تبليغاتX
روایت فجر

چهارشنبه 1386/01/15

نامحرمانه های روایت فجر

حرف نخست – 4/1/1386
بهار آمده، حيات رنگ تازگي گرفته و «روايت فجر» هم کمي تغيير کرده است. از اين پس در ستون نامحرمانه برخي ناگفته‏ها را خواهيد خواند و «روايت فجر» نيز مسير پيشين را پي خواهد گرفت (به جز اين يادداشت که در دو ستون مشترک است). نامحرمانه در موضوع‏هاي گوناگون نوشته مي‏شود و اکنون براي داوري در باره‏ي آن زود است. خوش‏حال مي‏شوم که اساتيد، بزرگان و عزيزان در مورد تغييرات گرافيکي وبلاگ نظر بدهند و اشکال‏ها را گوش‏زد کنند. 


--------------------------------------------------------------------------------


ديگران – 5/1/1386
تفتي جانباز شيمايي است. نمي‏دانم هنوز هست يا به ملکوت اعلي رسيده؟! يک روز در جمع نويسندگان مي گفت:«در آلمان که بستري بوديم، يک مرتبه ديدم بيمارستان قُرُق شد. کسي ديگر به ما توجه ندارد و همه براي يک مورد خاص بسيج شده‏اند. از پنجره ديدم که چندين بنز – که در آلمان هم مدلش قابل دست رسي براي همه نبود – ايستاده‏اند و يک نفر را همراهي مي کنند. فکر کردم از مسئولين درجه اول مملکتي کسي براي بازديد آمده است يا بيماري‏اي دارد. بعد از يک ساعت که وضعيت عادي شد، فهميدم يکي از مصدومان آلماني جنگ جهاني آمده تا پاي مصنوعي جديدش را قالب گيري کند!» ... ادامه ندارد!!!  
--------------------------------------------------------------------------------


شباويزان  - 7/1/1386
خيال رفتگان شب تا سحر در جانم آويزد
خدايا اين شباويزان چه مي خواهند از جانم؟!
يعني شهيدان نيز وبلاگت را مي بينند؟ 
--------------------------------------------------------------------------------


آسيب شناسي -  8/1/1386
در آخرين سفرم به خوزستان و قدمگاه شهيدان، يکي از بستگان سردار باقر زاده نيز همراه بود. به عبارتي ايشان واسطه ي حضور بودند. در اثناي سفر به ايشان گفتم که براي سردار گزارشي خواهم نوشت و در خصوص مسائل فرهنگي مناطق نظراتم را ارائه مي دهم. اين را گفتم تا بدانيد از ديد بنده قضيه کلي تر و جدي تر از اين حرف هاست! هر بار هم خواستم درباره اين مطلب در وبلاگ بنويسم، دلم راضي نشد.


اخيراً در باب مختلط بودن اردوي پلاک تا بلاگ بين دوستان بحثي درگرفته است که چون بي ربط به ماجرا نيست به آن وارد مي شوم. دوستاني که در جريان بحث نيستند، مي توانند لينک هاي داده شده در پايان اين مطلب را ملاحظه بفرمايند. قبلاً بگويم که بنده نه افتخار آشنايي با آقاي مهاجري را دارم و نه با جناب احسان بخش آشنا هستم. از دوستان دفتر توسعه نيز يکي دو تن را به صورت گذري ديده ام، همين! به دليل حساسيت موضوع وارد شرح نمي شوم و نظراتم را فهرست مي کنم:


1- اگر کسي به دوستان اردوي پلاک تا بلاگ تهمت زده، غلط کرده است!
2- من دو يادداشت محمد مسيح مهاجري را خواندم. تهمتي نديدم، الا اينکه کنايه هاي تندي داشت.
3- با اردوي مختلط مخالفم. در هر صورت مطلوب نيست؛ البته چه بسا عزيزان دفتر توسعه محذوراتي براي انجام دو سفر جداگانه داشته اند.
4- بنده هم وقتي مطالب آقاي احسان بخش را خواندم مکدر شدم. نه اينکه اشکال شرعي بر آن مترتب بدانم، نه! به لحاظ سليقه خوشم نيامد؛ همچنانکه سليقه ي دوستان چه بسا برخي يادداشت هاي بنده را برنتابد. به هر حال خوب است ما خود را موظف بدانيم برخي حساسيت ها را در نظر داشته باشيم، به ويژه اگر به نهادي منتسب باشيم! همچنين وقتي عکس منتخب ايشان را ديدم (که از فارس نيوز انتخاب کرده بودند) دوباره به ياد همان دغدغه و طرحش با سردار باقر زاده افتادم؛ چه عکس کار ايشان نبود و در فارس نيوز با آن برد عظيم کار شده بود. براي چندمين بار تأکيد مي کنم که کمترين بدبيني اي نسبت به آقايان دفتر توسعه ندارم! بدي محيط سايبر اين است که گاهي غرض اصلي نگارنده مشخص نمي شود و مخاطب به اشتباه مي افتد!
5- چون بحث قابل تعميم است مي گويم: هم تهمت زدن خلاف شرع است و تهمت زننده در دو دنيا مسئول است، و هم نوع استدلال آقاي محمد سوي قابل رد است. بايد عرض شود که صداي ضجه ها و ناله ها و ياحسين ها بسيار عالي است و به شرط اخلاص عامل را به بهترين درجات مي رساند و حتي اگر بدون اخلاص باشد نيز اميد قبول از طرف درگه حضرت حق وجود دارد، اما اين ضجه ها مجوزي براي اعمال بعدي نيست. يا بهتر است بگوييم نمي توان فرض کرد هر که ضجه ي يا حسين(ع) مي زند، امکان ندارد گناه کند! مگر ضجه ي يا حسين (ع) آدمي را به درجه ي عصمت مي رساند؟ در همين زمينه حاج آقا ماندگاري در مشهد مقدس و يکي از اردوهاي راهيان نور – اخيراً - نکته جالبي گفته اند. ايشان – تقريباً – مي گويند همه به مهماني دعوت مي شوند، اما برخي مدعوين به جاي استفاده از غذاهاي لذيذ به [...] مشغول مي شوند. چون مي دانم ارتباط دوستان با حاج آقا ماندگاري سخت نيست، لطفاً از خود ايشان بپرسيد يا بخواهيد دقيقش را خصوصي عرض کنم. تأکيد مي کنم که اين بخش در رد اين نوع استدلال است، نه اينکه کنايه هاي آقاي محمد مسيح مهاجري را تأييد کنم.
6- به آقاي محمد سوي هم عرض مي کنم اين نوع هجمه به محمد مسيح مهاجري که وبلاگش نشان مي دهد خودي است، صحيح نيست. ايشان – ولو غلط – چه بسا احساس تکليف کرده باشند که مواردي را تذکر دهند. شما چگونه مي گوييد:« ... مطمئن هستم دعوت نشديد. شما كه از جو معنوي اون خبر نداشتيد كه اگر بوديد هم به نظر من بي خبر مي مونديد» ؟ از کجا ايشان را بي تقوا خوانده ايد؟ آيا اين تهمت نيست برادر؟
7- چه عزيزان زحمت کشم در دفتر توسعه خوششان بيايد چه بدشان بيايد، از بزرگان ايشان انتظار مي رود که به دوستان تذکر دهند در برخي مواضع قرار نگيرند.
لينک هاي مرتبط: محمد مسيح مهدوي + محمد مسح مهدوي 2 + محمد سوري + عکاسباشي + حامد احسان بخش 
--------------------------------------------------------------------------------
ملاقات در قطار – 10/1/1386
شتاب، استرس، سردرد، شوق؟!
آري ولي کدام شوق؟
کجاست آن اشتياق و هيجان روزهاي جنگ؟ 
 


