تبليغاتX
روایت فجر - حقيقت با مجاز برابر نيست!

سه شنبه 1385/04/13

حقيقت با مجاز برابر نيست!

اشاره: طبق برنامه بنا بود اين وبلاگ امروز با يك خاطره به روز شود. اما موردي پيش آمد و خواستم در وبلاگي نظر دهم كه چون نظر طولاني شد، گفتم در اينجا به آن بپردازم.


بنا به توضيحات يکي از دوستان با وبلاگ يادداشت هاي امپراطور آشنا شدم. البته خيلي وقت پيش آن را ديده بودم، ولي جذب نشده بودم. شنيدم که يکي از مخاطبين اين وبلاگ، داستان جانبازي و شهادت را باور نکرده است، آمدم با دقت پست ها را بررسي کردم. حالا نظر يک رزمنده را بخوانيد که اتفاقاً نويسنده، کارشناس ادبي و داستان نويس است:


در اينکه يک اهل درد و جبهه رفته و دلاور در پشت مطالب وبلاگ قرار دارد شکي نيست. در اينکه قلم توانايي هم دارد شکي نيست و البته بيش از هر چيز به مطالعات فراوانش برمي گردد و در ميان مطالب حتي من رد کتاب ها و فيلم هاي مورد علاقه ي نويسنده را هم گرفته ام و هاله اي از آن آثار که ناخودآگاه وبلاگ را آکنده است، مي بينم. از زياده گويي و اصرار بر استفاده از رموز و استعارات نيز نبايد گذشت. اين اصرار و افراط در حدي است که گاه رموز، هم را نقض مي کنند و گاه معنا معطل مي ماند و مخاطب فقط رديف شدن کلمات را مي بيند و خواننده عوام لذت هم مي برد، بي اينکه از اين لذت معرفتي يابد. به جز نقض و معطل ماندن معاني و معنا، در جاهايي هم مي توانيم با انديشه ي سزار اين وبلاگ مخالف باشيم. آنجا که از عشق و زن مي گويد و آنجا که مي گويد تاريکي و نور، و حقيقت و اسطوره برابرند!


در مورد گم نامي نيز اينکه برادر رزمنده اي بخواهد گمنام بماند قابل قبول است، آن هم تا زماني که باور پذير باشد و منش و سخنانش نافي ارزش هاي دفاع مقدس نباشد. اما اينکه پس از شهادت نيز اطرافيان هيچ نشاني، حتي هيچ عکسي از او به نمايش نگذارند، به مخاطبان حق مي دهد که اصل قصه را به چالش بکشانند. يک گمانه اين است که يك برادر جانباز از خطه ي اصفهان، با سابقه ي دلاوري و رشادت و با عشق به شهادت، وبلاگي تاسيس كرده، قهرماني مشابه خود در داستان هايش خلق كرده و اكنون آن قهرمان را به شهادت رسانده است و آرمان ها و انديشه اش را به قيد هنر آراسته است. و اگر جز اين است بر اطرافيان است كه پرده از اين راز بردارند و من ِ هم سنگر يا آن خواهر ِ هم دل را از اشتباه بيرون بياورند.


پ.ن: بعد از نوشتن مطلب اين جمله را در ميان نوشته هاي سزار ديدم كه به نوعي گمانه ي مرا تأييد مي كند: امپراطور اين بار داستاني را ميگويد و خودش را قهرمان آن ميداند . چه فرق ميکند به هر حال هر داستاني يک قهرمان نياز دارد و من شجاعت به خرج ميدهم و خودم را قهرمان اين داستان ميکنم. [لينك]

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   •