سه شنبه 1386/08/08
زماني براي گذر کردن
حتماً زياد شاهد بودهايد که يک وبلاگ نويس قصد حداحافظي و ترک وبلاگش را داشته و جامعه اينترنتي را با خطر محروميت مواجه کرده باشد . در اين حالت معمولاً همه از او مي خواهند که به دنياي اينترنت رحم کند و بماند و ادامه دهد. آيا اين برخورد و پابند کردن کسي که تصميمي گرفته درست است؟ عرض مي کنم!
قدرت تشخيص شما و کمي روانشناسي و حتي حس ششمتان – اگر داشته باشيد – در برخورد مناسب با اين ناهنجاري، کمک مؤثري خواهد بود. گاهي (اغلب اوقات) يک وبلاگ نويس از روي مسائل عاطفي قصد – و يا تظاهر به – رفتن مي کند. اگر تشخيصتان اين باشد، بنده در عکس العملتان دخالتي نمي کنم. هر طور دوست داريد عمل کنيد. بگوييد بماند، قربان صدقه اش برويد، نازش را بکشيد و يا اينکه سکوت کنيد تا زماني که بازگشتش را اعلام کند، چون چنين وبلاگ نويساني هميشه راهي آبرومندانه براي بازگشت خود پيدا مي کنند.
اما گاهي (به ندرت) يک وبلاگ نويس با درک درست از شرايط خود و با توجه به اهدافي که دارد، از روي برنامه تصميم مي گيرد که موقتاً يا براي هميشه وبلاگش را ترک کند . با اين حساب آيا جايي براي اصرار باقي مي ماند؟ براي چه بايد به چنين کسي اصرار کنيم که بماند و در وبلاگ بنويسد و اهداف مهم زندگي خود را به دست فراموشي بسپارد؟ شما که وبلاگ مي نويسيد مي دانيد که وبلاگ از مشتقات خشخاش است، يعني آدمي را معتاد مي نمايد (بلا به دور)! با اين حساب وبلاگ نويسي که با زحمت و کشمکش فراوان با خود، عزمش را بر رفتن استوار ساخته، ممکن است در مواجهه با اصرار شما – که البته از روي محبت است – سست شود و بماند و وقت خود را داخل وبلاگش بريزد، اما در عوض متحمل خسارت سنگيني در زندگي اش شود. درست مثل يک معتاد به سيگار که با زحمت تصميم به ترک گرفته، و سيگاري ديگري از روي محبت، بسته سيگار (از اون خوب ها) را به طرفش بگيرد و مدام بگويد بکش!
سخني هم دارم با سيگاريان عزيز ، ببخشيد با کساني که از روي برنامه و با محاسبه ي معادلات زندگي خود، يقين کرده اند بايد ترک ديار (وبلاگ) کنند و به برنامه هاي مهم زندگي خود برسند. در چنين مواقعي اولاً هول نشويد و اگر کمبود محبت نداريد، اصلاً صدايش را درنياوريد که مي خواهيد برويد. يک يادداشت بدون تاريخ مصرف بنويسيد (طولاني و کمي ثقيل باشد بهتر است) و بعد رها کنيد. در چند روز اول کامنت هاي معمولي تان مي رسد. بعد نظرات تک و توک (ببخشيد معادل فارسي اش را پيدا نکردم) اضافه مي شود و مدتي گرد و غبار هم مهمان وبلاگتان مي شود. بعد از حدود يک ماه، بسته به اينکه حشر و نشرتان در وبلاگستان چگونه بوده باشد، يک، چند يا چندين نفر مي آيند و مي گويند کجايي و چرا به روز نمي کني؟ هر چه محافظه کارانه تر وبلاگ نوشته باشيد و اشتباهات ديگران را بيشتر تأييد کرده باشيد، تعداد بيشتري سراغتان را خواهند گرفت. اين خان آخر است. کافي است چند صباح ديگر هم سکوت کنيد. به دو ماه که برسد، همه يا فراموشتان مي کنند يا به نبودنتان عادت مي کنند و در هر حال عزيمت شما جنبه رسمي به خود مي گيرد!
یکشنبه 1386/04/17
بردباري حضرت امير (عليه السلام)
حضرت امير (عليه الصلوة والسلام) در حال اقامهي نماز جماعت بودند. خوارج (لعنة الله عليهم) ميگفتند كه علي [عليه السّلام] مسلمان نيست و كافر و مشرك است، از اين رو اگر در مسجد بودند به ايشان اقتدا نميكردند. حضرت در حال قرائت حمد و سوره بودند كه يكي از خوارج به نام ابنالكوّاب (لعنة الله عليه) آمد و اين آيه را خواند:«و لقد اوحي اليك و الي الّذين من قبلك لئن اشركت ليحبطنّ عملك» (زمر / 65). اين آيه خطاب به حضرت پيامبر اعظم (صلّي الله عليه و اله و سلّم) است، يعني:«به تو و همهي پيامبران پيشين وحي شده كه اگر مشرك شوي، تمام اعمالت تباه ميشود و از زيانكاران خواهي بود.»
آن ملعون ميخواست به زبان كنايه به حضرت امير (عليه آلاف تحية و الثناء) بگويد كه ما قبول داريم تو اولين مسلمان هستي و سابقهاي مهم در اسلام داري و خدماتت چنين و چنان و عبادتت زبانزد است، اما چون مشرك شدهاي و براي خدا شريك قائل هستي، در نزد خدا هيچ اجري نداري!