- اين جعفري اينجا نبود؟
- برادر مگر خودت چشم نداري؟
و چند لحظه بعد صدايي از داخل کوپه:
- جعفري بيا پايين از لاي ساک ها، مسئول اعزام رفت!


 


نشسته ام روي صندلي عادي قطار درجه 2. واگن اتوبوسي. خواهرها پشت سرم هستند و برادران را نمي دانم. کسي به ندايم پاسخ نمي دهد. خدايا هستي؟ در اطرافم کسي نيست. نه از «فيض» خبري هست و نه از «وفايي». حتي «اسماعيل عطايي» هم تحويل نمي گيرد. سراغ «زين الدين» را بگيرم؟ مي توانم؟ اما نه! انگار اين زين الدين است که با لبخندي به لب خوش آمدم مي گويد:



- مي خواهي ما را فيلم کني عجم؟!
- آقا مهدي ما غلط بکنيم. مي خواهم رشادت هايتان را به تصوير بکشم.
- اي بابا! گارد رياست جمهوري عراق هم از اين رشادت ها زياد نشان دادند.
- يعني همان اخلاص و خداباوري و شهادت طلبي و ...
- آفرين حالا شد. فقط يادت باشد پول و شهرت سريال برايت شيريني نداشته باشد.
- اما نمي شود که. هدف اصلي، ثبت کاري است که شما کرده ايد، اما خوب بالأخره پول و شهرت هم با کار تلويزيون عجين است ديگر!
- نشد! اگر يک ذره برايت شيريني داشته باشد [کار] در نمي آيد.
- …
- کي بود تماس گرفت باهاش حرف زدي؟
- خانم صابري، مسئول بسيج دانشکده [...] .
- پس برو، معطلشان نکن.
- آقا مهدي خسته ام، حوصله شان را فعلاً ندارم. استراحت مي کنم، بعد. ... کجا هستيد آقا مهدي؟ ... کجا رفتيد؟


پي نوشت: جدي نگيريد! 


--------------------------------------------------------------------------------
يا الله  - 12/1/1386 
خدايا! يک روسياه مي خواهد از شهيد بنويسد، کمکش کن!
--------------------------------------------------------------------------------
باز هم پارسي بلاگ  - 15/1/1386 
چقدر ما بايد بدبخت باشيم كه در جواب آنها كه مي‏گويند پارسي بلاگ ديني است و وبلاگ‏هاي ديني را برمي‏گزيند، با قسم و آيه بخواهيم ثابت كنيم كه اين‏گونه نيست! متأسفانه مجموعه‏ي پارسي بلاگ توان کافي را براي دفاع از اصولي که با آن شناخته مي‏شود، ندارد. وقتي يکي از کاربران، اصل ِ پرداختن به دفاع مقدس را زير سؤال مي برد، پارسي بلاگ نمي‏تواند از اين اصل مهم و ارزشي دفاع کند، و به اين پاسخ بسنده مي‏کند که نه خير، ما چنين قصدي نداريم و همه نوع مطلب را انتخاب مي‏کنيم. همچنين هرگاه بحث ديني بودن پارسي بلاگ مطرح مي شود، دوستان هيچ جواب منطقي و اصولي براي دفاع از دين ندارند و در مقابل فقط سعي مي کنند با انتخاب چند مطلب ملّي، در عمل نشان دهند که خيلي هم – خداي نکرده – مذهبي نيستند. و اگر کسي هم پيدا بشود و در وبلاگي ]شيفت + کليک کنيد[ به اين موضوع بپردازد، به جاي اينکه اين ياري را قدر بدانند، هشدار مي‏دهند که شما انتقاد کنيد، ما هم هر کاري دلمان بخواهد مي کنيم ]شيفت + کليک کنيد[. از اين منظر مي توان نتيجه گرفت که دوستان اگر چه اهل ورع و تلاش براي رضاي خدا هستند، ولي قادر به کنترل حاشيه‏ها و پاسخ به شبهات (البته به صورت منطقي) نيستند. فقدان کارشناساني که اهل بحث و مناظره باشند و يا عدم توانايي پارسي بلاگ در استفاده از اين کارشناسان کاملاً مشهود است.
به جز موارد ارزشي و ديني، هر جا نياز به پاسخ کارشناسي هست، دوستان پارسي بلاگ دچار سکوتي مرگبار مي شوند. وقتي شخصي مي‏آيد مي‏گويد (البته به اشتباه) که تمام منتخبين يا داستان نوشته‏اند يا خاطره، و اين گونه ارزش داستان و خاطره (دو ژانر مهم ادبي) را ناديده مي‏گيرد، دريغ از يک پاسخ کارشناسانه و تبيين جايگاه خاطره و داستان. پاسخ اين اشکال نيز همان سخن هميشگي آقاي مدير است که مديران محتوايي انتخاب مي کنند، تعدادي نهايي مي شود و قصد داريم مديران محتوايي را زياد کنيم! بيچاره اين دو ژانر مهم، و بيچاره آنها که از وقتشان مي‏گذرند و در پارسي بلاگ مطلب مي نويسند که به هنگام به سخره گرفته شدن، کسي قادر به دفاع از ايشان نيست. البته من شخصاً تا کنون هيچ داستاني (در معناي کارشناسي) ميان مطالب پارسي بلاگ نديده‏ام. خلاصه اينکه در پارسي بلاگ يک پاسخ براي تمام شبهات وجود دارد و به صورت کليشه‏اي ارائه مي‏شود (همان مديران محتوايي و اضافه شدنشان تا چندي ديگر). معتقدم از بين بلاگرها، عزيزاني كه از پارسي بلاگ دفاع مي‏كنند، بنا به خلوص و احساس تكليف خودشان است و فكر مي‏كنند اسلام به خطر افتاده است(!)، غافل از اينكه در بسياري موارد مشكل از عمل‏كرد غلط مديريت پارسي بلاگ است. من شخصاً اشكالات اين مجموعه را متوجه شخص مدير مي‏دانم، همچنان كه افتخار نقاط قوت نيز براي ايشان است. مدير نمي‏تواند مثل غربي‏ها هر كار مي‏خواهد انجام دهد و سپس قيافهِ بي‏طرفي بگيرد و با علم كردن تعدادي از دوستان نقش خود را بي‏رنگ نشان دهد، مگر انتخاب مديران محتوايي با ارگان يا سازماني خاص است؟ وقتي مدير تمام تصميمات را مي‏گيرد، من زير بار نمي‏روم كه نقش او را نزديك به صفر بدانم و حتي براي كساني كه به جاي او سيبل شده‏اند دلم مي‏سوزد.
به جز بلاگرها، ديگراني هم که دورادور پارسي بلاگ را تأييد مي‏کنند، براي اين است که به صداقت و تقواي دوستان ايمان دارند – که ما هم در اين مورد شک نداريم – اما نمي‏دانند که چه ايرادات جدي‏اي به لحاظ علمي به اين مجموعه وارد است و به چه آساني مي توان آن را حل کرد. مشکل خيلي‏ها اين است که در مواجهه با يک بلاگر اکتيو که احياناً به فنوني چون طراحي وب و نرم افراز نيز آشنايي دارد، براي او لزوماً شأنيت کارشناسي امور مختلف ديني، ادبي، هنريّ اجتماعي، سياسي و ... نيز قائل هستند. و اگر کسي چون نگارنده با شجاعت به اين مسائل بپردازد، به انواع اتهامات بسته مي‏شود. اميدوارم بتوانم در آينده با توجه به استنادات و اشاره به روند برگزيدگان نشان دهم كه اين قابليت (مطالب برگزيده و وبلاگ منتخب) حربه‏اي در دست مدير است تا به اهداف خاصش برسد و خيلي هم اين طوري نيست كه ضعيف يا قوي طبق يك مكانيزم بي‏شائبه انجام پذيرد.‏‏
دوستان اين صراحت لهجه‏ي ما را ببخشند، قسمت اين بوده از دوستاني که شما جاي پايشان را مي‏بوسيد (و البته ما نيز به همچنين) جا بمانيم و مورد لعن و غضب دوستان فعلي قرار بگيريم و البته حقمان است! اين تنبلي و عقب افتادگي کم گناهی نیست، وقتی کلید دست خودت باشد و بتوانی عروج کنی، اما زندگی کثیف و روزمره‏ی این دنیا را انتخاب نمایی، چاره ای نداری به جز اینکه این عذاب نصيبت باشد و هر روز اين لجن و منجلاب را تحمل كني!
امام‏(ره) فرمودند:«نگذارید پیش‏کسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره‏ي خود به فراموشی سپرده شوند» و این تکلیف خودمان هم هست، ما خود را به فراموشی نمی‏سپاریم و محکم و ثابت‏قدم در صحنه هستیم  از هر نوع رفیق‏بازی غیر‏الهی هم برائت می‏جوییم. روح شهید والامقام، بلبل نوجوان اهل بیت(ع)، محمد حسین مالکی نژاد شاد که می‏گفت:«دوستی اگر برای خدا باشد، هیچ مشکلی پیش نمی‏آید» و من درس می‏گیرم که: دوستی اگر برای خدا نباشد، پشیزی ارزش ندارد!
دعا بفرماييد.

