تبليغاتX
روایت فجر - پست امداد

چهارشنبه 1385/05/18

پست امداد

اشاره: اين مطلب ادامه ي ورود به كادر، و به نوعي ادامه ي مطالب ورود به كادر، پست امداد و نخستين اعزام است.


بعد از صحبت با آقاي علوي فهميدم كه در غرب عمليات است و به هيچ وجه بنا نيست كه من به منطقه ي عملياتي اعزام شوم؛ چون از طرفي يكي مثل من را در تعاون نياز داشتند و از طرف ديگر سن و سال و جثه را در نظر گرفته بودند. دوباره زدم به سيم آخر. به مسئول تعاون گفتم كه اگر بنا بود به اين حرف ها توجه كنم الآن بايد قم باشم. كليدهايم را تحويل دادم و موقع حركت بچه ها وسايلم را جمع كردم و به همراه آنها جلو اتوبوس ها به خط شديم. برادر خليفه اي آمد و برايم صحبت كرد. از ولايت و شئون فرماندهي گفت و اينكه اگر به حرفش گوش نكنم با ولايت فقيه مخالفت كرده ام. جوابي نداشتم كه به او بدهم. وقتي از سلسله مراتب و مخالفت با ولايت صحبت مي كرد، تقريباً به گريه افتاده بودم، اما مصمم بودم كه كوتاه نيايم. فقط نمي دانستم كه اگر متوسل به زور شود چه بايد بكنم؟ خوش بختانه زوري در كار نبود. برادر خليفه اي حالت قهر به خود گرفت و من به همراه نيروها سوار اتوبوس شدم. برادر خليفه اي هم با راننده ي واحد و توياتاي وانت به عنوان مسئول كاروان همراهمان شد. در راه هر جا براي نماز يا استراحت مي ايستاديم، برادر خليفه اي به من چنان اخم مي كرد كه مي ترسيدم.


روز بعد به روستاي چنگوله ي مهران رسيديم. نزديك نماز ظهر بود. روستا محل استقرار لشكر بود و محدوده ي وسيعي از آن به بهداري تعلق داشت. يك خانه ي بزرگ تبديل به درمانگاه و اورژانس و به اصطلاح تبديل به پست امداد شده بود و چند خانه ي ديگر محل استراحت و يا منزل مسكوني نيروها بود. دو اتاق شيك – از نوع روستايي اش – به گروه ما تعلق گرفت. بعد از استقرار، وقتي نماز خوانده شد و ناهار مختصري خوردم، آقاي خليفه اي آمد و به محض ورود خطاب به جمع گفت:«مبارك است.» من كه تصميم گرفته بودم گردشي در روستا بكنم، از آقاي خليفه اي پرسيدم:«برنامه چيست؟» با اخم گفت:«شما را نمي دانم، اختيارت با خودت است! ولي بچه ها امروز استراحت مي كنند.» و وقتي كه از كنارش رد شدم تا بيرون بروم گفت:«اگر من مسئولت هستم بايد برگردي.» اعتنا نكردم و ابتدا به درمانگاه رفتم. مسئول درمانگاه را ديدم و با او آشنا شدم. از وسايل و تجهيزات آنجا پرسيدم. در نوع خودش و در شرايط جنگي، درمانگاه مجهزي بود. فهميدم كه از امدادگرها در اين درمانگاه به صورت كشيك استفاده مي كنند. به او گفتم كه بعد از ظهر برايم كشيك بگذارد. وقتي داشت از زبان آقاي خليفه اي مي گفت كه امروز نيازي به كار كردن ما نيست، آقاي خليفه اي هم به درمانگاه رسيده بود. به مسئول پست امداد گفتم :«ايشان خودشان به من گفتند اختيارم با خودم است، شكر خدا هواي مرا همه جوره دارند.» برادر خليفه اي باز هم اخم كرد. مسئول پست امداد كه يك پاسدار رسمي و پزشك يار بود، گفت كه ساعت 4 آنجا باشم. به او گفتم كه من مي خواهم گشتي در روستا بزنم اشكالي ندارد؟ گفت نه و به راه افتادم. خانه هايي كه به بهداري تعلق داشت در بلندترين نقطه ي چنگوله بود و به همين دليل براي ديدن روستا به سمت مركز آن پايين رفتم. چنگوله در ساحل يك رودخانه ي زيبا ساخته شده بود. در يكي از پيچ هاي رودخانه تعداد زيادي از نيروهاي لشكر را ديدم كه شنا مي كردند. در آن قسمت، رود به يك تپه ي صخره اي رسيده بود و يك پيچ نود درجه ايجاد شده بود و آنجا به شكل يك استخر درآمده بود. چون شنا بلد نبودم، وقتي مطمئن شدم قسمت كم عمق هم دارد، لباس هايم را درآوردم و مشغول آب تني شدم. با اينكه نزديك ساحل بودم، ولي به دليل سرعت آب و تلاطمي كه از شناي نيروها ايجاد مي شد، چند بار آب خوردم. آب مزه ي بدي داشت. بعدها فهميدم كه حاوي املاح معدني و گوگرد است. بعد از آب تني، زير آفتاب به سرعت خشك شدم و لباس هايم را پوشيدم. در ميان روستا و زير درختان به يك سلسله چادر رسيدم. از روي تابلوها فهميدم متعلق به گردان سيدالشهدا است. در اكثر چادر ها نيروها درازكشيده بودند و استراحت مي كردند. برخي كه بيدار بودند مشغول مطالعه يا نوشتن بودند. حال و هواي چادرها را باصفاتر ديدم. پس از گشتي مختصر به پست امداد رفتم. چون نيروها اغلب استراحت مي كردند، مسئول شيفت به اتاق استراحت رفت و تأكيد كرد كه اگر مشكلي بود حتماً اطلاع دهم. البته شنيده بودم كه مراجعات معمولاً به دليل بيماري است و به همين دليل كساني موفق تر بودند كه به مسائل پزشك و بيماري ها آشنايي بيشتري داشته باشند. روپوش سفيد رنگي را كه به همراه آورده بودم پوشيدم و از قفسه ي كتاب ها يك كتاب اطلاعات دارويي بيرون آوردم و مشغول خواندن شدم. به اين صورت كه از قفسه دارويي را انتخاب مي كردم و سپس با مراجعه به كتاب اطلاعاتش را به خاطر مي سپردم.