به حكم آيهي «و اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعلّكم ترحمون» (اعراف / 204)، به محض اينكه او شروع به خواندن آيه كرد، حضرت سكوت كرده، گوش فرادادند و سپس نماز را ادامه دادند. ابن الكوّاب از روي خباثت باز آيه را خواند. و حضرت امير (عليه الصلوة والسلام) مجدداً به احترام قرآن سكوت كرده، گوش فرادادند و سپس نماز را ادمه دادند. بار سوم يا چهارم بود كه آن ملعون شروع به خواندن آيه كرد، حضرت امير (عليه الصلوة والسلام) ديگر اعتنا نكرده، اين آيه را قرائت كردند:«فاصبر انّ وعد الله حقّ و لا يستخفّنّك الّذين لا يوقنون» (روم / 60) و نماز را ادامه دادند.
منبع: برداشتي آزاد از فصل نخستِ کتابِ سيري در سيرهي ائمهي اطهار (عليهم السلام)، اثر علامه شهيد مرتضي مطهري (قدس الله نفسه الزکيه).
چهارشنبه 1386/04/13
وظيفه ي منتقد و پ.ن
منتقد چون مدعي تجزيه و تحليل منطقي است، واجب است که خود بيش از ديگران سخن بر مدار منطق بگويد و اشکالات و تأييداتش را با سند، مدرک و شواهد ارائه دهد.
همچنين نويسندهي «نقد ِ نقد» بيش از منتقد ِ نخست وظيفه دارد که منطقي سخن بگويد. هر گاه مشاهده شود يک نفر به هنگام نقد ِ نقد به پرت و پلاگويي، شوخي، تمسخر و خداي ناکرده لودگي روي آورده است، بيش از هر چيز بايد به درستي نقدي مطمئن شد که ديگران با شوخي و تمسخر درصدد تخريبش هستند.
پ.ن: همان گونه که پيشتر گفتم و با توجه به اينکه برخي با گل آلود کردن آب، و عنوان اين مطلب که برخي با يک شخص خاص مخالفت مي کنند، قصد تخطئهي منتقدين را دارند، بار ديگر اعلام ميکنم که اين جانب با مدير محتوايي شدن هيچ شخصي مخالفتي ندارم. اين جايگاه را در حد يک مبصري ساده ميدانم و همان گونه که در وبلاگ خبرنامه پارسي بلاگ [لينك] آمده است، يك مدير محتوايي جز بررسي و پيشنهاد، کار ديگري از دستش برنمي آيد و تنها خطايي که ممکن است مرتکب شود اين است که برخي متون حائز اهميت را ناديده بگيرد که در اين صورت هم از ارزش يادداشت هاي بااهميت، ذره اي کم نميشود و در عوض اگر مدير محتوايي از روي عمد مرتکب خطا شده باشد، پيش و بيش از هر چيز به وجدان و روح و روان خود لطمه وارد کرده است و البته حق الناس هم در جاي خود محفوظ است! به عنوان مثال هنگامي که داستاني با خصوصيات ويزاي بهشت [لينك] برگزيده نمي شود، مدير وبلاگ کمترين اعتراضي نمي کند و معتقد است ذره اي از ارزش آن کم نخواهد شد، اما تألمات ناشي از اين بيعدالتي، تا مدتها وجدان مدير محتوايي مزبور را آزار خواهد داد و ... .
القصه اگر منتقدين اعتراضي داشتهاند، به توهينهاي بي محاباي آن شخص بوده است نه مبصر شدن وي! به دوستان منتقد هم عرض مي کنم که تا کنون مشاهده نشده مدير محترم پارسي بلاگ از هجمهها و بي ادبيهاي کسي حمايت کرده باشد! و بر من و شما فرض است که به هوش باشيم و اگر کسي خطاهاي خود را مورد تأييد مدير جا زد، باور نکنيم؛ چرا که مدير نميتواند معاونت تکذيب تعيين کند و به صورت آنلاين دروغ هاي (صريح و تلويحي) افراد را تکذيب نمايد؛ هر چند از ايشان انتظار ميرود که به هنگام و محرمانه، به شخص خاطي و جنجال آفرين تذکر دهد. همچنين به دوستان ارزشي يادآور ميشوم که وقتي در همين ايام، وبلاگي چون نافذ برگزيده ميشود، نشان مي دهد که مديريت کلان پارسي بلاگ در دست مبصرها نيست و چندان جاي نگراني وجود ندارد.
در پايان تأکيد مي کنم که دليل تمرکز نقدهاي دوستان ارزشي بر پارسي بلاگ اين است که اينجا را خانهي امن خود مي دانند و براي هويت ارزشي آن دل ميسوزانند. يعني براي همان هويتي دل ميسوزانند که خود نيز – به سان يک قاليباف - در ريشه ريشهي آن سهيم بوده اند و حضور و يادداشتهاي ايشان به ايجاد و تثبيت اين هويت کمک کرده است. باقي بقايتان.
پنجشنبه 1385/10/28
شيميايي هايي براي شعر! / سردبيران دروغ مي گويند؟
ديروز فرصتي دست داد که ساعتي را در يک آرشيو غني مطبوعات سپري کنم. بنا به سليقه و سابقه ي آشنايي، مجلاتي را انتخاب کردم و جلو خودم، روي ميز چيدم. نخستين مجله را که ورق زدم، در صفحه ي 2 جلد، قطعه شعري ديدم با عنوان «روي موج جنون» و با موضوع شيميايي. يک مصراع از شعر اين است:«در نفس هاي لخته ي اين مرد، گاز اعصاب شعله ور شده است». نقد اين شعر بماند براي بعد، حرف الآنم چيز ديگري است. مجله دوم را که تورق کردم، در صفحه 17 رسيدم به شعري سپيد از شاعر توانمند عليرضا قزوه. موضوع اين شعر هم شيميايي بود.