نوشته شده توسط امیر عباس در 22:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/12/09

انه عليم بذات الصدور

لطفاً دنباله‏ي کار اين وبلاگ را در http://revaiat.blogsky.com پي بگيريد. هميشه معتقد بوده ام و هنوز هم بر اين عقيده استوارم که پارسي بلاگ از ارزشي ترين و مفيدترين ميزبان هاي وبلاگ فارسي است و آنچه اين روزها در گفت و گوهاي گروه روايت فجر شاهد هستيد، چيزي نيست جز انتقاداتي که به زعم اين جانب به اين پايگاه ارزشي وارد است.


هيچ گاه معتقد نبوده ام که اشکال پارسي بلاگ در ديني بودن آن است و اگر بتوانيم براي پارسي بلاگ امتياز بزرگ «ديني بودن» را قائل شويم، بايد به آن مدال دهيم ؛ چرا که دين برنامه‏ي سعادت دنيا و آخرت بشريت است!


بنا داشتم در جريان نقد ثابت کنم که موضع گيري مدير محترم در سياست‏هاي كلي پارسي بلاگ منطقي و ارزشمند است و دوست داشتم منشأ اشکالات موجود را رصد کنم. يک فرض اين بود که ايرادات ناشي از کج‏سليقگي در انتخاب مديران محتوايي اي باشد که آنها را نمي شناسم و جالب اينکه دو تن از ايشان که قابل گمانه زني بنده هستند، مورد تأييد و احترام حقير هستند و با اين حساب نمي دانم مشکلات از کجا ناشي مي شود؟!


و بعد در گفت و گوي همايش مي خواستم به راه کارهايي اشاره کنم که از مباحث جدلي پرهيز شود و بار مالي نيز نداشته باشد و همه ي اين نقدها و گفت و گوها با عدم سعه ي صدر و بدگماني مدير محترم و چه بسا با القائات مشاورين محترم، به هدف اصلي اين جانب (اعتلاي پارسي بلاگ) نينجاميد و ادامه ي اين روند چيزي جز ضعيف شدن جايگاه مديريت محترم را در پي نخواهد داشت و احتمال اينکه رويارويي با شخصي که عنوان رزمنده و مجروح دفاع مقدس را يدک مي کشد براي دوستان سخت باشد، يکه تازي در اين ميدان را با اخلاق جوان مردي (که از آن بي بهره ام) در تضاد مي بينم.


از طرفي گمان نمي کنم که عزيزاني چون علي آقا از وبلاگ آدمک ها مشکلي با اشخاص يا دين داشته باشند، بلکه صرفاً ممکن است عملکرد من ِ نوعي که مسئوليتي را برعهده دارم، ايشان را تحريک کند. اگر من به جاي مدير بودم از ايشان دل جويي مي کردم و از نظراتشان بهره‏مند مي شدم و به ايجاد جو هم دلي کمک مي‏نمودم.


اکنون اهميتي ندارد که ارزيابي دوستان از اين حرکت چيست و اين جملات را چگونه تعبير مي کنند؛ آنچه مهم است اداي دِين و انجام تکليف است و به فضل خدا آموخته ايم که چنين باشيم.