ناگهان چند نفر با سر و صدا وارد شدند. يك از آنها چپيه اي را روي پيشاني گرفته بود و رنگش پريده بود. پرسيدم:«چي شده؟» و يكي از همراهان توضيح داد كه در حين شوخي و سنگ پراني سنگ به پيشاني اش خورده و چون از بخيه مي ترسيده به زور آورده اندش. به همان كه توضيح داد گفتم كه بماند و خطاب به بقيه گفتم:«بيرون.» بعد از كشمكشي كوتاه همراهان را به بيرون فرستادم و به كمك دوست مصدوم مشغول شست و شوي زخم و بخيه زدن شدم. به هنگام تزريق آمپول بي حسي موضعي، برادر بسيجي التماس مي كرد كه بخيه نزنم. مي گفت:«به خدا خوش زخم ام، رويش را ببند خودش خوب مي شود!» خلاصه در حين بخيه زدن بودم كه ديدم مسئول پست امداد با شتاب وارد شد و گفت:«صبر كن ببينم.» از قرار بسيجياني كه بيرون پست امداد بودند، از ترس كم سن و سالي من رفته بودند و اطلاع داده بودند. با تكان دادن پنس و اشاره به او فهماندم كه مشكلي نيست و بي خود مصدوم را نترساند. وقتي محل زخم را نگاه كرد طوري گفت «آفرين» كه خيال آن بسيجي و همراهاني كه سرك مي كشيدند راحت شد. بالاي ابرويش نياز به حدود 5 بخيه داشت و مشغول انجام آن بودم. به دليل اينكه با اصرار خودم نوبت كشيك را قبول كرده بودم (كه البته به دليل شلوغي و ماجرا جويي ام بود) و با اين اتفاق و زدن بخيه ها، خيلي زود به عنوان يك امدادگر كار بلد و علاقمند معروف شدم. روز بعد با كادر بهداري آشنا شدم و فهميدم كه اين همه امدادگر براي كار كردن در اين پست امداد نياز نيست. بنا بود اكثر آنها در گردان هاي رزمي تقسيم شوند. حتي به ذهنم خطور نكرد كه به گردان بروم. تا همان جا هم با سلام، صلوات و با تمرّد رفته بودم. ولي فكرش را كه مي كردم، مي ديدم حضور در گردان رزمي و شركت در عمليات، آن چيزي است كه به خاطرش اين همه زحمت كشيده ام!

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   •