دادن نمي دانند، مي توانند به صورت خصوصي اعلام كنند.
پنجشنبه 1385/03/18
نخستین اعزام (1)
در مدرسه ي راهنمايي علامه حلّي قم، آخرين امتحان سال دوم راهنمايي در حال انجام بود. آقاي رحيمي ،مدير مدرسه، آمد و بدون كوچك ترين توضيحي يك فرم با آرم سپاه پاسداران به من داد. چند فرم ديگر در دستش بود و سراغ دانش آموزان ممتاز مدرسه مي رفت و يك فرم روي ورقه ي امتحاني شان مي گذاشت. بعد از امتحان فهميدم كه يك اردوي دانش آموزي در پيش است و اين گونه پايم به بسيج شد. عاشق بسيج بودم، ولي به فكرم هم نمي رسيد كه با آن سن و سال بتوانم وارد بسيج شوم. پس از پر كردن فرم و گرفتن رضايت نامه، حدود يك ماه بعد، يعني اواسط تيرماه سال 61، اردوي يك هفته اي، در يكي از روستاهاي قم به نام «وَبس» (Vabs) برگزار شد. يك هفته اي كه دست كم يك سال برايم ارزش داشت. يك دقيقه هم حساب خودش را داشت. براي همين خيلي چيزها ياد گرفتم كه يك سال بعد پشتوانه اي براي به جبهه رفتنم شد: باز و بسته كردن سلاح، آشنايي با مواد منفجره و آموختن حركات رزمي (مثل سينه و خيز و مارپل)، توأم بود با كلاس هاي عقيدتي و مراسم دعا. بازي و تفريح و سرگرمي هم در جاي خود محفوظ بود. البته بچه ها بيشتر به برنامه هاي سرگرم كننده ي اردو علاقه نشان مي دادند، به ويژه خيلي ها تمام حواسشان به باغ گيلاس و آلبالويي بود كه متعلق به ارتشبد اويسي (معدوم) بود و در همان اردوگاه قرار داشت. ولي من با جدي گرفتن حرف هاي مربيان كه آموزش ها را مشابه آموزش هاي جنگي برادران رزمنده مي دانستند، با تمام وجود سعي در فراگيري آنها داشتم و در خيال خود از آنها در جنگ با دشمن استفاده مي كردم. براي همين از اردو كه برگشتم خودم را آدم ديگري حس مي كردم. احساس مي كردم كه اتفاقاتي در درون من رخ مي دهد و در صدد كشف آن بودم.
سال سوم راهنمايي نيز با موفقيت سپري شد و تعطيلات تابستان از راه رسيد. يك روز صبح پدرم به شوخي گفت:«امير! در مدرسه ي علامه طباطبايي كلاس امداد داير است، همين الآن راديو گفت. شركت نمي كني؟» پرسيدم:«امداد براي چي؟» گفت:«براي اعزام به جبهه.» گفتم:«چرا كه نه» و پدر كه بيش از يك شوخي ساده منظوري نداشت، غافل گير شد. تا ظهر ثبت نام كرده بودم و چند روز بعد يعني 29 خرداد 1362 دوره آغاز شد.
ادامه دارد.