با پارسي بلاگ قهر نيستم و به تناسب در وبلاگ http://nishonoosh.parsiblog.com خواهم نوشت. از آدمک ها، جناب مدير و ديگر دوستان که بنا به هر دليل ِ دنيوي يا اخروي در بحث شرکت کردند، طلب حلاليت دارم.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/10/05

تجلي عرفان امام حسين (ع) در دعاي عرفه

 


شخصيت درخشان و بزرگوار امام حسين عليه‌السّلام دو وجهه دارد: يك وجهه، همان وجهه‌ى جهاد و شهادت و توفانى است كه در تاريخ به راه انداخته و همچنان هم اين توفان با همه‌ى بركاتى كه دارد، برپا خواهد بود؛ كه شما با آن آشنا هستيد! يك بعد ديگر، بعد معنوى و عرفانى است كه بخصوص در دعاى عرفه به شكل عجيبى نمايان است. ما مثل دعاى عرفه كمتر دعايى را داريم كه سوز و گداز و نظم عجيب و توسّل به ذيل عنايت حضرت حق متعال بر فانى ديدن خود در مقابل ذات مقدّس ربوبى در آن باشد؛ دعاى خيلى عجيبى است!


 دعاى ديگرى مربوط به روز عرفه در صحيفه‌ى سجاديه هست، كه از فرزند اين بزرگوار است. من يك وقت اين دو دعا را با هم مقايسه مى‌كردم؛ اوّل دعاى امام حسين را مى‌خواندم، بعد دعاى صحيفه‌ى سجّاديه را. مكرّر به نظر من اين طور رسيده است كه دعاى حضرت سجّاد، مثل شرح دعاى عرفه است. آن، متن است؛ اين، شرح است. آن، اصل است؛ اين، فرع است. دعاى عرفه، دعاى عجيبى است. شما عين همين روحيه را در خِطابى كه حضرت در مجمع بزرگان زمان خود - بزرگان اسلام و بازماندگان تابعين و امثال اينها - در منى ايراد كردند، مشاهده مى‌كنيد. ظاهراً هم متعلّق به همان سال آخر يا سال ديگرى است - من الان درست در ذهنم نيست - كه آن هم در تاريخ و در كتب حديث ثبت است.


 به قضيه‌ى عاشورا و كربلا برمى‌گرديم. مى‌بينيم اين‌جا هم با اين‌كه ميدان حماسه و جنگ است، اما از لحظه‌ى اوّل تا لحظه‌ى آخرى كه نقل شده است كه حضرت صورت مباركش را روى خاك هاى گرم كربلا گذاشت و عرض كرد: «الهى رضاً بقضائك و تسليماً لأمرك»، با ذكر و تضرع و ياد و توسّل همراه است. از وقت خروج از مكه كه فرمود: «من كان فينا باذلاً مهجته موطناً على لقاءاللَّه نفسه فليرحل معنا»، با دعا و توسل و وعده‌ى لقاى الهى و همان روحيه‌ى دعاى عرفه شروع مى‌شود، تا گودال قتلگاه و «رضاً بقضائك» ِ لحظه‌ى آخر. يعنى خود ماجراى عاشورا هم يك ماجراى عرفانى است. جنگ است، كشتن و كشته شدن است، حماسه است - و حماسه‌هاى عاشورا، فصل فوق‌العاده درخشانى است - اما وقتى شما به بافت اصلى اين حادثه‌ى حماسى نگاه مى‌كنيد، مى‌بينيد كه عرفان هست، معنويّت هست، تضرّع و روح دعاى عرفه هست. پس، آن وجه ديگر شخصيت امام حسين عليه‌السّلام هم بايد به عظمت اين وجه جهاد و شهادت و با همان اوج و عروج، مورد توجه قرار گيرد. ...


از بيانات مقام معظم رهبري در ديدار با گروه كثيرى از پاسداران سپاه پاسداران انقلاب اسلامى به مناسبت روز پاسدار 13/09/1376

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/09/29

خواننده ي «يا فاطمه دخت نبي(ص)» و «ناصريا» درگذشت


 


بگو به باد که ما با آفتاب زاده شديم و با آفتاب طلوع خواهيم کرد ...


مي گفت ما هر چه داريم از چهارده معصوم (ص) داريم و در هر آلبوم من دست کم يک اثر در بزرگداشت معصومين(ع) وجود دارد. هنوز هم مي توانيم از آلبوم «دوستت دارم»، که ممکن است برخي دوستانمان به گوشه هايي از آن انتقاد داشته باشند، صداي جذاب، گيرا و دل انگيز ناصر را بشنويم که يا فاطمه دخت نبي(ص) اي هم دل و جان علي اي تاج نور دنيا يا زهرا يا زهرا ... . تقدير اين بود که در آستانه ي سالگرد شهادت حضرت جواد الائمه (عليه السلام) به سوي دوست پربکشد و مراسم تشييع و تدفين و بزرگداشت اين هنرمند با حال و هواي عزاي حضرتش در هم آميزد.


از ياد نبرده ايم که سرود ناصريا به صورت ويدئو کليپ، با تصاويري از انتفاضه ي مردم فلسطين، بارها و بارها از شبکه هاي تلويزيون پخش شد و باعث هم دردي مردم کشورمان با ملت مظلوم فلسطين گرديد.


سرانجام ناصر هم به ديار باقي شتافت. به گزارش فارس «ناصر عبداللهي» خواننده ي پاپ كشورمان ظهر امروز در بيمارستان شهيد هاشمي‌نژاد تهران درگذشت. ناصر بامداد سوم آذر ماه در بيمارستان خليج فارس بندرعباس، به دليل از كار افتادن كليه‌ بستري شد و سپس به كما رفت و بعد از چند روز به بيمارستان شهيد محمدي بندرعباس منتقل و در بخش ICU اين بيمارستان بستري شد و سپس به تهران انتقال يافت. وي ظهر امروز در بيمارستان شهيد هاشمي‌نژاد تهران درگذشت. «اميدوار رضايي» رئيس كميسيون بهداشت و درمان مجلس، ديروز به هنگام عيادت از هنرمند دوست داشتني کشورمان، علت به كما رفتن وي را ضربه وارده به سر بر اثر زمين خوردگي اعلام كرده بود.


شايان ذکر است که «ناصر عبداللهي» دهم دي ماه 1349 در محله ي مسجد بلال بندرعباس متولد شد. وي فرزند سوم خانواده بود و چهار فرزند به نام‌هاي نويد، نازنين، نامي و نينا دارد. از درگاه باري تعالي براي ناصر عبدالهي غفران الهي و براي بازماندگانش صبر جميل مسئلت داريم. نقطه ي آغاز مراسم تشييع مقابل تالار وحدت خواهد بود که زمان آن متعاقباً اعلام خواهد شد.


روي لينک کليک راست کنيد و open in new window  را کليک کنيد و يا فاطمه دخت نبي را بشنويد. [لينک]

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/09/26

«تايم» آبروي آزادي را برد!