چند سطر از شعر اين است:
آنها به جاي تماشاي اروند
به من کپسول خالي اکسيژن دادند
و قرص هايي که بوي سير له شده مي داد
سردبير مجله ي نخست کسي است که به خاطر دو ريال سود بيشتر، سر يک نويسنده ي جانباز شيميايي را کلاه گذاشته و او را رنجانده و فراري داده است. سردبير مجله ي دوم نيز چند ماه از عمر يک نويسنده ي جانباز شيميايي را با يک وعده ي دروغ به باد داده است و زندگي او را براي يک مقطع کوتاه دست خوش بحران کرده است! شايد حالا معني تيتر اين مطلب براي شما روشن شده باشد؟!
حسن ختام اين بحث چند سطر آخر شعر عليرضا قزوه باشد:
گفتم که تب ندارم
و فکر مي کنم که شما شيميايي شده ايد!
تمام آدم ها شيميايي اند و نمي دانند!
و گر نه چرا
کسي نفس نمی کشد اینجا؟
در پیش چشم این همه ناصر الدین شاه
چشم حسود کور
دارم نفس می کشم آقای دکتر!
سه شنبه 1385/09/14
چند نوع نویسنده داریم؟
نويسندگان را بر حسب نوع تلاشي که انجام مي دهند و با توجه به نتيجه ي تلاششان مي توان به چهار گروه تقسيم کرد:
دسته ي نخست مانند مورچه هستند که با زحمت فراوان مطالب را از منابع مختلف گرد آوري مي کنند و نتيجه ي کارشان به هر حال قابل عرضه به مخاطب است.
دسته ي دوم مانند کلاغ هستند که مي گردند و مطالبي را سرقت مي کنند و گرد مي آورند.
حاصل تلاش اين دو دسته، بسته به محتواي مطالب، ممکن است مثبت يا منفي باشد.
دسته سوم مانند عنکبوت هستند که به جاي گردآوري توليد مي کنند، ولي محصولشان کثيف، غير قابل استفاده و دور ريختني است.
دسته ي چهارم مانند زنبور عسل هستند که با گردش و تحقيق، موادي را گردآوري و خود مصرف مي کنند، اما در عوض محصول جديدي توليد مي کنند که از آنچه با گردش به دست آورده بودند، بسيار ارزنده تر و بلکه محصول توليدي شان شفابخش است.
دوشنبه 1385/09/13
پاپ، كيسينجر صهيونيست را به عنوان مشاور خود برگزيد

روزنامه الوطن فاش كرد پاپ از «هنري كيسينجر» دعوت كرده تا به عنوان مشاور وي فعاليت كند.
به گزارش ايسنا اين روزنامه چاپ عربستان به نقل از گزارش هاي آمريكايي و با استناد به گفته هاي منابع موثق واتيكان نوشت: «پاپ بنديكت شانزدهم» از كيسينجر وزير خارجه اسبق آمريكا دعوت كرده تا به عنوان مشاورش فعاليت كند. به گفته مقامات موثق واتيكان پاپ قبل از آنكه از كيسينجر به عنوان مشاور امور سياسي و بين المللي خود دعوت كند، وي را به يك ديدار مستقيم فراخوانده است. پايگاه اينترنتي «نيوز مكس» نيز گزارش كرده است كيسينجر، اين دعوت را پذيرفته است. اين درحالي است كه دفتر كيسينجر از تأييد يا رد اين خبر خودداري كرده است. ]لينک[
توضيح: اگر خاطرتان باشد، در زمان جسارت پاپ به ساحت دين اسلام مطلبي نوشتم که سه روز بعد همان مضامين، توسط آيت الله سيد احمد خاتمي در خطبه هاي نماز جمعه تهران هم تکرار شد. شايد برخي دوستان مواضع بنده را تند مي دانستند، چون بنده شخصاً مدعي شدم که پاپ گرايش صهيونيستي دارد و براي او گوشواره ي ستاره داود گذاشتم (همين عکسي که در اين پست هم مشاهده مي کنيد). در آن مطلب آوردم:« رژيم صهيونيستي ثابت کرد که به عنوان بازوي استعمار به شهرک واتيکان نيز تسلط کافي دارد و يکي از عناصر ناشناخته ي خود را به جمع کشيشان عالي رتبه نفوذ داده است و البته اين عنصر ديگر سوخت و تاريخ مصرفش تمام شد، بنابراين اگر تا يکي دو سال ديگر شاهد بوديد که به سرنوشت پاپ قبلي دچار شد، اصلاً تعجب نکنيد.» ]لينک[
اکنون به روشني مي توان به ادعاي بنده صحه گذاشت و کاش برادراني که به گمان تند بودن مطلب، از آن چشم پوشي کردند، امروز بيايند و با شجاعت اشتباه خود را قبول کنند.
شنبه 1385/09/11
سرهنگ فداكار
" شهيد سرهنگ پاسدار «مراد محبي» در مركز آموزش شهيد همت روانسر كرمانشاه به عنوان مسئول كميته آموزش مشغول خدمت بود و زماني كه در منطقه مخصوص آموزش عملي و در كنار يك گروهان كه بايد كار عملي خود را انجام دهند، مشغول مرور آموزش ها و راهنمايي هاي لازم براي چگونگي استفاده از نارنجك بود، ناگهان متوجه شد كه يكي از سربازان به اشتباه ضامن نارنجك را آزاد كرده و نارنجك نيز به خاطر اشتباه وي روي زمين افتاده است.
براساس اين گزارش به خاطر آنكه تا لحظه انفجار اين نارنجك جنگي لحظاتي بيشتر باقي نمانده بود و اگر انفجاري صورت مي گرفت، تعداد بسياري از سربازان حاضر در آنجا زخمي و يا كشته مي شدند، بايد كسي با فداكاري، ناجي ديگران مي شد كه مراد محبي با حركت سريع به سمت نارنجك و حايل قرار دادن بدن خويش، جان افراد تحت امر خويش را نجات داد."
