تبليغاتX
روایت فجر - تا به كي سرگردان تو باشم؟

جمعه 1385/06/17

تا به كي سرگردان تو باشم؟

امروز نمي دانم چطور شد که پياده راهي جمکران شديم. من، يکي از بستگان و يک کودک دو و نيم ساله. همين طور بي ريا زديم به جاده ي خاکي اي که از انتهاي شهرک امام خميني (ره) تا جمکران کشيده شده است. يکي دو خانواده ي ديگر هم با کودکان ريز و درشت در راه بودند. همه خندان و به عشق امام زمانشان. در ميانه ي راه تويوتاي استيشني ايستاد و گفت که مي تواند ما را سوار کند. خستگي و ضعف بالا گرفته بود و نذري هم در ميان نبود و در نتيجه براي پياده رفتن اجباري نداشتيم، بدم نيامد که سوار شويم، اما نگاهي که به همراهانم کردم، از خودم خجالت کشيدم و گفتم:«نه آقا تشکر، پياده مي رويم!»


راهمان را از جاده به بيابان کج کرديم تا ميان بر برويم. دو نفر هم کمي جلوتر از ما همين کار را کردند و حدود 40 متر جلوتر در مسير ما قرار گرفتند. وقتي جلوتر رفتيم چيز عجيبي ديدم. نگاهم به جاي پاي آنها افتاد که بر روي خاک و خار و خاشاک و تيغ هاي بيابان به جا مانده بود. مي توانيد حدس بزنيد؟ آن دو پابرهنه بودند. دو نوجوان عاشق که هر کدام زير 17 سال سن داشتند. تيزپا بودند و با وجود زن و بچه نمي توانستم خودم را به آنها برسانم و بر پايشان بوسه زنم. اشکي نثار جاي پايشان کردم و درودشان گفتم.


در دل گفتم: آقا جان! فداي غصه هايت! تا به کي سرگردان تو باشيم؟ و بعد فکر کردم من که هيچ وقت نيمه ي شعبان را به جمکران نمي رفتم. هميشه مي گفتم اين روز متعلق به مسافرين است نه ما که هميشه مي توانيم مسجد را زيارت کنيم. فکر کردم چگونه اين طور بي مقدمه و ديوانه وار راهي مسجد هستيم؟ يادم افتاد که در همين وبلاگ يک سلام الکن به محضر حضرت حجت داشته ام و کرامت آقا شامل حال ما شده است. آن هم به گونه اي که درست هنگام اذان مغرب به مسجد برسيم، نماز را بخوانيم، شام و چاي را مهمانش باشيم، درددل و نجوايي کنيم  و بازگرديم.


تلاطم درياي جمعيت باعث مي شد که بفهميم عددي نيستيم. از کنار چند دختر خانم که رد مي شديم، يکي به بقيه مي گفت:«مواظب باشيد، آقا نگاهمان مي کند.» گفتم همين يک درس براي امسالم و بلکه براي بقيه ي عمرم کافي است: مواظب باشيد آقا نگاهمان مي کند!

نوشته شده توسط امیر عباس در 8:58 |  لینک ثابت   •