سه شنبه ي قبل در همين وبلاگ خوانديد که مجله ي بين المللي تايم طبق سنت هر ساله اش، مرد سال جهان را با نظر سنجي انتخاب مي کند. در حالي که هوگو چاوز و دکتر محمود احمدي نژاد در صدر اقبال نظردهندگان بودند، مديران و تحريريه ي اين مجله از معرفي مرد سال جهان، سر باز زدند.


ماجرا از آنجا آغاز شد که مجله ي بين الملي تايم، 26 نفر را به عنوان نامزد دريافت مرد سال جهان معرفي کرده بود. اين افراد کساني بودند که بيشترين خبر در مورد آنها توليد شده بود و توجه مخاطبين رسانه هاي جهان را به خود جلب کرده بودند. در ميان اين افراد، اسامي رهبر کره شمالي (كيم جونگ ايل) ، پاپ بنديکت شانزدهم، ديک چني، رامسفلد و رئيس جمهور تقلبي ايالت متحده (گرگ بوش) نيز ديده مي شدند. اين مجله همچنين اسامي رئيس جمهور کشورمان و هوگو چاوز را، به اميد اختصاص دادنِ درصد کمي از آرا، اعلام کرده بود.


در حالي که چند روز پيش تحريريه ي تايم اعلام کرده بود که دکتر احمدي نژاد و هوگو چاوز در جايگاه اول کسب جايزه ي مرد سال جهان قرار دارند و در سايت اين مجله هم قابل رويت بود، ناگهان در يک اقدام بي سابقه، مديران تايم از معرفي مرد سال جهان سرباز زدند. اين توهين به خوانندگان و نظردهندگان، با يک ادعاي دروغ نيز همراه شد.


سردبير تايم (ريچارد استنگل) گفت:«انسان هايي از سراسر كره ي زمين در حال تأثير گذاري بر سياست هاي روزنامه نگاري ما هستند. مسيرهاي ارتباطي ما را دگرگون کرده ‌‌اند و حتي آنها طرز فکر ما را در رابطه با جنگ تغيير داده‌اند.» وي گفت:« مرد سال 2006 شما هستيد. شما مشتريان و مخاطبيني که عصر اطلاعات را دگرگون كرده‌ايد.» اگر ريچارد استنگل راست مي گفت، بهتر بود به آراي مردم جهان احترام مي گذاشت و مرد سال را معرفي مي نمود. واقعيت اين است که تايم و به عبارت کلي تر، غول رسانه اي غرب، حقيقت را برنمي تابد و به گردش آزاد اطلاعات اعتقادي ندارد. اين هم يک نمونه ي ديگر از پايبندي رسانه هاي – به اصطلاح معتبر – غربي در برخورد با واقعيت، آزادي و آراي مردم است. تحريريه ي تايم در حالي با اين وقاحت از پايبندي به آراي مخاطبينش سرباز زد که سردبير آن (استنگل) نتوانسته بود اقبال مردم جهان به هوگو چاوز و رئيس جمهور کشورمان را انکار کند و گفته بود:«دکتر احمدي نژاد بيشترين تأثير را بر تحولات خاور ميانه دارد و در بين مردم منطقه و حتي مردم غرب طرف داران زيادي دارد.» ديگر براي مردم آزاد انديش دنيا ثابت شده است که آنچه رسانه هاي غربي در باره ي آزادي و گردش آزاد اطلاعات مي گويند ادعايي بيش نيست و سيطره ي قدرت هاي استکباري بر رسانه هايشان – و جعل خبر و دروغ پراکني ِ گستاخانه توسط آنها - انکار ناپذير است.


پ.ن:در حال تنظيم خبر بودم که متوجه شدم خبرگزاري فارس هم همين سوژه را با اعلام برتري دکتر احمدي نژاد کار کرده است ( همان گونه که گفته شد ، دکتر احمدي نژاد پس از هوگوچاوز ، در مکان دوم جدول نظرسنجي قرار داشته است ).

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/09/22

گفت و گو با شيرزني که فرزند شهيدش را غسل داد و کفن کرد

اشاره: همه چيز با نگاه به يك عكس شروع شد: مادري پيكر مطهر پسر شهيدش را غسل مي‌داد. با ديدن اين عكس، انقلابي در وجود آدمي ايجاد مي‌شود و باورش براي خيلي‌ها آسان نيست. به دنبال صاحب عكس آن قدر گشتيم تا او را در كوچه‌اي از شهر فريدون كنار يافتيم. مادري كه هنوز روي پاهايش ايستاده است و به اينكه مادر شهيد است افتخار مي‌كند. كلون در خانه‌شان را به صدا درآورديم تا مگر ما را به حضور بپذيرد. بحمدلله اين توفيق نصيبمان شد و لحظاتي بعد خود را در مقابل شيرزني ديديم كه براي ما از عشق به شهيدان مي‌گفت ... .
 

آنچه مي‌خوانيد گفت‌وگوي ما با خانم آفاق بصيري؛ مادر دانشجوي شهيد «سيدمحمد محمد‌نژاد» است كه آن را به همراه سلام و تحيات، به روح پرفتوح اين شهيد بزرگوار تقديم مي کنيم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/09/21

به احمدي نژاد راي دهيد

مجله ي بين المللي «تايم»، با نظرخواهي اينترنتي، شخصيت سال 2006 را تعيين مي کند. همان گونه که برادرم سيد فرهاد تذکر داده است، براي اينکه دکتر محمود احمدي نژاد مرد سال شود، به اين آدرس برويد و به ايشان رأي دهيد.


در حال حاضر هوگو چاوز با 33% آرا در جايگاه اول است و رئيس جمهور کشورمان با 22% آرا جايگاه دوم را دارد. گرگ دبليو.سي هيتلر (بوش) با 8% در جايگاه پنجم است. براي رأي دادن شتاب کنيد. [لينک]

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/09/02

اذا مات العالم ...

 


نمي دانم هميشه اين گونه بوده است يا در سال هاي اخير؟ اما مدت هاست که حوزه ي علميه جايگزيني براي علماي بزرگي که دار فاني را وداع مي گويند، معرفي نکرده است. شايد معناي ثلمه ي جبران ناپذير نيز همين باشد. بر شيعيان و حق جويان فرض است که در کنار عزا و تجليل از مقام بزرگاني همچون مرحوم آيت الله العظمي تبريزي، با مطالعه و دقت در شرح حال و نوع سلوک ايشان، براي زندگي خود توشه برگيرند و راه به گونه اي بروند که مورد رضايت حضرت حق باشد و در نهايت به نزديکي به پروردگار – تا حد امکان – منجر شود. در ادامه شرح حال معظم له را مي خوانيد:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/08/08

تبديل انديشه به باد هوا

وعده اين بود که بحث گذشته را دنبال کنيم ؛ اما واقعيت اين است که شواهدي دال بر اينکه ميزبانان جلسه ي وبلاگ نويسان در نهاد رياست جمهوري، به نظر دوستان اهميت بدهند وجود ندارد. بدتر از آن اينکه حتي دليلي بر مطالعه ي مطالب وجود ندارد و دريغ از يک کامنت از طرف حضرات در يکي از وبلاگ هايي که در اين باره نوشته اند. شايد آقايان شأن خود را اجل از اين مي دانند که به کامنت نويسي در وبلاگ ها بپردازند و در چنين شرايطي بايد به وبلاگ نويس حق بدهند که فکر کند نظرات کاربردي اش، وقتي در وبلاگ قلمي مي شود، به باد هوا تبديل مي شود.