مطلبي که خوانديد نه داستان بود و نه فيلم .مربوط به زمان جبهه و جنگ ۲۰ سال پيش هم نبود که يا بگوييم خالي بندي و اغراق است و يا کمي منصف باشيم و بگوييم خوب آن زمان ها آن گونه بود و ديگر زمان ايثار گذشته. اين مطلب مربوط به ۳۰ آبان ۸۵ يعني ۶-۷ روز پيش است! خبري که با سادگي در يک تيتر کوچک درفقط بعضي خبرگزاري ها و نه صدا و سيما گفته شد و از کنار آن عبور شد در حالي که خبر نرسيدن بکهام به عروسي تام کروز يا عطسه فلان هنر پيشه يا ببخشيد دستشويي رفتن فلان فوتباليست، تيتر درشت همه ي سايت ها مي شود و فلان هنرپيشه جلف يا فلان فوتباليست مو قشنگ قرتي را الگو مي کنند و به خورد ملت مي دهند و چپ و راست در وفات يا تولد امامان، همين مو قشنگ ها مهمان صدا و سيما و خانه هاي ما هستند و از دين و ايمان و ايثار برايمان مي گويند ؛ بعد هم که حسابي توجيهمان کردند که اينان بهترين اند و معصوم هستند، فيلم و عکس پارتي هاي خصوصي شان و ... وارد بازار و سايت هاي اينترنتي مي شود و مراد محبي آرام و بي سرو صدا بي هيچ تقدير و الگو سازي نه براي او که براي ما در خاک آرام مي گيرد و مدال شجاعتش هم بر سينه علي دايي چسبانده مي شود ... . سرهنگ فداکار روحت شاد!
سه شنبه 1385/09/07
مبادا سقوط عادتمان شود

آخرين بار نزديک هفت سال پيش بود که سوار يکي از آنتونوف هاي سپاه شدم. از دفتر هنر و ادبيات ايثار با حدود 30 خواهر نويسنده ي متعهد، به بازديد از خليج فارس و مناطق جنگي جنوب عازم شديم. در مسير رفت (تهران – ماهشهر) بنا به محبت کادر پرواز سپاه، با جزئيات پرواز و پيچيدگي هاي آن آشنا شدم. حدود نيم ساعت در جاي مهندس پرواز نشسته بودم و حتي هنگام فرود در کابين خلبان بودم.

يادم هست که شيشه هواپيما را حباب گرفته بود و به گفته ي کاپيتان، پرواز همراهِ ريسکي را تجربه کرديم. هر لحظه ممکن بود که شيشه خرد شود و آنتونوف 71 سقوط کند!به لطف حوصله ي خلبان و کمي هم به اين دليل که کادر پرواز گوش هايي شنوا - از نوع گوش هاي يک نويسنده – گير آورده بودند، موارد مختلفي را بازگو کردند تا مگر قلمي و به جايي (؟) منتقل شود. از ضعف و قوت ها گفتند و از انتقادت و درد دل هايشان. البته مطالب قلمي و منتقل شد و چه بسا تغيير سمت آقاي قاليباف از فرماندهي نيروي هوايي سپاه به فرماندهي ناجا بي ارتباط به آن ماجرا نباشد.

از آن به بعد – با توجه به معلومات جديدم – به تمام پروازهاي سپاه، به ويژه پروازهاي روسي و به ويژه آنتونوف حساس بوده ام. از طرفي گمان مي کنم که هنگام بروز سوانح، اشتباه خلبان به عنوان آخرين فرضيه قابل بررسي است و نزديک ترين علت، نقص فني و عدم کارايي هواپيما مي باشد. جالب اينکه در اين مدت، سوانحي که به اشتباه خلبان نسبت داده شده است، مشابه هم بوده اند که همين مسئله را پيچيده مي کند! بگذريم.
خواهش اين جانب به عنوان يک ايراني – و نه به عنوان يک نويسنده يا نويسنده متعهد يا بسيجي يا ... که ممکن است نباشم – از مسئولين سپاه اين است که جلو سوانح مشابه را بگيرند. به نظر مي رسد که مسئولين و مردم کم کم دارند به اين نوع سقوط ها عادت مي کنند و اين خطر بزرگي است!
مشخصاً از آقا رحيم (سردار سرلشکر صفوي، فرماندهي محترم کل سپاه) تقاضا دارم که تا اطلاع ثانوي پرواز هواپيماهاي روسي براي حمل مسافر را ممنوع اعلام کنند. و در فرصتي قابل قبول به بررسي دقيق ماجرا بپردازند، چه بسا لازم باشد دستور خروج اين هواپيماها از يگان پروازي سپاه صادر گردد.

در پايان شهادت عزيزانمان را تسليت عرض مي کنم و علو درجات را براي ايشان آرزومندم.
سه شنبه 1385/07/04
جنگي بود ، جنگي نبود ؟!
شهريور ماه سال 1359 کشور اسلامي ما مورد تهاجم بيگانگان قرار گرفت. امريکا در راس کشورهاي مهاجم و عراق در نقش مجري اصلي بود. کساني که همت مردانه داشتند، با اطاعت از ولايت فقيه، که جنگ را در رأس همه ي امور دانسته بود، زندگي روزمره ي خود را تعطيل کردند و به دفاع از سرزمين مقدس ايران مشغول شدند.
