پنجشنبه 1385/07/27
عضويت در كادر گردان تا نيروي دسته
روزها به همان صورتي که قبلاً گفته شد، يک نواخت مي گذشت. شيفت در پست امداد، مطالعه، بازي، شنا در رودخانه و گشت و گذار. گاهي به همان مقر گردان سيدالشهدا (س) سري مي زدم. از بهترين گردان هاي لشکر بود با زبده ترين نيروها. مسئول بهداري آن گردان هم شخصي بود به نام مريزاد؛ پاسدار رسمي بود و هر از چند گاهي براي کاري به پست امداد مي آمد. خوش رو و قابل تحمل بود. اصالتاً قمي بود ولي همسرش محلاتي بود و از سپاه محلات اعزام شده بود. لهجه ي شيرين محلاتي هم داشت!
يک روز بدون مقدمه به من گفت:«... مي خواهي بيايي گردان سيدالشهدا؟» گفتم که تأييد نمي کنند و تا همين جا هم با زور آمده ام. گفت:«تو فقط بگو دوست داري يا نه؟» گفتم:«معلومه که دوست دارم.» گفت که با بقيه اش کاري نداشته باش و آن روز گذشت. چند روز بعد آمد و با همان لهجه ي شيرين محلاتي گفت:«وسايلت را جمع کن و بيا برويم گردان.» با عجله آماده شدم. مسئول پست امداد هم در جريان بود. برادر خليفه اي هم که در چنگوله نبود. اين خان مهم را بدون کمترين زحمتي پشت سرگذاشتم. يعني قبل از اينکه زمان حرکت و عمليات و ... فرا برسد و مجبور به ترفند انديشي باشم، عضو گردان شده بودم. در گردان سيدالشهدا و در چادر بهداري گردان مستقر شدم. يعني رفتم جزو کادر گردان. احتمالا به دليل کار بلدي و ديگر به خاطر علاقه ي مريزاد به من بود. مريزاد اکنون در قم است. بازنشسته شده و به قول دوستان مشغول بيزينس است. مي توان از خودش پرسيد. به هر حال يکي از مهم ترين دوران جبهه ام چند صباحي بود که در کادر بهداري گردان سيدالشهدا بودم. معمولاً شلوغ و حاضر جواب بودم. بارها مريزاد و معاونش به من تذکر دادند که شأن کادر را حفظ کنم و باوقار بيشتري رفتار کنم. اما از يک نوجوان 14-13 ساله چه انتظاري مي توان داشت؟
فرمانده گردان هم از سپاه محلات بود. آقاي آهنگران. تا آخرين خبر، او را در مسئوليت بنياد شهيد اراک ديده بودم و به هر حال با ترکش هاي فراواني که نوش جان کرد از 8 سال دفاع مقدس جان به در برد. يک روز که در چادر نشسته بودم، آمد روي جعبه مهمات هاي خالي جلو در نشست و سر صحبت را باز کرد. پرسيد که نماز شب بلدم و پاسخ من منفي بود. گفت:«دوست داري ياد بگيري؟» گفتم:«ضرر ندارد.» با صبر و حوصله نماز شب را يادم داد و قول گرفت که بين 40 نفر او را به ياد داشته باشم و رفت. فصل جديدي از هوشياري من آغاز شد. به زودي سير مطالعاتي ام به کتاب هاي استاد مطهري، شهيد آيت الله دستغيب و کتاب هاي سير و سلوک تغيير کرد. اما همچنان شلوغ بودم و شوخي ها و شلوغ کاري هايم توي ذوق مي زد. ظاهراً به مريزاد گفته بودند يا اين برادر را هماهنگ کن يا بفرستش برود دسته. يک روز مريزاد با حزن و لطافت خاصي آمد و گفت که مي خواهم باهات صحبت کنم. مي گفت:«دوست دارم تو را در کادر نگه دارم، ولي با اين رفتارت نمي توانم. به من گفته اند که به عنوان امدادگر بفرستمت دسته، نظرت چيست؟» گفتم:«خيلي هم خوب است، مي روم دسته.» واقعاً منظور مريزاد را نمي فهميدم که دارد آخرين فرصت را به من مي دهد که در کادر باقي بمانم، اما من خيلي بچه گانه مي گفتم که دسته خيلي هم خوب است. مريزاد مثل کسي که چاره اي نداشته باشد، با ناراحتي زياد گفت:«باشد، آماده شو برو گروهان يک، دسته يک. فرمانده دسته حاج آقا وفايي است.» يک ربع بعد خودم را به فرمانده دسته معرفي کردم.
توجه: لطفاً ادامهي اين خاطره را در اينجا مطالعه فرماييد.[لينك]