فقط دوستان ميزبان در نظر داشته باشند که اشتغال در آن نهاد محترم، في نفسه شأنيتي براي ايشان ايجاد نمي کند ؛ مهم توانايي، تلاش، درايت و استفاده ي صحيح از نظرات و توانمندي دوستان است. نکته ي ديگر اينکه وبلاگ نويسان سواي از نويسندگي در وبلاگ شخصيت حقيقي (علمي، فرهنگي ، هنري و ...) دارند و مبادا دوستان محترم که ميزباني جلسه ي افطار را بر عهده داشتند، ايشان را يك مشت رعاياي وبلاگ نويس در نظر بگيرند و همان گونه که يکي از ايشان در جلسه هم گفت، فکر کنند همين که نوشته ي يک وبلاگ نويس را کسي يا كساني (که بنا به هر علت اکنون در بخش مشاورين جوان مشغول کار اند) مي خوانند، بلاگر بايد خدا را هم شکر کند و کلاهش را به آسمان نمي دانم چندم بيندازد.


از اين رو با پوزش از دوستاني که قصد دنبال کردن بحث را داشتند، عرض مي شود که هر گاه فصحت ميدان ارادت، از کساني که توقع مي رود ايجاد شد، بحث ادامه خواهد يافت.


فصحت ميدان ارادت بيار         تا بزند مرد سخن گوي، گوي

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/08/02

مهمان ناخوانده (حاشيه ي جلسه ي وبلاگ نويسان)

پيش از اينکه بحث وبلاگ نويسي و رياست جمهوري را پي بگيرم، به يک مطلب حاشيه اي مي پردازم.


ابتدا کسي را که بدون پر کردن فرم ثبت نام وارد جلسه شده بود معرفي مي کنم (لطفاً اگر چشمتان شور است اين قسمت را نخوانيد). اين شخص کسي نيست جز محمد امين خواهر زاده ي امير عباس. هنوز 3 سالش تمام نشده. کسي که با او برخورد مي کند و حرف مي زند باورش نمي شود که کمتر از 4 سال داشته باشد. مربيان مهدش مي گويند که فهمش و نوع توجهش مشابه کودکان 6 ساله است. خانم محدثه مي گويد که برخلاف معمول به راحتي با او اخت شده و يک طلبه ي عزيز به موردي اشاره کرده که به اين کودک برمي گردد. اين برادر گفته است که موبايل يکي از خانم ها زنگ زد و آهنگ توي ده شلمرود (حسني) پخش شد. اما حقيقت اين است که زنگ موبايل آن خانم (خواهر بنده) چيزي نيست جز دعاي ربّنا ... ، اما آهنگ حسني در حافظه ي تلفن ذخيره شده تا محمد امين به دلخواه خود دگمه ها را بزند و موسيقي حسني را گوش کند. اما متأسفانه اين کودک ذکاوتش در حدي نبود که بداند در چنان جلسه اي چنين موسيقي اي نبايد پخش شود و دگمه ها را زد و چند ثانيه اي پخش شد و مورد لبخند دوستان و روايت برادرمان قرار گرفت.



 



به اين کودک، به خاطر رفتار نا به جايش نمي توان خرده گرفت، چرا که اقتضاي سنش همين است ؛ اما در جمع کساني بودند که آن قدر ذکاوت نداشتند که حرمت دوستان و مکان و موضوع بحث را پاس بدارند و با برخوردِ [...] خود، حالِ عقلاي قوم را گرفتند. حالا خودتان قضاوت کنيد چه کسي بچه تر است؟ محمد امين يا آن چند نفر؟


پي نوشت:  وبلاگ محمد امين [301 کليک]

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/07/30

جلسه ي وبلاگ نويسان با ميزباني مشاورين جوان رئيس جمهور

حرف اول: روي کرد به اينترنت و وبلاگ و مهمتر از آن توجه به وبلاگ نويسان، از طرف نهاد رياست جمهوري اسلامي، في نفسه ارزشمند است. دلم مي خواهد بحث را همين جا به پايان ببرم و به صورت جدي به مسئله نپردازم، اما موضوع آن همه جدي است که اجازه مي خواهم در چند پست به آن بپردازم.


تخصيص اعتبار: نخست اينکه تا نگاه به اين مقوله جدي و حرفه اي نباشد، دستاورد آن آگر نگوييم صفر، ولي ناچيز خواهد بود. بحثي که در جلسه ي پس از افطار، در ساختمان کوثر نهاد رياست جمهوري درگرفت، فقط يک نگاه طلبکارانه را شامل نمي شد. يکي از دوستان سخن از استفاده ي مجاني از فکر را مورد نقد قرار داد و ديگري گفت که براي سامان بخشي به گروه وبلاگ نويسان بايد اعتبار تخصيص داد. من با اين دومي کاملاً موافقم. تا زماني که گروه مشاورين جوان، به عنوان خشت اول، به اين نتيجه نرسند که بايد به نحوي از وبلاگ نويساني که حرکتشان به حال ايران عزيز مفيد است حمايت کرد، چيدن خشت هاي ديگر کج بردن ديوار تا ثريا است. واضح است که يک وبلاگ نويس حرفه اي روزانه چند ساعت وقت مفيد و انرژي خود را صرف وبلاگ نويسي و پي گيري هاي جانبي مي کند. اين چند ساعت را مي تواند براي امرار معاش استفاده کند که در حالت فعلي از دست داده است. از طرفي هزينه ي تلفن و اکانت را نيز متقبل شده است.


تهديدهاي پيش رو: اگر بحث تخصيص اعتبار جدي گرفته نشود، ادامه ي فعاليت وبلاگ نويس، از منظر ملي، دچار چند تهديد مي شود: نخست اينکه هر آن بايد منتظر دل سرد شدن وبلاگ نويس و خداحافظي او با دنياي وبلاگ شد. اتفاقي که معمولاً رخ مي دهد و هر از چند گاهي شاهد وداع يکي از وبلاگ نويسان فعال هستيم. نکته دوم اينکه ممکن است وبلاگ نويس فقط به دغدغه هاي شخصي (دلي) خودش بپردازد و لزوماً تمام دغدغه هاي شخصي مفيد به حال کشور نيست. در حالي که همين فرد توانايي هايي دارد که اگر ببيند بهاي آن – ولو مختصر – پرداخته مي شود، استعداد و توان خود را در جهت ملي به کار مي گيرد. نکته سوم اينکه ممکن است وبلاگ نويس جذب جريان هاي انحرافي اي گردد که نتيجه ي آن چيزي جز خسارت براي کشور عزيزمان به بار نياورد. و البته نکات ديگري را نيز مي توان برشمرد.