اراده ي ملي در حفظ کيان آبا و اجدادي مان در بسيج مستضعفين متبلور شد و معناي بسيجي بودن ، دفاع از کشور و آرمان هاي انقلاب تا سرحد نثار جان بود. در اين ميان سپاه پاسداران نيز، بنا بر آنچه قانون اساسي بر عهده اش گذاشته بود، پاسداري از آرمان هاي انقلاب را به عهده داشت و بسيج مردم را در دفاع مقدس از تماميت ارضي و آرمان هاي انقلاب زير پوشش گرفت. عده اي نيز از همان دوران آغاز تهاجم بيگانگان به ميهن اسلامي راه خويش را از متن مردم جدا کردند و سالم ترينشان فقط به فکر گذران زندگي و ثروت اندوزي بودند و آنها که کثيف تر بودند و خيانت را افتخار مي دانستند ، به ستون پنجم دشمن تبديل شدند.
دفاع مقدس خاتمه يافت، دوران سازندگي سپري شد و مديريت انقلابي کشور با پشتوانه مردمي (بسيج) تا بدانجا پيش رفت که نيازهاي اساسي خود را تأمين کرد ، روي پاي خود ايستاد و در عرصه ي فناوري آن چنان درخشيد که به مرز تکميل دانش هسته اي رسيد و دشمنان اسلام و ايران اسلامي را نگران کرد.
از طرفي فرهنگ مبارزه با ظلم و بي عدالتي در مقياس جهاني را به مظلومان عالم آموخت و اکنون گروه ها و کشورهاي متعددي با الهام از انقلاب اسلامي ايران با جهان تک قطبي مخالفت مي کنند.
اکنون سال هاي سخت سپري شده است و کم ترين انتظار از حاشيه نشينان و فراريان از خطر اين است که حرمت مردان آتش و خون را پاس بدارند ؛ اما با تعجب مشاهده مي شود که با الهام از القائات دشمن و به انگيزه ي دنيا طلبي ، ناجيان کشور و مردم از شر دشمنان را به نظاميگري متهم مي کنند و اينگونه وانمود مي کنند که دفاع از ناموس، کشور و آرمان هاي انقلاب جرم است و بسيجي و پاسدار بودن (يعني پاکبازي و جانبازي نمودن در راه وطن) خيانت است!
کساني را که در سخت ترين شرايط با به خطر انداختن سلامت و جان خود از کشور پاسداري کرده اند را نظامي مي خوانند تا با اين انگ آنها را از عرصه ي مديريت کشور دور سازند، تا عافيت طلبان و کساني که در روزهاي سخت دفاع ، نقش ستون پنجم دشمن را ايفا مي کردند ، يکه تاز باشند. اما آنچه بيش از همه حائز اهميت است اينکه ملت ايران دوست را از دشمن و خدمت گزار را از خائن به خوبي باز مي شناسد و در انتخابات اخير بار ديگر با راي به دکتر احمدي نژاد، فرزند خود را به جهانيان معرفي کرد. آيا چشم بينايي هست؟!
سه شنبه 1385/06/28
غلط زيادي پاپ، رهبر ارجمند مسيحيان جنگ طلب جهان
|
1- هر چه مي خواهم سکوت کنم و چيزي ننويسم، نمي شود. اين بار حضرت رهبر واتيکان نشين کاتوليک ها مجبورم کرد تا کار و زندگي را رها کنم و چند خط بنويسم.
2- پيش از هر گونه توضيحي عرض سلام دارم به پيشگاه حضرت عيسي(ع) که زنده است و چه بسا از ياران و نزديکان حضرت حجت (عجل الله فرجه الشريف) باشد. و به ايشان به دليل تحريف دين مسيحيت و پيرواني ناآگاه تسليت عرض مي کنم.
3- آنچه مسلم است يک نظريه ي ظالمانه و انحرافي زنجيره اي در باره ي دين مبين اسلام وجود دارد. سردمدار اين نظريه دولت آمريکاست و هم پيمان اصلي اش رژيم صهيونيستي است. گروهک تروريستي القاعده و بن لادن هم سعي دارند كه همين نظريه را در عمل به اثبات برسانند. جلوتر که مي آييم بر مي خوريم به کشورهاي اروپايي اي که هر کدام با درصدهاي مختلف به اين نظريه ي دروغين و انحرافي چنگ مي زنند. متأسفانه برخي حکام خود فروخته ي عرب نيز آب به همين آسياب مي ريزند. در اين هم نوايي اصحاب نار ، رازي هست که اميدوارم مخاطب خود به آن برسد.
4- رژيم صهيونيستي ثابت کرد که به عنوان بازوي استعمار به شهرک واتيکان نيز تسلط کافي دارد و يکي از عناصر ناشناخته ي خود را به جمع کشيشان عالي رتبه نفوذ داده است و البته اين عنصر ديگر سوخت و تاريخ مصرفش تمام شد، بنابراين اگر تا يکي دو سال ديگر شاهد بوديد که به سرنوشت پاپ قبلي دچار شد، اصلاً تعجب نکنيد.
5- اينکه پاپ بنديکت شانزدهم در مورد اسلام گفته است :«فكر جهاد در اسلام، ناشي از خشونت است و مغاير با روش الهي و دور از منطق است»، تنها دو پيام دارد: الف – اطلاعات پاپ در مورد دين مبين اسلام ناقص است و او واقعاً نمي فهمد که فلسفه ي جهاد آزادگي بشريت و مبارزه با ظلم و بي عدالتي و دفاع در برابر تجاوز است! اين فرض خود به خود منتفي است و نمي توان رهبر کا تول يک هاي جهان را اين همه نادان و احمق فرض کرد! ب – وقتي قبول کنيم که پاپ احمق نيست و اطلاعاتش از دين رحمت کافي است، به اين نتيجه مي رسيم که همگامي پاپ با القاعده ، سران ستمگر و جنگ افروز کاخ سفيد و رژيم صهيونيستي اتفاقي نيست و اين پيوند شيطاني است. از اين رو بار ديگر ضمن پوزش از ساحت حضرت عيسي (ع) براي مسيحيان جهان تأسف مي خوريم.
