یکشنبه 1385/02/17
شوخی خوب شوخی بد
مرحله ي اول عمليات والفجر 10 انجام شده بود. در معيت گردان حضرت معصومه(س) از لشكر 17 علي بن ابي طالب (ع) در منطقه ي عملياتي جلو مي رفتيم تا مرحله ي بعد را انجام دهيم. مأموريت ما تصاحب يك تپه ي بسيار بزرگ بود. مسافت زيادي را با كليه ي تجهيزات راه رفته بوديم و به شدت خسته بوديم. سعي داشتم با بذله گويي خستگي را از خود و نیروها دور كنم.
به عقبه ي تداركات لشكر كه رسيديم، 5 قاطر به عنوان سهميه ي لشكر به گردان تعلق گرفت. بديهي بود در چند روزي كه در منطقه بوديم، مي بايست از قاطرها براي حمل و نقل ِ آب و آذوقه، تجهيزات و مجروح استفاده مي كرديم.
هر كدام از پيك هاي گردان يكي از قاطر ها را سوار شدند. به سردار سيد محمد رضا فيض كه در كنارش حركت مي كردم گفتم:«به هر قاطري يك پيك داده اند.»
سردار فيض و چند بسيجي كه در ستون حركت مي كردند خنديدند. اين شوخي در ستون زبان به زبان رفت و برگشت و از كنار ستون كه حركت مي كردم چند نفر به خودم دوباره گفتند:«به هر قاطري يك پيك داده اند.»
پيداست كه اين شوخي هم گريبان پيك ها را مي گرفت و هم كنايه اي به فرماندهان داشت كه به آنها پيك مي دادند!
كمي كه جلوتر رفتيم اسيران عراقي را ديديم كه فوج فوج در معيت يكي – دو بسيجي با دستان باز به پشت خط منتقل مي شدند. نيروهاي تازه نفس يعني ما را كه مي ديدند شعار مي دادند. (البته چون هنوز وارد عمليات نشده بوديم، اصطلاحاً تازه نفس بوديم و الا در واقع نايي در بدن نداشتيم).
شعار هاي اسراي عراقي اينها بود:« الموت لصّدّام»، «الدخيل خميني» و «ان شاء الله كربلا!» اين آخري را اغلب مي گفتند و با شناختي كه از آرمان هايمان داشتند، آرزو مي كردند كه كربلا را فتح كنيم.
از طرفي عراقي ها به شدت تشنه بودند و ما هم همين طور. حتي آب قمقمه هايمان تمام شده بود و اميدوار بوديم هر چه سريع تر به آب برسيم.
ناگهان يكي از عراقي ها نگاهي به ما كرد كه از ستون جدا بوديم و با اشاره ي دست به دهان گفت:«ماي ماي». من كه خود نيز تشنه بودم و آبي در بساط نداشتم به شوخي و به تقليد از لهجه ي غليظ عربي اسراي عراقي گفتم:«ان شاء الله طهران ماي!»
بچه ها، آن اسير و چند اسير ديگر خنديدند. اما ناگهان سردار فيض گفت:«امير ؛ اسير را مسخره نكن!»
چند قدم كه رفتيم فوج ديگري از اسرا را ديديم. باز هم همان شعارها و اسير ديگري كه دستش را شبيه ليوان به دهان نزديك كرد و گفت:«ماي ماي». من كه تذكر سردار فيض را جدي نگرفته بودم، دوباره با لبخند به اسير عراقي گفتم:«ان شاء الله طهران ماي!»
اسير خيلي خوشش آمد، خنديد و چند جمله به عربي مردم ايران و طهران و امام خميني (ره) را دعا كرد. ناگهان سردار فيض نهيب زد:«امير ! مگر نمي گويم اسير را مسخره نكن!»
فهميدم كه قضيه جدي است. ديگر چيزي نگفتم. ياد فيلم اسارت يكي از بچه ها افتادم كه از تلويزيون عراق ضبط كرده و به خانواده اش داده بودند. تحقير آميزترين، بدترين و ظالمانه ترين رفتار را با اسراي ما داشتند. اما مرام سرداران ما اجازه نمي داد كه اطرافيانشان با اسراي دشمن حتي يك شوخي ساده بكنند، مبادا اسرا دلگير شوند.
چند روز بعد، از همان تپه اي كه گردان حضرت معصومه (س) تسخير كرده بود، روح سردار شهيد سيد محمد رضا فيض به افلاك پركشيد و بدن مطهرش در كنار ما بر خاك ماند.