چرا هزينه نکنيم؟ بحث ديگر اينکه به 3 دليل متقن بايد به اين امر پرداخت: 1- وقت، هزينه ها و کار وبلاگ نويس ارزشمند و قيمتي است. 2- اعتبار لازم در اين زمينه قابل تخصيص است و دولت محترم فقير نيست. 3- وبلاگ نويس به اين اعتبار نياز دارد. هر کدام از اين 3 گزينه اگر به نظر شما اشتباه است، حق داريد که به اين مسئله بي توجهي کنيد.


حرف آخر: آقاي بابايي، آقاي منصوري، آقاي زرگر، آقايان گروه مشاورين جوان که رئيس جمهور اصولگرا و مردمي به شما اعتماد کرده اند تا اين مجموعه را هدايت کنيد!ديديد که در جلسه چگونه فضاي بحث آکنده از اعتبار ريالي شد و چگونه مي توانيد چشمان مبارک را به روي اين مهم ببنديد و در رؤيا گمان کنيد که با يک اشاره از طرف شما وبلاگ نويسان با جان و دل و بدون کمترين مشکلي توقعات شما را برآورده سازند؟!لطفاً به منطق اين نوشتار و پشتوانه ي فکري و اجرايي آن فکر کنيد و در آينده کار را با قوت، جديت و اخلاص پي گيري نماييد و مطمئن باشيد که من از موضع شما و براي پيش برد اهداف ارزشمندتان مورد را طرح کردم و نه از منظر يک وبلاگ نويس که دوستان مي دانند کمبود شغل ندارم.


پي نوشت: در اين باره باز هم خواهم نوشت.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/06/17

به تو سلام مي كنم

به تو سلام مي کنم اي يوسف گم گشته ي هستي!
اي بهانه ي آفرينش!
اي زينت بهشت و اي رؤياي فراموش ناشدني بينوايان جهان!


به تو سلام مي کنم اي اميد ستم ديدگان و اي آرزوي عدالت طلبان!
به تو سلام مي کنم اي خورشيد اهل بهشت!
اي بهانه ي بهشت و اي برتر از بهشت، که بهشت نيز وصال تو را در انتظار است.
به تو سلام مي کنم اي مولا! اي دار و ندارم!


وقتي دشمنان از هر سو چنگ و دندان تيز مي کنند ،
و هنگام که مشکلات ريز و درشت دوره ام مي کنند ،
به تو سلام مي کنم!


وقتي که خود را در گرداب معصيت غرق مي بينم و شرم دارم که خدايم را بخوانم،
به تو سلام مي کنم اي صبح اميد!


وقتي بدخواهان پاک بازي ام را به سخره مي گيرند ،
و نشانه هاي ايثارم را با انگشت استهزاء اشاره مي روند ،
به تو سلام مي کنم که مرا جز تو ياري نباشد.


به تو سلام مي کنم در هر بامداد
و به تو سلام مي کنم در هر شامگاه
و شب و روزم را به عشق لقايت مي گذرانم
که زندگي بي ياد و نام تو بيهوده است!


بگذار خفاشان خورشيد را انکار کنند
بگذار مرا ديوانه بدانند و متضرر بخوانند
من به همراه خيل مشتاقانت
در صف عظيم شيعيانت
هر صبح جمعه، مويه کنان ندبه خوانت خواهم بود
و هر روز هفته و هماره، دردهايم را جز براي تو بازگو نخواهم کرد 


عزيز من! مولايم! اميدم! يارم! سرورم!
ميلادت مبارک!

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/06/17

تا به كي سرگردان تو باشم؟

امروز نمي دانم چطور شد که پياده راهي جمکران شديم. من، يکي از بستگان و يک کودک دو و نيم ساله. همين طور بي ريا زديم به جاده ي خاکي اي که از انتهاي شهرک امام خميني (ره) تا جمکران کشيده شده است. يکي دو خانواده ي ديگر هم با کودکان ريز و درشت در راه بودند. همه خندان و به عشق امام زمانشان. در ميانه ي راه تويوتاي استيشني ايستاد و گفت که مي تواند ما را سوار کند. خستگي و ضعف بالا گرفته بود و نذري هم در ميان نبود و در نتيجه براي پياده رفتن اجباري نداشتيم، بدم نيامد که سوار شويم، اما نگاهي که به همراهانم کردم، از خودم خجالت کشيدم و گفتم:«نه آقا تشکر، پياده مي رويم!»


راهمان را از جاده به بيابان کج کرديم تا ميان بر برويم. دو نفر هم کمي جلوتر از ما همين کار را کردند و حدود 40 متر جلوتر در مسير ما قرار گرفتند. وقتي جلوتر رفتيم چيز عجيبي ديدم. نگاهم به جاي پاي آنها افتاد که بر روي خاک و خار و خاشاک و تيغ هاي بيابان به جا مانده بود. مي توانيد حدس بزنيد؟ آن دو پابرهنه بودند. دو نوجوان عاشق که هر کدام زير 17 سال سن داشتند. تيزپا بودند و با وجود زن و بچه نمي توانستم خودم را به آنها برسانم و بر پايشان بوسه زنم. اشکي نثار جاي پايشان کردم و درودشان گفتم.


در دل گفتم: آقا جان! فداي غصه هايت! تا به کي سرگردان تو باشيم؟ و بعد فکر کردم من که هيچ وقت نيمه ي شعبان را به جمکران نمي رفتم. هميشه مي گفتم اين روز متعلق به مسافرين است نه ما که هميشه مي توانيم مسجد را زيارت کنيم. فکر کردم چگونه اين طور بي مقدمه و ديوانه وار راهي مسجد هستيم؟ يادم افتاد که در همين وبلاگ يک سلام الکن به محضر حضرت حجت داشته ام و کرامت آقا شامل حال ما شده است. آن هم به گونه اي که درست هنگام اذان مغرب به مسجد برسيم، نماز را بخوانيم، شام و چاي را مهمانش باشيم، درددل و نجوايي کنيم  و بازگرديم.


تلاطم درياي جمعيت باعث مي شد که بفهميم عددي نيستيم. از کنار چند دختر خانم که رد مي شديم، يکي به بقيه مي گفت:«مواظب باشيد، آقا نگاهمان مي کند.» گفتم همين يک درس براي امسالم و بلکه براي بقيه ي عمرم کافي است: مواظب باشيد آقا نگاهمان مي کند!