6- کم کم سخنان جورج دبليو بوش ، مبني بر صليبي بودن جنگ هاي اخير به اثبات مي رسد. مدعيان مسيحيت براي يک جنگ همه جانبه با اسلام مهيا مي شوند و با زير سؤال بردن فلسفه ي جهاد دست پيش گرفته اند. با نگاهي به جنگ هاي جهان به ويژه در سال هاي اخير، به روشني مي توان دريافت که متجاوزين و رهبران جنگ طلب دنيا، خود را مسيحي مي دانند. از طرفي گروهک هاي مسلمان نما مثل القاعده را نيز توليد مي کنند!
7- زنگ خطر براي علماي جهان اسلام هم به صدا در آمد. در سال هاي گذشته دانشمندان اسلامي با کتمان واقعيت ها سعي در هم زيستي فکري با مسيحيت داشته اند. وقت آن رسيده است که ميانِ مسيحيت راستين، با پيامبري بنده اي صالح، به نام مسيح بن مريم (ع)، و مسيحيت تحريف شده اي که حضرت عيسي (ع) را مرده مي پندارد تفاوت قائل شد و از تبيين عقايد صحيح چشم پوشي نکرد.
پنجشنبه 1385/06/16
«گنج» ي که استخراج نشده است
يکي از دغدغه هايي که براي نسل اول انقلاب وجود دارد اين است که مبادا فرهنگ انقلاب که در دفاع مقدس مجالي براي رشد و بالندگي پيدا کرده بود از بين برود و مبادا ارزش ها و مفاهيم انقلاب به نسل هاي بعد منتقل نشود!
مهم ترين، کاربردي ترين و مؤثرترين شيوه، استفاده از ابزارهاي هنري است. حقيقت وقتي به شيوه ي هنري بيان شود، فطرت هاي زيبا پستد را جذب و شيفته مي سازد و رفتار انسان ها را تحت تأثير قرار مي دهد.
يکي از مهم ترين ابزارهاي هنري نيز داستان است. مخاطب داستان با عمل ذهني وارد ماجراها مي شود و ضمن همذات پنداري با اشخاص داستان، بدون ترديد تحت تأثير قرار مي گيرد. حال بايد ديد که آيا هنرمندان و نويسندگان انقلاب و دفاع مقدس توانسته اند از اين ابزار بهره ببرند يا خير؟
بنا به واقعيت هاي موجود و تصريح کارشناسان، اگر چه داستان کوتاه انقلاب و دفاع مقدس به لحاظ کيفي (و نه کمّي) جايگاه نسبتاً مناسبي دارد و گاه تک داستان هايي با استانداردهاي جهاني نوشته شده است، اما متأسفانه نمي توان حتي يک رمان را نام برد که آينه ي تمام نماي واقعيات دفاع مقدس و نمودي از ارزش هاي والاي آن باشد.
مشکل کجاست؟ گفته اند که براي خلق يک اثر هنري بزرگ، هم به حقيقت بزرگ نياز هست و هم به نويسنده ي بزرگ. حقيقت بزرگ که در پيش روي ماست، اما براي رشد، آموزش و ميدان دادن به نويسندگاني که مي توانند اين بار را بر دوش کشند چه کرده ايم؟ اشتباه متوليان ادبيات داستاني اين است که وقتي سخن از نويسندگان بزرگ به ميان مي آيد، به ياد اسامي مشهور مي افتند! در حالي که نويسندگان بزرگ هر استان در ميان جوانان و نوجوانان همان استان اند و کافي است که پس از هدايت و آموزش، دست ايشان را براي خلق آثار ارزشمند باز گذاشت.
در ادامه به برخي آسيب ها که مانع خلق رمان دفاع مقدس گشته است، اشاره مي شود:
1- فقدان اعتبار: کشوري که بناي هجمه ي فرهنگي عليه ارزش هاي انقلاب اسلامي را دارد، قبل از هر چيز بودجه ي کلاني را به اين امر اختصاص مي دهد و سپس از متخصصين خود درخواست مشارکت مي کند. اما هنرمند ارزشي اين مرز و بوم بايد براي اثبات توانايي خود ابتدا طرح بدهد و سپس با دست خالي نمونه ي کار ارائه کند، آن گاه اگر بخت يارش بود، اعتباري اغلب ناکافي در اختيارش قرار گيرد.
2- توجه به نام هاي مشهور: اين مسئله موجب شده که نويسندگان صاحب نام به اين مقوله به عنوان يک حرفه ي درآمد زا نگاه کنند و از خلق آثار ارزشي صميمي ناکام بمانند و آثارشان به گونه اي رقم بخورد که از جذب مخاطب ناتوان باشد.
3- عدم توجه به استعدادهاي بومي: براي مثال در همين استان قم وقتي نويسندگان توانمندي هستند که به شهيدان و عمل کرد لشکرشان اشراف دارند، پروژه هاي داستاني به نويسندگان غير بومي اي سپرده مي شود که به ضد دفاع مقدس نويسي اشتهار دارند. طبيعتاً نتيجه ي کار ايشان بيانگر ارزش هاي دفاع مقدس نيست و مخاطب فهيم بومي را جذب نمي کند و در ادامه در کشور و جهان نيز اقبالي نمي يابد.
