تبليغاتX
روایت فجر - نخستین اعزام (4)

پنجشنبه 1385/03/25

نخستین اعزام (4)

ديگر همه چيز را از دست رفته مي ديدم. دلم مي خواست همان جا وسط جمعيت بزنم زير گريه ؛ چيزي هم نمانده بود كه همين اتفاق بيفتد، ولي به هر جان كندني بود خودم را نگه داشتم. ديدم وقت، وقتِ توسل است. در دل گفتم:«خدايا! اينجا فقط خودت هستي كه مي تواني دستم را بگيري، اگر از اينجا رد بشوم قول مي دهم سرباز خوبي براي اسلام باشم.» بعد به خود گفتم:«دروغ مي گويي! بار پيش هم كه از اين وعده ها داده بودي نتوانستي خوب بماني، خدا خودش مي داند كه دروغ مي گويي.» يادش به خير ؛ در سن چهارده سالگي چقدر راحت مي شد با خدا حرف زد. دوباره گفتم:«خدايا! اين بار راست مي گويم. من بناست بروم با دشمن بجنگم. مي خواهم از اسلام دفاع كنم. معني ندارد كه خودم را گول بزنم.» باز هم دلم راضي نشد. رفتم يك گوشه نشستم و دفترچه و خودكارهايم را بيرون آوردم. آن زمان عادت داشتم كه چند رنگ بنويسم. جدولي كشيدم و براي خطاهايي كه ممكن بود در آينده انجام دهم جريمه گذاشتم. اين را هم از شهيد رجايي ياد گرفته بودم. شنيده بودم كه هر وقت نماز ظهر را بعد از ناهار مي خواند، روز بعد روزه مي گرفت.


به خود كه آمدم از 600- 500 نيرو فقط 30 نفر باقي مانده بودند. همه يا خيلي پير بودند و يا به قول مسئول اعزام بچه محصل! صحنه ي خيلي جالبي بود. اكثراً گريه مي كردند. چند نفر مسئول اعزام را دوره كرده بودند و التماس مي كردند تا كارت هايشان را بدهد. يك پيرمرد آرام كناري ايستاده بود. وقتي مرا هم آرام ديد، با لهجه ي اراكي گفت:«عيبي ندارد. من كه به تكليفم عمل كردم، حالا اگر مي گويند به تو احتياجي نيست، برمي گردم اراك.» يك پيرمرد هم رفته بود نزديك مسئول اعزام ايستاده بود و به او بد و بيراه مي گفت. مي گفت:«مگر تو چكاره اي؟ پيغمبري؟ امامي؟ رئيس جمهوري؟ چه كاره اي؟ كارت هاي ما را بده!» مسئول اعزام كه در جواب اصرارها و گريه ها فقط مي خنديد و سعي مي كرد خودش را از دست نيروها خلاص كند، به شوخي در جواب پيرمرد گفت:«آره، من همه ي اينهام!» پيرمرد با عصبانيت گفت:«... خوردي! تو هيچ خري نيستي!» من در آن لحظه نمي دانستم چه بايد بكنم، اما آرامش عجيبي داشتم. مي دانستم كه خدا كمكم خواهد كرد. صبر كردم ببينم كسي با داد و بيداد يا گريه كاري از پيش مي برد يا نه؟ ديدم اين بابا از همه ي باباهاي دنيا سمج تر است! و انگار براي يك همچين دقايقي استخدام شده است تا با التماس و گريه و داد و بيداد از كوره درنرود و كوتاه نيايد.


صداي قرآن از بلندگوهاي پادگان پخش مي شد و اذان ظهر نزديك بود. رفتم وضو گرفتم. يكي از امدادگرهاي قم را ديدم. وقتي موضوع را فهميد گفت برو راه آهن. ساعت 4 اعزام است. قاطي بچه ها سوار شو و منطقه بگو كارتم را گم كرده ام. مجبور مي شوند يكي ديگر برايت صادر كنند. فكر خوبي بود. به طرف نمازخانه به راه افتادم. فكر كردم كه بعد از نماز ناهار است و بعد هم حركت. با اين حساب اگر اذان بشود ديگر دستم به كسي نمي رسد. اگر هم بنا به كلك است بايد در همين پادگان كار را تمام كنم. بدون هدف به طرف ساختمان اداري حركت كردم و در راه فكرم را سامان دادم. به اتاق اعزام نيرو رسيدم. در زدم و وارد شدم. جواني با حدود 25 سال سن پشت ميز نشسته بود و چند كارت روي ميزش بود. با ديدن من كارت ها را داخل كشو گذاشت و لبخند زد. دستم را خوانده بود. گفت:«بفرماييد؟» گفتم:«ببين برادر! من آمده ام با شما اتمام حجت كنم و به قم برگردم. من متولد 1345 هستم و 17 سال دارم و شما مي خواهيد مرا اعزام نكنيد. امدادگر هستم و كارم عالي است. در اورژانس نكويي قم دوره ديده ام. هر روز هم در راديو تلويزيون پيام مي دهيد كه به امدادگر احتياج است ...» حرفم را قطع كرد و گفت:«گفتي چند سالت است؟» گفتم:«هفده سال.» گفت:«نشان نمي دهد؟!» گفتم كه ما خانوادگي همين طور هستيم. اگر پدرم اينجا باشد تعجب مي كنيد. كمي فكر كرد و اسمم را پرسيد. كشو را بازكرد و كارتم را پيدا كرد و آن را به طرفم دراز كردم. چند دقيقه بعد با يك شيء بسيار گران بها در جيب چپ پيراهن نظامي ام به طرف نمازخانه مي رفتم.


پي نوشت: 1- بدين سان به جبهه اعزام شدم. اگر بنا بود روايتِ همين اعزام را دنبال كنم، متوجه مي شديد كه هنوز خان هاي ديگري در راه است. اما براي اينكه وبلاگ از يك روندي خارج شود، اين خاطره را در همين جا به پايان مي برم. 2- ممكن است در چند روز آينده خط تلفن منزل يك طرفه شود و تا مدتي نتوانم بنويسم و مهم تر از همه نتوانم خدمت دوستان برسم. اما در آينده باز هم به تكليفم عمل خواهم كرد. دعا بفرماييد.

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   •