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/04/17

مخالفت با شرع به نام دفاع مقدس

خواسته يا ناخواسته در مورد ژوليس سزار يا همان نويسنده ي وبلاگ يادداشت هاي امپراطور نوشتم. اخيراً به اصطلاح نامه اي از امير قادري (؟) كه از خود سزار گمنام تر است و البته زبان نوشته به شدت شبيه سزار و همسر سزار است! و تأييد مي كند كه همه ي اينها نوشته ي يك نفر است، در وبلاگ درج شده تا مثلاً به واقع نمايي داستان هاي قبلي كمك كند؟!


در قسمتي از اين نامه مي خوانيم:« ميخواهم رازي را در باره او با شما که بهترين دوستان او هستيد در ميان بگذارم . داني بارها و بارها گفته بود که : من از جنس آبم . کودک و زاده دريا هستم . پس از مرگ خاک من را قبول نمي کند و پسم مي زند . اگر مرا در خاک دفن کنند خيلي زود خاک مرا از خود خواهد راند و از گور بيرونم مي اندازد . پس از مرگ بايد به دريا سپرده شوم ... و بعد تاکيد مي کرد که قبل از مرگ به دوستاني که مي دانم فرمانم را اجرا خواهند کرد . وصيت مي کنم که بعد از مرگ ، سه روز بعد از دفن کردنم ، مرا از خاک بيرون کشند و به دريا بسپارند . براي همين او را در جنوب ايران بنا به وصيت خودش دفن کردند . قطعا براي اينکه به دريا نزديک باشد و نبش قفبرش براي سربازانش آسان باشد . براي همين يقين دارم داني اکنون در عمق هزار پائي خليج فارس است . »


متأسفانه نويسنده ي اين وبلاگ بدون توجه به ارزش هاي دفاع مقدس و بدون توجه به احكام شرعي با توليد يك شخصيت داستاني و در كنار توجه به ارزش ها، چنين ضد ارزش هايي را هم ترويج مي كند.


دوستاني كه ناديده با اين وبلاگ هم راه شده اند، لطفاً در وراي احساسات پاك خود كمي هم انديشه كنند.


پي نوشت: اكنون وبلاگ مذكور در نقطه اي ايستاده كه به خوبي مي توان به حقيقت ماجرا پي برد! شخصي به نام امير قادري نامه اي نوشته است و در همان وبلاگ امپراطور درج شده است. اين شخص كيست؟ اگر امپراطور مي خواست ناشناخته بماند و به قول داستان نويس وبلاگ، سربازاني دارد، چه دليلي وجود دارد كه اين سربازان نيز ناشناخته باشند؟ اينكه من اين همه پي گيري مي كنم، به دليل اين است كه در وبلاگ ضدارزش هايي به چشم مي خورد كه در مطلب حقيقت با مجاز ... و همين مطلب به آنها اشاره كرده ام. و اگر خلاف شرع و ضد ارزش هاي دفاع مقدس در آن نبود، به هيچ وجه مهم نبود كه سزاري وجود دارد يا خير. يك نكته را هم فراموش نكنيد: بر فرض محال هم كه امپراطور وجود داشته باشد، موارد خلاف شرع را نمي توانيم قبول كنيم. مواردي چون آنها كه در حقيت با مجاز ... گفته شد، چون توصيه به خودكشي و چون مخالفت با حكم دفن در اسلام! خيلي واضح است؛ موفق باشيد.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/04/13

حقيقت با مجاز برابر نيست!

اشاره: طبق برنامه بنا بود اين وبلاگ امروز با يك خاطره به روز شود. اما موردي پيش آمد و خواستم در وبلاگي نظر دهم كه چون نظر طولاني شد، گفتم در اينجا به آن بپردازم.


بنا به توضيحات يکي از دوستان با وبلاگ يادداشت هاي امپراطور آشنا شدم. البته خيلي وقت پيش آن را ديده بودم، ولي جذب نشده بودم. شنيدم که يکي از مخاطبين اين وبلاگ، داستان جانبازي و شهادت را باور نکرده است، آمدم با دقت پست ها را بررسي کردم. حالا نظر يک رزمنده را بخوانيد که اتفاقاً نويسنده، کارشناس ادبي و داستان نويس است:


در اينکه يک اهل درد و جبهه رفته و دلاور در پشت مطالب وبلاگ قرار دارد شکي نيست. در اينکه قلم توانايي هم دارد شکي نيست و البته بيش از هر چيز به مطالعات فراوانش برمي گردد و در ميان مطالب حتي من رد کتاب ها و فيلم هاي مورد علاقه ي نويسنده را هم گرفته ام و هاله اي از آن آثار که ناخودآگاه وبلاگ را آکنده است، مي بينم. از زياده گويي و اصرار بر استفاده از رموز و استعارات نيز نبايد گذشت. اين اصرار و افراط در حدي است که گاه رموز، هم را نقض مي کنند و گاه معنا معطل مي ماند و مخاطب فقط رديف شدن کلمات را مي بيند و خواننده عوام لذت هم مي برد، بي اينکه از اين لذت معرفتي يابد. به جز نقض و معطل ماندن معاني و معنا، در جاهايي هم مي توانيم با انديشه ي سزار اين وبلاگ مخالف باشيم. آنجا که از عشق و زن مي گويد و آنجا که مي گويد تاريکي و نور، و حقيقت و اسطوره برابرند!


در مورد گم نامي نيز اينکه برادر رزمنده اي بخواهد گمنام بماند قابل قبول است، آن هم تا زماني که باور پذير باشد و منش و سخنانش نافي ارزش هاي دفاع مقدس نباشد. اما اينکه پس از شهادت نيز اطرافيان هيچ نشاني، حتي هيچ عکسي از او به نمايش نگذارند، به مخاطبان حق مي دهد که اصل قصه را به چالش بکشانند. يک گمانه اين است که يك برادر جانباز از خطه ي اصفهان، با سابقه ي دلاوري و رشادت و با عشق به شهادت، وبلاگي تاسيس كرده، قهرماني مشابه خود در داستان هايش خلق كرده و اكنون آن قهرمان را به شهادت رسانده است و آرمان ها و انديشه اش را به قيد هنر آراسته است. و اگر جز اين است بر اطرافيان است كه پرده از اين راز بردارند و من ِ هم سنگر يا آن خواهر ِ هم دل را از اشتباه بيرون بياورند.


پ.ن: بعد از نوشتن مطلب اين جمله را در ميان نوشته هاي سزار ديدم كه به نوعي گمانه ي مرا تأييد مي كند: امپراطور اين بار داستاني را ميگويد و خودش را قهرمان آن ميداند . چه فرق ميکند به هر حال هر داستاني يک قهرمان نياز دارد و من شجاعت به خرج ميدهم و خودم را قهرمان اين داستان ميکنم. [لينك]

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   •