4- وجود يک نحله ي ادبي مريض در عرصه ي ادبيات داستاني: گروهي که با انواع ابزارهاي رواني سند بيشتر هيئت هاي کارشناسي داستان را به نام خود زده اند، با تظاهر به استادي بلامنازع، به توليد و نشر آثار ضد ارزشي روي آورده اند و با اين دروغ بزرگ که فرم از محتوا جداست، آثار ارزشی را از گردونه خارج و داستان های در تضاد با دفاع مقدس را برمی گزینند. از طرفی با انگیزه ی جهانی نویسی به فرم ها و درون مایه هایی روی می آورند که با واقعیات تاریخ انقلاب و دفاع مقدس هم خوانی ندارد، غافل از اینکه اثر هنری پس از اینکه مطابق واقعیت های بومی نوشته شود و مورد توجه مخاطبان محلی قرار گیرد، شانس جهانی شدن را پیدا می کند!
5- کوتوله بودن نویسندگان صاحب نام: متأسفانه برخی از نویسندگان صاحب نام قدشان از مردم کوتاه تر است و با مردم همگام نیستند. ایشان دغدغه ی شخصی دارند و به علاقه ی مردم به ارزش های مکتبی توجهی ندارند و دچار پزمدرنیسم (!) شده اند.
6- داستان نویسی شغل نیست: چندی پیش به سردبیر یکی از نشریات استانی که مدعی بود داستان نویسی به قهقرا رفته است و نسل نویسندگان توانا منقرض شده است، گفتم: مگر یک داستان نویس، در طول یک ماه، چند اثر هنری تمام عیار می تواند تولید کند؟ و شما به عنوان یک سردبیر آیا حاضرید یک داستان نویس استخدام کنید که در ماه دو داستان کوتاه خوب بنویسد؟ پاسخ او را خودتان می توانید حدس بزنید.
7- عدم ارتباط نویسندگان ارزشی: در استان قم نویسندگان توانایی قلم می زنند که گاه حتی همدیگر را نمی شناسند و این عدم ارتباط، ایشان را از پویایی و هم پوشانی محروم می کند.
8- ...
نیازهای داستان نویسان ارزشی را نیز با اغماض می توان در :«اعتبار، منابع آموزشی و کتابخانه ی تخصصی، جلسات مستمر نقد، توجه مسئولین در ارتباط با تشویق، برپایی اردوها، مسئولیت سپاری و چاپ آثار» خلاصه کرد.
رهبر معظم انقلاب سال ها پیش فرمودند:«این جنگ یک گنج است، آیا ما خواهیم توانست که این گنج را استخراج کنیم یا نه؟»
آیا خواهیم توانست؟
چهارشنبه 1385/06/15
دعوا بر سر ارزش هاست
در برخي مطالب وبلاگ و تبادل نظري كه در بخش نظرات با دوستان داريم، نكاتي در خصوص چسبيدن افرادي به پيكره ي ادبيات پايداري و توزيع ناعادلانه ي جوايز مطرح بود. ذكر اين توضيح ضروري است كه دعوا بر سر چند عنوان و تعدادي سكه نيست! اگر هم هست بنده چنين داعيه اي ندارم. ايراد بنده به اين است كه برخي نويسندگان به لحاظ انديشه مشكل دارند و ارزش هاي دفاع مقدس را در آثار داستاني شان لگد مال مي كنند، آن گاه جايگاه هاي ارزشي را اشغال مي كنند و جوايز هم از طرف تيم خودشان به خودشان تعلق مي گيرد!
اگر آثار اين نويسندگان به لحاظ درون مايه و محتوا مشكلي نداشت، اهميتي نداشت كه به جاي دهم شدن و دريافت نيم سكه، مثلاً اول شود و 10 سكه جايزه بگيرد. در هر جشنواره اي چنانچه پس از داوري ِ آثار، تيم داوري تغيير كند، برگزيده ها نيز به صورت طبيعي تغيير مي كند ؛ چرا كه عنصر سليقه نقش مهمي در گزينش ها دارد و البته نبود دستورالعمل تدوين شده نيز مزيد بر علت است.
اين نكته يادآوري شد تا كساني گمان نكنند اگر گاهي انتقادي مي شود، دغدغه ي جايزه وجود دارد و مثلاً اگر منتقدين به جوايزي برسند، مشكل حل مي شود، نه خير! ايراد ارزشي است و منتقد را نمي توان خريد. حتي شايد بد نباشد اشاره كنم كه نويسنده ي همين سطور هرگاه در جشنواره اي شركت جسته، به لطف خدا از رتبه بي نصيب نمانده است. اما هم بنا به مشكلات روزگار و هم به دليل اهم تشخيص دادن برخي امور فرهنگي و در يك كلام به خاطر رسيده به دغدغه ها، گاه جشنواره ها را از دست داده است. حتي گاهي نوشتن با زحمت فراوان در چنين وبلاگي را، از نوشتن براي جشنواره مهم تر تشخيص داده است.
سه شنبه 1385/04/06
خارج از موضوع
يك| شهادت مظلومانه ي برترين بانوي جهانيان، دخت مكرم نبي، حضرت فاطمه زهرا – سلام الله عليها – را به عموم آزادگان جهان تسليت مي گويم.
دو| آقا اين مخابرات هم شورش را درآورده! چندي است كه مي گويم مدتي وبلاگ نخواهم نوشت، اما همچنان است كه هستم! واقعاً يعني چه؟ دو قبض متوالي را نپرداخته ام و از موعد قبض دوم هم حدود يك هفته گذشته. نمي دانم چرا خط تلفن يك طرفه نمي شود؟ بابا قبلاً از اين خبرها نبود، فوري قطع مي كردند و خلاص. آماده شده ام كه خط قطع شود و بروم دنبال برخي كارهاي جدي، حالا اين هم هيچ! مخابرات فكر نمي كند كه وقتي مي گويم مدتي نيستم و هنوز هستم، جلو مردم بي اعتبار مي شوم؟! آقا ما دردمان را به كه بگوييم؟ قطع كنيد ديگر!
