پنجشنبه 1386/01/09
اوج لذت و هیجان در جریره مجنون
زمان عبور از روي پل خيبر فرا رسيد. هنگام سحر بود و هوا تاريک. تويوتاي نخست را سوار شديم. بنا بود که راننده آرام حرکت کند تا خودروهاي بعدي به ستون و بدون فاصلهي چشمگير همراه شوند. اما رانندهي ما براي اينکه نشان دهد چقدر استاد است، تخته گاز مي رفت. ما هم نيشمان تا بناگوش باز بود و کيف مي کرديم.

در ميان پل رسيديم به تويوتايي که با زاويهي 45 درجه منحرف شده بود و يکي از چرخهاي جلوش از پل خارج شده بود و کجدارمريز مانده بود تا فکري به حالش بکنند. نيشهاي مبارک بسته شد و تا رسيدن به مقصد هر چه ذکر بلد بوديم زير لب خوانديم. موقع پياده شدن با ژست تشکر، متلکي به راننده گفتم و او بلند خنديد و التماس دعا گفت. فکر ميکنم جملهام اين بود:«اخوي خيلي ممنون که ما را شهيد نکردي!»
خلاصه در قسمتي از عقبهي جزيره مجنون – که نميدانم کجا بود - اتراق کرديم. منتظر بوديم تا به خط برويم. صبح که شد طبيعت زيباي جزيره چشمانمان را مسحور کرد. زيبايي هور را فقط بايد ديد. آب راکد، زلال و شفاف با عمق 1 الي 8 متر و با پوشش گياهي بسيار فشرده. (البته در اين چند عکس کمتر زيباييها منعکس است، چون در اين قسمتها يا بخشي از آب جزيره توسط مهندسي رزمي خشک شده است و يا مکان پرتردد است و نيها به خشکي گراييدهاند.)

همه فکر ميکنند که پوشش هور به ني خلاصه مي شود؛ اما در هور به جز ني (که 2 تا 7 متر ارتفاع دارد و در جاهاي عميق مي رويد) بَردي و چولان نيز وجود دارد. ارتفاع بردي 1 تا 2 متر است و در آبهاي نيمهعميق مي رويد؛ در جاهاي کمعمق شاهد چولان، با ارتفاع کمتر از نيم متر هستيم. چند نوع گل نيز کم و بيش و پراکنده رشد مي کنند که من اسم يکي از آنها را که بيشتر به چشم مي خورد، نيلوفر آبي گذاشته بودم و چه بسا در اصل هم همين اسم را داشت، چون شکل نيلوفر بود. حرکت در هور به دليل همين پوشش گياهي با زحمت ميسر است. قايقها از آبراههاي مصنوعي و يا نهرها عبور مي کنند و البته بلمها مي توانند از محل عبور حيوانات وحشي (مثل گراز) هم بگذرند كه امکان تصادف (به اون معنا) هم منتفي نيست. نيهاي جزيره بهترين محل براي کمين زدن به دشمن (به ويژه در جزيره مجنون شمالي) بود. به همين منظور پلهاي شناور (خيبري) در ميان نيها به هم متصل ميشد و تشکيل يک پاسگاه مخفي را ميداد که رزمندگان شبانه روز در آن نگهباني ميدادند که خود حکايت مفصلي دارد و چون خاطرهاش به اين اعزام مربوط نميشود، بماند براي توفيقي ديگر.

در همان يکي دو ساعت اول بعد از طلوع آفتاب هيجان خط مقدم در وجودمان نوسان گرفت. گلولههاي پراکندهي توپ و خمپاره 120 ميليمتري به صورت پراکنده به زمين مي خورد. آتش توپخانهي خودي هم قطع نميشد. هميشه لحظات اول ورود به خط سوم برايم شيرين و پر از هيجان بود؛ اما به سرعت همه چيز عادي مي شد و فقط به مأموريتمان فکر مي کرديم. بچه ها با اينکه وصيتنامه نوشته و تحويل داده بودند، باز هم چيزهايي مينوشتند و برخي مشغول نامه نگاري بودند. اما من هميشه اين کارها را پشت خط و در حد افراطي انجام ميدادم (به ويژه نامهنگاري را) و در خط، کمتر به اين امور ميپرداختم. هميشه به محض اينکه به سروصداي انفجار و شليک توپخانه ميرسيديم، مي نشستم و فکر مي کردم که تا چند ساعت يا چند روز ديگر ممکن است برخي دوستانمان به شهادت برسند و تلاش مي کردم که با همه مهربان باشم. در حالي که در اطراف قدم مي زدم، و از شور و هيجان و زيباييهاي طبيعت لذت مي بردم، ماجرايي پيش آمد که هيجان و شور و نشاط را به اوج رساند. يکي از هواپيماهاي دشمن که کمي رويش زياد شده بود و براي عکس برداري در ارتفاع پايين پرواز ميکرد، توسط يک بسيجي، با توپ ضدهوايي چهار لول منهدم شد. چهارلول همزمان با ما وارد منطقه شده بود و هنوز به قول خودشان يک پدال هم نزده بود و پدال آزمايشي را به شکم هواپيماي دشمن خالي کرد. مي توان فرض کرد که خلبان با توجه به عکسهاي هوايي روز قبل، گمان نمي کرده که در آن مسير پدافند هوايي وجود داشته باشد.