سه| چند مطلب با موضوع اصلي وبلاگ (دفاع مقدس) نوشته ام و با استفاده از امكان نمايش در آينده، در وقت خود به صورت خودكار در وبلاگ به نمايش درخواهد آمد. اكنون فرصتي دست داده تا در زمينه ي ديگري قلم بزنم. لطفاً با من باشيد:
در ميان وبلاگ ها مشاهده مي شود كه كساني با سوء استفاده از ايام فاطميه، اقدام به تفرقه افكني ميان شيعه و سني مي كنند. نويسندگان اين وبلاگ ها با نقاب يك شيعه ي دوآتشه، جهت گيري و نوع استدلالشان به گونه اي است كه تعصب شيعيان جريحه دار شود و به گونه اي برخورد كنند كه متقابلاً برادران اهل سنت را خشمگين سازند و در نتيجه به اختلاف بين مسلمين دامن زده شود. كيست كه نداند استعمار پير (انگلستان) اختلاف بين شيعه و سني را به عنوان يكي از اهداف راه بردي اش دنبال مي كند. حال اگر اين مسئله در وبلاگي ظاهر شود، خوش بينانه اش اين است كه بگوييم نويسنده وبلاگ جاهل است و با دامن زدن به اختلافات مذهبي، آب به آسياب دشمن مي ريزد. اما وقتي نوع استدلال و بي نام و نشاني اعتقادات و مرجع ايشان مشاهده مي شود ؛ و وقتي به جاي پاسخ گويي به مغالطه و عوام فريبي روي مي آورند، ديگر نمي توان زياد هم خوش بين بود.
فعلاْ!
شنبه 1385/03/06
ضد جنگ یا ضد دفاع مقدس
مدتي قبل در گروه ادبيات پايداري، دوست محترمي يك مطلب نوشت كه متأسفانه آن را بسيار دير ديدم و پاسخ دادم. در اينجا شما مي توانيد مطلب خانم مائده و پاسخ اين جانب را بخوانيد.
مطلب خانم مائده: فكر مي كنم شما به عنوان كسي كه تو كار نوشتن هستيد بايد بيش تر از من با نويسنده هاي دفاع مقدس آشنا باشيد. به احتمال قوي احمد دهقان رو بايد بشناسيد كسي كه «سفر به گراي 270 درجه » اش برنده ي جايزه ي 20 سال داستان نويسي پس از انقلاب را برد. نمي دانم كتاب جديدش «من قاتل پسرتان هستم » را خونديد يا نه . تماما سياه نمايي راجع به دفاع مقدس . من البته كتاب قبلي شو نخوندم . يعني گير نياوردم . اما از اونايي كه خوندن شنيدم كه اون جا ديدگاه ديگه اي داشته .شما فكر مي كنيد چي باعث مي شه امثال اين آدم در طول چند سال اين قدر تغيير جهت بدن؟
پاسخ: قبل از هر چيز بايد بگويم كه احمد دهقان به شهادت آثارش يك نويسنده ي متوسط است و نه يك نويسنده ي قوي، البته در بهترين آثارش متوسط است و الا آثار متوسط به پايين زياد دارد. البته خودش گمان مي كند يا اين گونه مي نماياند كه گمان مي كند از نويسندگان طراز اول كشور است؟!
به لحاظ انديشه هم از ابتدا بدون مشكل نبود و حتي از كتاب خاطرات «روزهاي آخر»ش هم مي توانيم كد بياوريم. در مورد جايزه اي هم كه سفر به گراي 270 درجه گرفت، صحبت زياد است. به ويژه در مورد تيم داوري، كه تيم خودشان بود.
اما اينكه چگونه يك نويسنده ي رزمنده تبديل به ضد خودش مي شود و آثار ضد ارزشي و ضد دفاع مقدس (دقت كنيد نمي گويم ضد جنگ!) توليد مي كند، بايد گفت كه بدون هيچ قضاوتي و بدون در نظر داشتن نام شخصي خاص، يكي از گزينه هاي زير عامل آن است:
۱- تحليل غلط از آرمان هاي انقلاب و دفاع مقدس و عدم درك درست از عمل كرد مسئولين طراز اول نظام.
۲- بها دادن به هواي نفس و ميل به تعريف و تمجيد (آن هم در دوران به اصطلاح اصلاحات، كه بدون تعارف دوران افول موقت ارزش ها بود) ؛ و ديگر تظاهر به جهاني نويسي، آن هم بدون در نظر گرفتن اعتقادات و حيثيت ملي. مشخص است كه جهان روي كردي به ارزش هاي اسلامي ندارد و كساني كه تظاهر به جهاني نويسي مي كنند، اگر هنرمندان بالاتر از متوسطي نباشند و نتوانند با توانايي هنري خود توجه بين المللي را نسبت به خود جلب كنند، مجبورند به لحاظ محتوايي به گونه اي بنويسند كه مورد تمجيد ديگراني كه با مباني اسلام ضديت دارند، قرار بگيرند.
۳- عامل نفوذي. يكي از گزينه ها هم اين است كه فردي ممكن است برخي عناوين را يدك بكشد، ولي دستش در دست بيگانگان باشد.
حال بايد با ژرف روي در رفتار احمد دهقان كشف كرد كه كدام يك از سه گزينه ي بالا شامل حال اوست.
در اين ميان وجود يك مافياي ادبي در حيطه ي دفاع مقدس و دفاع ناعادلانه از متخلفين نسبت به ارزش ها، موجب شده است كه تا كنون تعدادي از اين دست نويسندگان، جايگاه هاي مهمي را در عرصه ي ادبيات دفاع مقدس اشغال كنند كه پيش بيني مي شود با توجه به سياست هاي عدالت محور ِدكتر احمدي نژاد، اين معضل در سال هاي آينده مرتفع شود.

